برخلاف آنچه دوست داشتم دخترک امسال را در بوق و کرنا کرد که باید برای مامانم جمع بشید خونمون باید برف شادی بزنیم بادکنک باد کنیم کیک بخریم و مهمونی داشته باشیم 

میان انجام دادن کار ها می دیدم که مدام با پدرش تماس میگیرد و با اصرار از او میخواهد کیک بگیرد 

بار آخر گریه اش میگیرد 

دلم میخواهد بروم دستهایش را بگیرم بنشانمش و بگویم عزیز دلم این کارها عشق میخواهد نه اصرار ...دخترکم سهم پدرت از شکست در این زندگی کمتر از من نیست ...همانجور که او اصلا برای من و زندگی با من مناسب نبوده من هم نبودم ...من هم شاید با ایده آلهایش بسیار فاصله داشتم ...اصرار نکن ...اشک نریز بگذار زندگی روال خودش را به مدد زمان طی کند 

مطمئن باش روزهای بهتر خواهند رسید 

اما چه کنم که با همه ی ذکاوتش فقط و فقط هفت سال دارد ....از اینکه او را زودتر توی دنیای لعنتی آدم بزرگها هل بدهم بیزارم 

بعد از جمع کردن میز شام کیک را  می آورم ...

دخترک با هیجان میگوید مامان باید آرزو کنی 

چشمهایم را میبندم و وارد سی و یکسالگی میشوم 

دستهایم در دستهای دخترکم است 

و یاد گرفته ام که چطور اخم بزرگ روی صورت "د" را نبینم!

یاد گرفته ام وقتی شادم به هیچ کس اجازه ندهم لبخندم را از من بگیرد 

یاد گرفته ام خودم را آنقدر دوست داشته باشم که برای شادی خودم تلاش کنم 

فکرهای خوبی در سر دارم روزگار سازگار باشد آن روز خوب را خودم می آورم ...دیگر منتظر آمدَنَش نمینشینم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ نظرات ()

از یکجایی به بعد دیگر دلت نمی لرزد

از یک جایی به بعد دیگر با هر عطر و موسیقی پرواز نمیکنی...

از یکجایی به بعد دیگر کم کم میبینی که صندوق خاطره را باز کرده ای اما اشکی نمیریزی...

از یک جایی ...یک روزی...

لازم نیست رویش کار کنی ...لازم نیست دائم تمرکز بگیری تا خاکستر کنی آتشی را که در جانت به پاست 

یک جایی ...یک روزی ...مثلا وقتی داری موهایت را میبافی...یا وقتی در سکوت محبوبَت چای مینوشی...یا با یک پی ام ...یا با یک جمله ...و یا حتی با نقل قولی ساده ...میبینی که دیگر آتشی نیست 

میبینی که چقدر سبک تری از همیشه 

تازه چشمَت باز میشود 

تازه میبینی بابت نداشتن اش چقدر بیهوده با خدا بحث کردی ...همان خدایی که شبها می آید و می نشیند کنارت دست میاندازد روی شانه ات و تک تک غرغرهایت را گوش میدهد 

هر روز نشانه ای در زندگی ات میگذارد 

مثل یک عاشق حقیقی که از صبح با یادداشتهای کوچک شادت میکند با تماسهای کوتاه اما معجزه گرش زندگی را برایت شیرین تر میکند 

همان خدا را میگویم 

نه خدایی که مدام از عذابش یاد میکنند و مدام از ذره بین اش میگویند که خط کش به دست گرفته و سانت به سانت علامت میزند تا یک روزی تو را چنان بسوزاند که آتش از چشم و گوشت بیرون بزند...بنده اش را ...بنده ای که از رگ گردن به او نزدیک تر است را ...نه !

خدای دوم برایم غریبه است ...

یکجایی و یک نقطه ای از زندگی ات که می رسد تازه نگاه مهربانَش را میبینی که میگوید 

دیدی چقدر بیهوده مرا سرزنش میکردی؟دیدی گفتم وقتَش که برسد خودت بابت نبودن اش از من تشکر میکنی 

این نقطه از زندگیست که وقتی روی تخت مطب دراز کشیده ای و موسیقی آرام بخش و بوی عود و سکوت مست ات کرده است چشمهایت را میبندی و در دلت مدام میگویی خدایا دوستت دارم 

خدایا از تو ممنونم 

تمام اتوبان را ذکر تشکر میگیری ...به زبان خودت ...به همان زبان که همیشه با او صحبت میکنی و اجابت میشوی به زبان ساده و دوستانه ...

قربان صدقه اش میروی 

و تشکر ...چقدر کم است برای لطفی که او در حقَت کرده ....

چقدر کوچکی میان آغوشش...و چقدر شرمنده ای بابت ده سال شکایت بیهوده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+یک وقتها دلَت دیوانگی میخواهد ...همیشه که نباید عاقل باشی بزرگ باشی ...بزن به دیوانگی ....

+آدمهایی را در طول زندگی ات میبینی که با بسیاری از خط کشها ممکن است موجه به نظر نیایند ...اما چنان انسانند و چنان با تک تک حرکاتشان انرژی میگیری که میفهمی هیچ چیز در این دنیا قطعی نیست ...حتی خط کشی های اصولی آدم ها...

+گاهی خوب است تعصب بیهوده را بگذاری کنار و به پکیجی که به نام عقل به تو هدیه کرده اند که همین است وجه امتیاز تو و باقی مخلوقات ،مراجعه کنی و ببینی شاید چیزهایی که تا به حال به خوردَت داده اند یک مشت توهمات بیهوده بوده و بس ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ نظرات ()

عزیز دلم!

همینکه برایم مینویسی که وقتی برایت مسیج میدهد حالت بدمیشود 

همینکه برایم عکسَت را میفرستی که تایید کنم خوب است برای پروفایلَت با نه

همینکه حرص که میخوری میگویی:همه ش تقصیر اون توله سگه!!

یا وقتی میگویم عااااااشق شهر کتاب نیاورانم و تو بی ربط جواب میدهی اون عوضی هم عاشق اونجا بود ...

همینکه صبح صبح که بیدار میشوی میخواهی زمین و زمان را به هم بدوزی چون آدم از خواب که بیدار میشود اول از همه آدمهای بولد شده توی ذهن اش هستند که می آیند جلوی صورتش و تو صورت "او" را میبینی و همه چیز یادت می آید

همه ی اینها یعنی "او "برایت تمام نشده 

همینکه میرویم بیرون تا از آدم جدیدی که دارد وارد زندگی ات میشود حرف بزنیم و تو تمام صبح تا ظهر را در مورد "او" میگویی ...شکایت میکنی ...از بدیهایش ...از غلایق اش میگویی...تا جایی که من میپرسم میخوای کمی هم در مورد اونی که قرار بود حرف بزنیم ؟؟؟

مرا به کافه هایی که او دوست داشته میبری 

ناهار از رستوران مورد علاقه اش میگیری 

همینطور که زیر لب در موردش بد مبگویی سالاد مورد علاقه اش را سفارش میدهی و نظر مرا در موردش میپرسی 

یعنی زیر این دری وری گفتن ها 

زیر اینهمه خشم 

هنوز "او" یِ تو زنده است ...دوستش داری هنوز ...

و چقدر برایم سخت است ببینم ذره ذره در خودت فرو میروی و نمیتوانم بگویم او را تمام نکرده آدم جدید وارد زندگی ات نکن ...

چقدر غمگینم برای دل مهربانت ...

چقدر این روزها دلم میخواهد هر چه زودتر خوب شوی 

خوب....

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ نظرات ()

مهمان که داشته باشم مدام دلشوره دارم!

مدام چک میکنم تک تک زوایای خانه را!

مدام می گردم کمی و کاستی پیدا کنم و رفع کنمَش!

وقتی تماس گرفت که بگوید میخواهد میهمانِ خانه ام شود آنقدر مثل همیشه گرم و نزدیک و صمیمی حرف زد که حتی یک ذره هم حس نکردم  دلشوره دارم!

انگار که سالهاست می آید و میهمانم میشود و می رود!انگار نه انگار که اولین بار است پا به خانه ام میگذارد!

وقتی آمد آرام آرام بودم !

خوشحال بودم از آمدن اش ...چای را که آوردم با خیال راحت نشستم و شروع کردیم به صحبت کردن 

از همسرَش میگفت ...از زندگی اش...گوش میکردم و با خودم فکر میکردم یعنی تک تک اینها واقعیت دارد؟؟

اینکه مردی بعد از 18 سال زندگی مشترک اینچتین  عاشقانه همسرش را بخواهد؟

اینکه اینهمه توجه و نزدیک بودن را اینهمه سال داشته باشند؟

حرفهایَش در قالب درد و دل بود و اینکه او خسته است!

خسته از اینهمه سال کنار هم بودن 

میگفت فرهاد آدم خوبیست 

یک شوهر ایده آل

بک پدر فوق العاده 

یک انسان به معنای واقعی 

اما من خسته شدم ...همه چیز یکنواخت شده ...یک وقتهایی آرزو میکنم که نباشد 

حرفهایش از جنس حرفهای آدمهای خسته از روزمرگی بود 

نمی شد خیلی جدی گرفتشان ...از جنس زنانگی ...از همانهایی که بعضی وقتها همه مان میگوییم ...غرغرهایی که دلمان میخواهد گوشی باشد تا بگوییمشان ...اشکهایی که ناخودآگاه دلمان میخواهد روانه شان کنیم و حرفهایی که فقط میخواهیم زده شوند 

اما وقتی دستمال کاغذی را برداشتیم و اشکها را پاک کردیم، بینی مان را که بالا کشیدیم و از طرف مقابل بابت درد آوردن سرَش عذرخواهی کردیم او را می بوسیم خداحافظی میکنیم و میرویم خانه 

لباس که عوض میکنیم با خودمان فکر میکنیم که چقدر سبک شده ایم 

توی آینه رد ریمل زیر چشممان را که پاک میکنیم فکر میکنیم حالا راحت تر نفس میکشیم

میز را که چیدیم منتظریم از راه برسد و مثل همیشه دور هم باشیم

وقتی در را باز میکند میفهمیم چقدر دوست اش داریم و چقدر هر روز بی آنکه بدانیم منتظر آمدن اش هستیم ...

میفهمیدم که دل اش یک درد و دل زنانه میخواهد و به مخیله اش هم نمی رسد که روزی بی فرهاد ادامه دهد 

فقط خسته است کمی ...

میان تک تک گلایه های اش من عمق عشق را میدیدم 

تک تک رفتارهای فرهاد را که آنالیز میکردی فقط و فقط پایه شان محبت بود و بس ...

لبخند میزدم و میدانستم که نباید توصیه کنم آرام باشد ...میدانستم باید اجازه دهم تخلیه شود ...می دانستم که همه چیز خوب است و سر جای خودش است ...

جنس حرفها متفاوتند ...کمی که دقت کنی ...در هر رابطه ای خواهی فهمید که حالا دقیقا وقت چیست ...

 

دیدارِ آن روز یک میهمانی کوچک عصرانه بود و بس 

اما بعد از رفتن اش ...درست بعد ار اینکه بینی اش را بالاکشید و عذرخواهی کرد که ممکن است ناراحت ام کرده باشد ...وقتی مرا بوسید  و در را بست و رفت ...حس بدی تمام وجودم را پر کرد ...

از خودم خجالت کشیدم که مثل بچه های کوچک حسادت کردم ...کسی از درونم با التماس از من میخواست که تک تک این دلگرمیها را داشته باشد انگار ...دلم میخواست گلایه هایم از زندگی در حد خواستن یک گوش شنوا باشد و بس...دلم میخواست ...مثل بچه ها بهانه میگرفت ...حسودی میکرد ...رک باید باشم ...حقیقتا حسادت میکرد ...

و همین باعث شده بود خجالت زده باشم بابت این حس درونی ...

طول کشید تا بتوانم خودم را آرام کنم اما این حسادتهای کوچک درونی را دوست ندارم ...

باید به خودم بفهمانم که خواهد رسید آن روز که من آنقدر راضی باشم که نهایت شکایت ام از زندگی روزمرگی باشد و بس 

خواهد رسید آن روز که شادمانه برایتان از روزهای معمولی زندگی بنویسم

و من به تک تک اینها ایمان دارم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+مازیار فلاحی این روزها با همان یک آهنگ "حرفی نیست" اش شده است تکرار هر روزه ی من و چقدر لذت میبرم از شنیدن اش ...هر چقدر که بیزار از ناله باشی یک وقتها دلت میخواهد یک آهنگ به قول عماد "چس ناله" را تنظیم کنی که ریپیت شود ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ نظرات ()

روی تخت دراز کشیدم و جوکهای گروههای وایبرم را میخوانم ...عکسها را میبینم ...دخترکم آرام خوابیده ...

چراغ اتاق "د" هم خیلی وقت است که خاموش شده...حتما خوابیده ...

خیره شده ام به صفحه ی موبایلم اما ذهنم اینجا نیست ...هزار و یک جای دیگر است و لعنتی باید تک تک زوایا را بررسی کند انگار!

ویبره ی گوشی باعث میشود از فکر و خیال بیایم بیرون ...

پی ام داده که:عسل!بیداری؟

_بیدارم عزیزم چطوری؟چه خبر؟

_خوب نیستم عسل 

_چرا پس؟بابا من منتظر خوردن شیرینی بودم که!

_این یکی را هم رد کردم ...عسل دلم نلرزید...تو خوب میدونی دوست داشتن یعنی چی ...دوستش نداشتم ...تمام این شش ماه بررسی کردم و نشد...

_عیب نداره ...بالاخره میرسه اونی که بلرزونه دلتو دختر

_عسل صدای همه درومده ...میگن تکلیفت با خودت مشخص نیست!

_همه، همه چی میگن تو خودت باش ...کار خودنو بکن !

_عسل ...دوست داشتن خوبه نه؟

_دوست داشتن عالیه ...یکی میشه رنگ همه ی لحظه هات ...میشه اولویت ...میشه اونی که چشماتو میبندی چشماش میاد و هزار تا حرف ...وقتی تند تند قلبت میکوبه ...وقتی حاضری خطر کنی ...وقتی گرم میشه دلت ...وقتی حاضری برای آرامشش بگذاری و بگذری ...وقتی انقدر اذیت میشی که دلت میخواد فریاد بکشی و از زمین و زمان گلایه کنی تا میفهمی ممکنه دلخور بشه بغضتو قورت بدی و بخندی و بگی خوبم ...وقتی...

تازه متوجه شدم که دارم با هق هق تایپ میکنم ...

چقدر دلم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو کم داشته این ده سال ...

اینکه یکی جواب سلامت رو با سلام عزیزم بده ...

اینکه هرازچندگاهی بهت بگه چقدر خوبی چقدر زیبایی چقدر دوست داشتنی هستی براش 

اینکه یادت بیاره چقدر میتونی مهربون باشی 

اینکه تا به یه مشکل بر بخوری دلش بلرزه و بخواد حل کنه مشکلتو 

اینکه بدونی یکی هست که کنارش امنی ...

چقدر نداشتم این حس امنیت رو ...چقدر ...

گاهی وقتها خیره بشه و از چشات بفهمه تو چته ...

اصلا همین که تو رو ببینه ...خودش خیلیه ...خیلی...

پهنای صورتم خیس شده از تک تک اینها ...

برام نوشته :عسل ...دعا کن بتونم دوست داشته باشم ...

_میرسه اونروز ...مطمئن باش...فقط یه چیزی رو یادت باشه ...دوست داشتن گاهی درد داره ...طاقت میخواد ...شبت به خیر...

_خوبی عسل؟احساس میکنم ناراحتت کردم

_نه عزیزم ...من خوبم ...

_شبت ب خیر ...

حالا من و حرفهایی که هرروز در دلم می ماند و حسرتهایی که خودشان را به بدترین شکل نمایش میدهند ...

حتی نفهمیدم که ساعت کی به 4 ضبح رسید و ...من خیره شدم ب روزهایی که بر من گذشت ...چشمهایم کم کم گرم میشوند ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+گاهی برخی اتفاقات در ظاهر فقط اتفاقند ...اما عمیقا تحقیر میکنند تک تک زوایای وجودت را ...آنجاست که یک نفس عمیق میکشی و میخواهی خودت را برداری و نجات دهی ...تو آدم حقارت نیستی ...

 

+این ک کامنت نمیگذارم معنایش این نیست ک نمیخوانمتان ...این روزها بدجور سکوت شده ام ... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ نظرات ()

توی جشن نشسته ایم همه!آذرجان و شادی و فریده و مامان کنارم هستند و گهگاه با شوخیهای هم بلند بلند میخندیم 

دخترک میرود میان جمع و می آید و هرازگاهی نق میزند و شکایت از باقی بچه ها!!

تولد دختر 2ساله ی دلارام است!

دلارام از روزی که وارد خانواده ی ما شد شمشیرش را با من از رو بست!

هیچ وقت درک نکردم اینکه همسر او مرا دوست داشته و از من جواب رد شنیده چه ربطی میتواند به من داشته باشد که در اولین برخورد وقتی با لبخند دست دراز کردم که سلام بدهم نگاهی به سر تا پایم انداخت و بدون جواب خودش را عقب کشید و رفت...

چند سالی گذشت و هربار در میهمانی ها همه میدانستند دلارام که وارد شود باید منتظر برخورد اش با من باشند

نه اینکه خیلی آدم خوب و خاصی باشم اما فقط بنا بر حس درونی ای که داشتم مطمئن بودم دلارام دختر بدی نیست ...به همین دلیل دوست نداشتم هر بار با دیدنم حس بدی در میهمانی ها داشته باشد خصوصا که در میهمانی های خانوادگی ما تقریبا ماهی سه یا چهار بار مرا میبیند!

آخرین میهمانی ای که دعوت بودیم زمان سرو ناهار  دلم را به دریا زدم و کنارش نشستم و از مادری کردن و بچه ها و باقی مسائل معمول زندگی حرف زدم 

اولَش سرش را انداخته بود پایین  با تکه ی کیک مرغ توی بشقابَش بازی میکرد که دخترکَش آب خواست و من زودتر از او بلند شدم و لیوان آب را به دستَش دادم...تشکر کرد و انگار که یخَش آب شده باشد آرام آرام شروع کرد به صحبت کردن کم کم میهمانها از دور میز سلف سرویس نهار آمدند داخل پذیرایی و  به وضوح همه شان را میدیدم که با تعجب به من و دلارام که حالا گاهی میان حرفهایمان با شوخی های من میخندیدیم نگاه میکنند 

همانجا و همان روز از او خواستم دخترکَش را به خانه ی ما بیاورد تا با دخترم بازی کند 

می دانستم هنوز زود است اما جادوی همین کلام صمیمی بود که این بار وقتی برای خداحافظی دست دراز کردم دستم را به گرمی فشرد

یکی از روزهای هفته ی پیش بود که شماره ی ناشناسی روی گوشی موبایل ام افتاد که بنا به عادت به دلیل ناشناس بودن پاسخ ندادم...یکساعت بعد وقتی تلفن ام را چک کردم 9 تماس بی پاسخ از همان شماره داشتم که باعث شد خودم تماس بگیرم و در کمال ناباوری صدای دلارام را بشنوم که باشادی و خوشرویی برای تولددخترکَش دعوتم کرده بود 

و حالا همگی دور هم در جشن تولد دخترکَش نشسته ایم و من حس خوبی دارم از اینکه آنهمه حس منفی از بینرفته است و  از اینکه همه شوکه شدند با دیدنم در این جمع و در خانه ی دلارام!!

چراغها را خاموش میکنند و تقریبا همه رفته اند وسط و همصدا با موسیقی میخوانند و می رقصند ...با خودم فکر میکنم چند وقتی هست که خودم را درون موج شادی بی دلیل رها نکرده ام ...خودم را بین جمع جا میدهم و میان رقص نور و موزیک سعی میکنم فراموش کنم که همین دیروز بود که بعد از مدتها جنجال بزرگی به پا شد و چقدر آرامشم از دست رفت ...هم صدا میشوم با باقی میهمانها ...

پایان جشن رسیده است و همگی پر از انرژی مثبتیم ...

هنگام خداحافظی دلارام را میبوسم و او هم با مهربانی پاسخ میدهد از سلبقه و مدیریت جشن اش بی اغراق تعریف میکنم و خداحافظی میکنم 

در راه بازگشت حال خوبی دارم هر چند "د" تماس میگیرد و طبق معمول همیشه میخواهد هر طور که شده خوشی میهمانی را به هم بزند اما اجازه نمیدهم هیچ چیزی اینهمه انرژی را از من بگیرد ...شادی های بی بهانه و کوچک ام هر چقدر کم هم که باشند برایم لازم و عزیزند ....

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ نظرات ()

گاهی وقتها باید نصمیم بگیری آدم بدی نشوی ...درد دارد اما وقتی عادت نداری به بدی کردن بهتر است راه روشن تری را در پیش بگیری خصوصا وقتی جای زخمهایت را میبینی و میدانی طاقت خیلی چیزها را نداری!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ نظرات ()

دخترکم امروز را مانده خانه مامان!

منم و تنهایی مطلوب خودم موسیقی و عود و شمع و کتاب...

کسی که خانه نباشد سکوت است و من و خودم 

خود خودم !همان خودی که این روزها بر او سخت گرفته ام زیاد!حق اش است کمی باید تنبیه شود بابت تمام اعتمادهای بیجایی که به دلش کرده!

یه گمانهای بیهوده ی که داشته و حالا تک تکشان آوار شده روی سرش!

به تعریف اش از آدمها و فرو ریختن تک تک باورهایش!

حق اش است اما خب ...من هر که را نشناسم او را خوب میشناسم !همان خودم را میگویم !

خوب میشناسم اش که هر چقدر بنده ی دل اش شود غرورش اجازه نخواهد داد که تا نابودی برسد!یکجایی دست دلَش را میگیرد و به زور میکشاندَش بیرون!

چای زعفرانی ریخته ام 

مازیار فلاحی میخواند ...یه وقت تنهاش نذاری که 

مثل من میشه می میره...

عود به نیمه اش رسیده که تلفن زنگ میزند 

دخترکم دل درد شدیدی دارد به "د" خبر  میدهم و می رسانیم اش به بیمارستان 

بعد از آزمایش متوجه مقدار زیادی خون درون ادرارش میشوند و گمانها بعد از عفونت شدید ادرار به سنگ کلیه میرود اما پزشک متخصص معتقد است بعد از مصرف دارو باید سونوگرافی شود ...

دخترکم شدیدا ترسیده 

من هم

اصلا جو بیمارستان بدجور نا امن است انگار!

به خانم شیک پوش و زیبایی که نوزاد چند روزی ای را در آغوش دارد نگاه میکنم ...با عشق برایش لالایی می خواند و راه میرود ...میان لالایی اش صدای پچ پچ گونه ی "د" را میشنوم که درگوش دخترک میگوید :اگه یه وقت بخواهند جراحیت کنند ؟؟؟!!!

جمله را با حالتی ادا میکند که ترس بیشتری به او منتقل کند 

به مخیله اش هم نمی رسد که به آن ارامی گفته باشد  من شنیده باشم 

آرام با گوشه ی کفش به پایش میزنم و میگویم با من بیاید 

دخترکم سرگرم صحبت با بچه ی دیگریست کمی آنطرف تر منم و خشمی که صدایم را دورگه و خشدار کرده است در حالیکه سعی میکنم کسی صدایم را نشنود در چشمانش خیره میشوم و میگویم :به جان خودَش قسم اگر یکبار دیگر به بهانه ی شوخی تن و بدن این بچه را بلرزانی کاری میکنم که تا آخر عمر فراموش نکنی...

شوک میشود 

دهن باز میکند که مثل همیشه بگوید بازیست 

اما مجال نمیدهم 

یک قدم جلوتر میروم فاصله ای با صورتَش ندارم 

_فقط ساکت باش ادامه بدهی معلوم نیست چه خواهم کرد 

...

از آنزمان دو کلام حرفی ک میزدیم هم نمیزنیم 

اما کمی واهمه دارد با دخترک سر به سر بگذارد 

و این خوب است 

دخترک با وجود تمام اینها عاشقانه دوستَش دارد و شبها برای دیدنَش لحظه شماری میکند و من چقدر سردرگمم میان اینهمه فکر و خیال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+آدمها عجیبند ...حتی وقتی نزدیک تر از پیرهن باشی به آنها باز هم باور کن که نمی شناسیشان ...

+ترحم نفرت انگیز ترین حس دنیاست با ترحم به دیگری نه او را بکُشید نه خودتان را تا قعر سقوط دهید

+این روزها درگیر دخترک و درمانش هستم ...از کامنتهای پر مهرتان متشکرم تک تکتان با اینهمه مهر شرمنده ام کردید ممنونم از قلبهای طلاییتان...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم