از هر انگشت دستم یکی از ساکهای خرید آویزان شده است ...در ماشین را با پا میبندم و دزدگیر را به هزار زحمت فعال میکنم ...ذوق دارم و سنگینی وسیله ها را اصلا حس نمیکنم ...داخل خانه که میرسم وسایلم را میگذارم گوشه ی پذیرایی و خودم را ولو میکنم روی مبل ...

این همان زنیست که میترسید توی مغازه قیمت چیزی را بپرسد...میترسید از دشمنان خیالی که "مرد" برایش به تصویر کشیده بود ...میترسید از اینکه به هر نحو مشکلی برایش پیش بیاید چون بارها و بارها شنیده بود که اگر بروی بیرون از خانه و مشکلی پیش بیاید من میدانم  تو !!!همان زنی که سراپا ترس بود و درد حتی میترسید تلفن جواب بدهد ...میترسید از خیابان رد شود... از صحبت با آدمها واهمه داشت آن روزها ...از نگاه کردن به صورت آدمها میترسید...

حالا وسایل کار خریده و شاد است ...میداند که راه زیادی تا حرفه ای شدن دارد اما همین قدمهای کوچک هم برایش لذت بخش است ....

دلم میخواست "د" که می آید خانه با ذوق بروم دستش را بگیرم وسایل کارم را نشان اش دهم و برایش توضیح دهم هر کدام برای چه کاریست او هم ذوق زده شود از اینهمه اشتیاق من و بگوید که تو میتوانی به هر کجا که دلت میخواهد برسی و من پر شوم از نیروی جادویی تکیه گاه ..."تکیه گاه" چه کلمه ی عجیبیست ...نداشته ام اش هیچ وقت ...حالا عسل تکیه گاه خودش است تکیه گاه دخترک اش ...باید بتواند محکم باشد ...

ناگهان ولوله ای درونم به پا میشود ...می دوم و وسیله ها درون کمد جا میدهم درست اش این است که بگویم پنهان میکنمشان  ...میترسم ...ترسیده ام ....بیاید وسیله ها را ببیند و جنجال به پا کند

چند لحظه طول میکشد تا به خودم بیایم ...از خودم میپرسم عسل! داری کار بدی انجام میدهی ؟و باز خودم جواب میدهم که نه!!بلند میشوم خریدها را دوباره همانجا میگذارم که بود 

ترسها را دانه دانه باید از وجودم بیرون بریزم 

غذا آماده است و خانه مرتب 

ساکهای خرید گوشه ای چیده شده اند و خودنمایی میکنند 

عقربه های ساعت درپی هم میدوند

و من در انتظار نشسته ام با ترسهایم روبرو شوم 

 

....


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ نظرات ()

از خودم لجم میگیرد  که وقتی عصبانی ام لبهایم می لرزد و گاهی لکنت میگیرم

وقتی مثل اسپند روی آتش میشوم و تند تند لیوان را پر میکنم و سر میکشم بدون آنکه تشنه باشم !!

تا می آیم شروع کنم لکنت لعنتی به سراغم می آید حتی بغض لعنتی تر هم می آید مینشیند توی گلویم 

حرف این است که من "مردم" !!!! تو "زنی" !!!!

من اجازه دارم بدون مشورت هر کاری بکتم و تو حتی اگر حالا که تنها "هم خانه" ایم اجازه نداری بدون من قدم برداری!!!

خودم را لچک به سر ی میبینم توی یک حیاط و هفت هشت تا بچه دور و برم است و من نشسته ام سر تشت پلاستیکی قرمز رنگ و لباسهای هفت هشت تا بچه ام را میشویم و لابد آبگوشتم روی گاز دارد قل قل میکند و سرورم هم دارد دستورات لازم را به من میدهد و من از بیم خوردن کمربند تند تند میگویم چشم!!!!

این تصاویر به ثانیه ای از جلوی چشمانم رد میشود ....

و من دیگر آن ادم سابق نیستم !

نمیتوانم باشم !

دیگر نمیتوانم سکوت کنم !

ایستاده ام دستهایم را مشت کرده ام و با همان لرزش و لکنت میگویم که دسته بندی اش برایم بی اعتبار است و تا وقتی حرفهایش منطق نداشته باشد حاضر نیستم حرفهایش را بپذیرم کلاسهایم را خواهم رفت کارم را شروع خواهم کرد همنطور که بدون مشورت با من خانه را سپرد به پدرش! همانطور که بدون مشورت با من تمام تصمیم های مهم زندگی اش را گرفت !

از خودم عصبانی ام که داد می زنم دلم میخواهد بتوانم آرام حرف بزنم 

باید یاد بگیرم این خشم درونی را کنترل کنم 

لیوان پر و خالی میشود پشت سر هم 

تشنه ام نیست فقط تند تند آب را سرازیر میکنم بلکه آتش ده ساله ویران نکند همه ی وجودم را!

از نظر مالی که هیچ کمکی به من نکرده است و تمام هزینه های کلاس و وسیله ها را باید خودم تهیه کنم حالا زمان سنگ اندازی اش است !ترسیده!استقلال مالی زن مرگ است برای آدمهایی چون او !

من اما ایستاده ام همانطور که خورشت را با حرص میریزم توی ظرف خورشت خوری میگویم بازهم بایست روبه رویم !!!بایست مثل همه ی ده سالی که گذشت! درست ایستاده ای !درست روبروی من !هیچ وقت کنارم نبودی !هیچ وقت !حالا هم بایست سرجای همیشگی ات اما این را بدان 

اگر سر جنگ داری من اینبار با تو تا آخرش خواهم جنگید 

دیس برنج را میگذارم کنار دست اش 

وسط داد و قال و دعوا یک فیلم از جورج کلونی دارد پخش می شود 

سکوت میکنم 

میرود و مینشیند پشت کانتر و شروع میکند به خوردن غذایش...

بی هدف زیر نویس فیلم را میخوانم که کلونی خوش قیافه دارد با کسی که با زنش رابطه داشته صحبت میکند و من میان آنهمه هیاهو فکر میکنم خب چه چیز باعث میشود مثلا همسر کسی به جذابی کلوتی برود با آن مردک مو زرد بی رنگ و رمق بخوابد؟؟

همیشه همینطورم !

در اوج عصبانیت مخم ناگهان عملیات خنک سازی اش را شروع میکند!!!!من اینگونه تو جیه میکنم اش !

تاگهان میان جنجال و اتفاقات بد تمام ماجرا را به سمت بی ربطی هدایت میکند 

مثلا در اوج دعوا میرود به سمت: "کاش یک لیوان آب انبه خنک بود اینجا "  یا  " به به  این خانم چه مانتوی شیکی پوشیده "

نمی دانم بک جور امتیاز است یا بیماری...خیلی هم مهم نیست کدام اش است... اما کمک زیادی میکند جهت جلوگیری از انفجار مغزم!!!

تهدید میکند 

نهدید میکنم 

جنگ مزخرفی ست 

آتش بس میشود 

هر دو خسته شده ایم از چرت و پرت گفتن ...از مرور تعفن...

خسته ام ...تلوزیون را خاموش میکنم ...می شنوم که غذایش را تمام کرده و دارد غرولند میکند که گوجه های سالاد شیرازی چرا اینقدر درشت خرد شده بودند ...این روش جدید تشکر است بعد از خوردن غذا لابد!!

ظرف هارا می چینم توی ماشین 

دخترک خانه نیست 

دراز میکشم روی تختم و خیره میشوم به سقف 

...انگار که کوه کنده باشم ...نمیدانم چقدر گذشت نوری که از اتاق اش از زیر در می دوید توی اتاقم خاموش شد ...

امروز تمام میشود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+خوب است گاهی تکلیف خودمان را معلوم کنیم و رک و راست حرفمان را بزنیم 

قایم موشک بازی خیلی وقت است برای سن ما مناسب نیست!!

+"غلط کردن تاوان دارد" این را چندروز پیش از مانا شنیدم!!نگفت اشتباه !!و این تفاوت اشتباه و غلط برایم سخت پر معنی بود!!اشتباه را به نا آگاهی مرتکب میشویم و غلط کردن بک جورهایی آگاهی دارد ...آگاهانه با مهر به خودمان ضربه میزنیم ...آگاهانه با دوست داشتن دخل خودمان را می آوریم !!!و سرانجام می فهمیم که "غلط" بوده و نه اشتباه...... این روزها با خودم فکر میکنم آنقدر شجاعتش را داشته باشم که تاوان غلط کردنم را بدهم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ نظرات ()

در راهروی موسسه قدم میزنم  صدای ضبط صوت از هر کلاس به صورت نامفهوم می آید ...

یاد خودم افتادم که وسط داغی تابستان و سرمای زمستان خودم را خسته و کوفته می کشاندم به موسسه ...چقدر توی راه وقتی هنوز طعم نهار زیر دندانم بود و دلم میخواست دراز کشیده باشم زیر باد کولر به خودم فحش میدادم بماند !

زبان انگلیسی را دوست نداشتم ...کلا از اینکه مجبور بودم از مدرسه خسته و کوفته بیایم خانه و نهار خورده و نخورده راهی موسسه شوم بیزار بودم 

حالا اما دخترک را آورده ام و نشانده ام درون کلاس و با خودم فکر میکنم اینهمه نق نق و غر زدن اش را از خودم به ارث برده ...منتها تفاوت او با آن زمانهای من این است که به راحتی حس اش را میگوید 

من اما هیچ وقت نمیگفتم 

نمیدانم چرا ...شاید برای اینکه بچه های زمان ما اگر هم حسشان را میگقتند اصلا جدی گرفته نمیشد ...اما این روزها پدر و مادر ها روی حرفهای بچه ها فکر میکنند ...

همین دیشب که دخترک لباسهایش را در آورد و خودش راپرت کرد روی تخت و بعد همانطور که زل زده بود به عکس روی پاتختی گفت:مامان از بابا طلاق بگیر ...یه بابای جدید مهربون پیدا کن که دوستت داشته باشه و حرفاتو گوش کنه ...

و من تا همین حالا که ایستاده ام وسط راهروی موسسه دارم به این فکر میکنم که چرا باید این کلمه را اصلا بشناسد ...چرا باید به اینجا برسد ...چرا کم گذاشته ام؟...شاید باید بهتر رفتار میکردم ...اما هر چه فکر میکنم میبینم راهی نمانده بود که بروم ...

ساعت 6 و نیم است و صدای بچه های سرخوش از تعطیلی کلاس به گوش میرسد 

با آن پیرهن بلند سفید رنگ اش از دور پیدایش میکنم ،می آید از کلاس بیرون و میدود که به آغوشم برسد 

همینطور که با خودم فکر میکنم یک بسته گوشت چرخکده را خیلی زود بگذارم  توی ماکروویو و قبل از اینکه یخش آب شود پیازها را رنده کنم ،ماشین را روشن میکنم ...حساب کتابهای مالی ام را هم همزمان با فکر ورز دادن گوشت و مخلوط کردن زردچوبه و فلفل و باقی ادویه ها انجام میدهم ...باز باید به مامان بدهکار شوم ...این بدهی روی آن یکی ...دخترک شعر کلاس زبانش را میخواند

تا شروع کلاس آموزشی ام یک هفته مانده 

از هفته ی دیگر قدم اولم را به سوی شاغل شدن بر میدارم ...و میدانم این قدم یکی از کلیدهای اصلی اهداف من است ...هر چند که دو هفته ای با  "بابا" قهر کرده باشم یا مامان مدام در گوشم بخواند که اینهمه شغل درخور تحصیلاتت هست چراااا گیر دادی به این یکی ...و من حتی حوصله نداشته باشم که برای بار هزارم توضیح دهم که خودم شدیدا علاقه مندم به انجام این کار و "د" هم نتوانسته ایرادی پیدا کند ...یکجورهایی این چند وقت از تمام اطرافیانم ،از اینکه واقعا درک کنند من چه شرایطی دارم ،نا امید شده ام 

تازگیها دارم یاد میگیرم هر چه بخواهم باید از خودم طلب کنم و این روزها بدون هیچ تشویقی دارم یک تنه مبارزه میکنم و مطمئن هستم که به هدفم خواهم رسید...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ نظرات ()

برخلاف آنچه دوست داشتم دخترک امسال را در بوق و کرنا کرد که باید برای مامانم جمع بشید خونمون باید برف شادی بزنیم بادکنک باد کنیم کیک بخریم و مهمونی داشته باشیم 

میان انجام دادن کار ها می دیدم که مدام با پدرش تماس میگیرد و با اصرار از او میخواهد کیک بگیرد 

بار آخر گریه اش میگیرد 

دلم میخواهد بروم دستهایش را بگیرم بنشانمش و بگویم عزیز دلم این کارها عشق میخواهد نه اصرار ...دخترکم سهم پدرت از شکست در این زندگی کمتر از من نیست ...همانجور که او اصلا برای من و زندگی با من مناسب نبوده من هم نبودم ...من هم شاید با ایده آلهایش بسیار فاصله داشتم ...اصرار نکن ...اشک نریز بگذار زندگی روال خودش را به مدد زمان طی کند 

مطمئن باش روزهای بهتر خواهند رسید 

اما چه کنم که با همه ی ذکاوتش فقط و فقط هفت سال دارد ....از اینکه او را زودتر توی دنیای لعنتی آدم بزرگها هل بدهم بیزارم 

بعد از جمع کردن میز شام کیک را  می آورم ...

دخترک با هیجان میگوید مامان باید آرزو کنی 

چشمهایم را میبندم و وارد سی و یکسالگی میشوم 

دستهایم در دستهای دخترکم است 

و یاد گرفته ام که چطور اخم بزرگ روی صورت "د" را نبینم!

یاد گرفته ام وقتی شادم به هیچ کس اجازه ندهم لبخندم را از من بگیرد 

یاد گرفته ام خودم را آنقدر دوست داشته باشم که برای شادی خودم تلاش کنم 

فکرهای خوبی در سر دارم روزگار سازگار باشد آن روز خوب را خودم می آورم ...دیگر منتظر آمدَنَش نمینشینم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ نظرات ()

از یکجایی به بعد دیگر دلت نمی لرزد

از یک جایی به بعد دیگر با هر عطر و موسیقی پرواز نمیکنی...

از یکجایی به بعد دیگر کم کم میبینی که صندوق خاطره را باز کرده ای اما اشکی نمیریزی...

از یک جایی ...یک روزی...

لازم نیست رویش کار کنی ...لازم نیست دائم تمرکز بگیری تا خاکستر کنی آتشی را که در جانت به پاست 

یک جایی ...یک روزی ...مثلا وقتی داری موهایت را میبافی...یا وقتی در سکوت محبوبَت چای مینوشی...یا با یک پی ام ...یا با یک جمله ...و یا حتی با نقل قولی ساده ...میبینی که دیگر آتشی نیست 

میبینی که چقدر سبک تری از همیشه 

تازه چشمَت باز میشود 

تازه میبینی بابت نداشتن اش چقدر بیهوده با خدا بحث کردی ...همان خدایی که شبها می آید و می نشیند کنارت دست میاندازد روی شانه ات و تک تک غرغرهایت را گوش میدهد 

هر روز نشانه ای در زندگی ات میگذارد 

مثل یک عاشق حقیقی که از صبح با یادداشتهای کوچک شادت میکند با تماسهای کوتاه اما معجزه گرش زندگی را برایت شیرین تر میکند 

همان خدا را میگویم 

نه خدایی که مدام از عذابش یاد میکنند و مدام از ذره بین اش میگویند که خط کش به دست گرفته و سانت به سانت علامت میزند تا یک روزی تو را چنان بسوزاند که آتش از چشم و گوشت بیرون بزند...بنده اش را ...بنده ای که از رگ گردن به او نزدیک تر است را ...نه !

خدای دوم برایم غریبه است ...

یکجایی و یک نقطه ای از زندگی ات که می رسد تازه نگاه مهربانَش را میبینی که میگوید 

دیدی چقدر بیهوده مرا سرزنش میکردی؟دیدی گفتم وقتَش که برسد خودت بابت نبودن اش از من تشکر میکنی 

این نقطه از زندگیست که وقتی روی تخت مطب دراز کشیده ای و موسیقی آرام بخش و بوی عود و سکوت مست ات کرده است چشمهایت را میبندی و در دلت مدام میگویی خدایا دوستت دارم 

خدایا از تو ممنونم 

تمام اتوبان را ذکر تشکر میگیری ...به زبان خودت ...به همان زبان که همیشه با او صحبت میکنی و اجابت میشوی به زبان ساده و دوستانه ...

قربان صدقه اش میروی 

و تشکر ...چقدر کم است برای لطفی که او در حقَت کرده ....

چقدر کوچکی میان آغوشش...و چقدر شرمنده ای بابت ده سال شکایت بیهوده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+یک وقتها دلَت دیوانگی میخواهد ...همیشه که نباید عاقل باشی بزرگ باشی ...بزن به دیوانگی ....

+آدمهایی را در طول زندگی ات میبینی که با بسیاری از خط کشها ممکن است موجه به نظر نیایند ...اما چنان انسانند و چنان با تک تک حرکاتشان انرژی میگیری که میفهمی هیچ چیز در این دنیا قطعی نیست ...حتی خط کشی های اصولی آدم ها...

+گاهی خوب است تعصب بیهوده را بگذاری کنار و به پکیجی که به نام عقل به تو هدیه کرده اند که همین است وجه امتیاز تو و باقی مخلوقات ،مراجعه کنی و ببینی شاید چیزهایی که تا به حال به خوردَت داده اند یک مشت توهمات بیهوده بوده و بس ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ نظرات ()

عزیز دلم!

همینکه برایم مینویسی که وقتی برایت مسیج میدهد حالت بدمیشود 

همینکه برایم عکسَت را میفرستی که تایید کنم خوب است برای پروفایلَت با نه

همینکه حرص که میخوری میگویی:همه ش تقصیر اون توله سگه!!

یا وقتی میگویم عااااااشق شهر کتاب نیاورانم و تو بی ربط جواب میدهی اون عوضی هم عاشق اونجا بود ...

همینکه صبح صبح که بیدار میشوی میخواهی زمین و زمان را به هم بدوزی چون آدم از خواب که بیدار میشود اول از همه آدمهای بولد شده توی ذهن اش هستند که می آیند جلوی صورتش و تو صورت "او" را میبینی و همه چیز یادت می آید

همه ی اینها یعنی "او "برایت تمام نشده 

همینکه میرویم بیرون تا از آدم جدیدی که دارد وارد زندگی ات میشود حرف بزنیم و تو تمام صبح تا ظهر را در مورد "او" میگویی ...شکایت میکنی ...از بدیهایش ...از غلایق اش میگویی...تا جایی که من میپرسم میخوای کمی هم در مورد اونی که قرار بود حرف بزنیم ؟؟؟

مرا به کافه هایی که او دوست داشته میبری 

ناهار از رستوران مورد علاقه اش میگیری 

همینطور که زیر لب در موردش بد مبگویی سالاد مورد علاقه اش را سفارش میدهی و نظر مرا در موردش میپرسی 

یعنی زیر این دری وری گفتن ها 

زیر اینهمه خشم 

هنوز "او" یِ تو زنده است ...دوستش داری هنوز ...

و چقدر برایم سخت است ببینم ذره ذره در خودت فرو میروی و نمیتوانم بگویم او را تمام نکرده آدم جدید وارد زندگی ات نکن ...

چقدر غمگینم برای دل مهربانت ...

چقدر این روزها دلم میخواهد هر چه زودتر خوب شوی 

خوب....

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ نظرات ()

مهمان که داشته باشم مدام دلشوره دارم!

مدام چک میکنم تک تک زوایای خانه را!

مدام می گردم کمی و کاستی پیدا کنم و رفع کنمَش!

وقتی تماس گرفت که بگوید میخواهد میهمانِ خانه ام شود آنقدر مثل همیشه گرم و نزدیک و صمیمی حرف زد که حتی یک ذره هم حس نکردم  دلشوره دارم!

انگار که سالهاست می آید و میهمانم میشود و می رود!انگار نه انگار که اولین بار است پا به خانه ام میگذارد!

وقتی آمد آرام آرام بودم !

خوشحال بودم از آمدن اش ...چای را که آوردم با خیال راحت نشستم و شروع کردیم به صحبت کردن 

از همسرَش میگفت ...از زندگی اش...گوش میکردم و با خودم فکر میکردم یعنی تک تک اینها واقعیت دارد؟؟

اینکه مردی بعد از 18 سال زندگی مشترک اینچتین  عاشقانه همسرش را بخواهد؟

اینکه اینهمه توجه و نزدیک بودن را اینهمه سال داشته باشند؟

حرفهایَش در قالب درد و دل بود و اینکه او خسته است!

خسته از اینهمه سال کنار هم بودن 

میگفت فرهاد آدم خوبیست 

یک شوهر ایده آل

بک پدر فوق العاده 

یک انسان به معنای واقعی 

اما من خسته شدم ...همه چیز یکنواخت شده ...یک وقتهایی آرزو میکنم که نباشد 

حرفهایش از جنس حرفهای آدمهای خسته از روزمرگی بود 

نمی شد خیلی جدی گرفتشان ...از جنس زنانگی ...از همانهایی که بعضی وقتها همه مان میگوییم ...غرغرهایی که دلمان میخواهد گوشی باشد تا بگوییمشان ...اشکهایی که ناخودآگاه دلمان میخواهد روانه شان کنیم و حرفهایی که فقط میخواهیم زده شوند 

اما وقتی دستمال کاغذی را برداشتیم و اشکها را پاک کردیم، بینی مان را که بالا کشیدیم و از طرف مقابل بابت درد آوردن سرَش عذرخواهی کردیم او را می بوسیم خداحافظی میکنیم و میرویم خانه 

لباس که عوض میکنیم با خودمان فکر میکنیم که چقدر سبک شده ایم 

توی آینه رد ریمل زیر چشممان را که پاک میکنیم فکر میکنیم حالا راحت تر نفس میکشیم

میز را که چیدیم منتظریم از راه برسد و مثل همیشه دور هم باشیم

وقتی در را باز میکند میفهمیم چقدر دوست اش داریم و چقدر هر روز بی آنکه بدانیم منتظر آمدن اش هستیم ...

میفهمیدم که دل اش یک درد و دل زنانه میخواهد و به مخیله اش هم نمی رسد که روزی بی فرهاد ادامه دهد 

فقط خسته است کمی ...

میان تک تک گلایه های اش من عمق عشق را میدیدم 

تک تک رفتارهای فرهاد را که آنالیز میکردی فقط و فقط پایه شان محبت بود و بس ...

لبخند میزدم و میدانستم که نباید توصیه کنم آرام باشد ...میدانستم باید اجازه دهم تخلیه شود ...می دانستم که همه چیز خوب است و سر جای خودش است ...

جنس حرفها متفاوتند ...کمی که دقت کنی ...در هر رابطه ای خواهی فهمید که حالا دقیقا وقت چیست ...

 

دیدارِ آن روز یک میهمانی کوچک عصرانه بود و بس 

اما بعد از رفتن اش ...درست بعد ار اینکه بینی اش را بالاکشید و عذرخواهی کرد که ممکن است ناراحت ام کرده باشد ...وقتی مرا بوسید  و در را بست و رفت ...حس بدی تمام وجودم را پر کرد ...

از خودم خجالت کشیدم که مثل بچه های کوچک حسادت کردم ...کسی از درونم با التماس از من میخواست که تک تک این دلگرمیها را داشته باشد انگار ...دلم میخواست گلایه هایم از زندگی در حد خواستن یک گوش شنوا باشد و بس...دلم میخواست ...مثل بچه ها بهانه میگرفت ...حسودی میکرد ...رک باید باشم ...حقیقتا حسادت میکرد ...

و همین باعث شده بود خجالت زده باشم بابت این حس درونی ...

طول کشید تا بتوانم خودم را آرام کنم اما این حسادتهای کوچک درونی را دوست ندارم ...

باید به خودم بفهمانم که خواهد رسید آن روز که من آنقدر راضی باشم که نهایت شکایت ام از زندگی روزمرگی باشد و بس 

خواهد رسید آن روز که شادمانه برایتان از روزهای معمولی زندگی بنویسم

و من به تک تک اینها ایمان دارم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+مازیار فلاحی این روزها با همان یک آهنگ "حرفی نیست" اش شده است تکرار هر روزه ی من و چقدر لذت میبرم از شنیدن اش ...هر چقدر که بیزار از ناله باشی یک وقتها دلت میخواهد یک آهنگ به قول عماد "چس ناله" را تنظیم کنی که ریپیت شود ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ نظرات ()

روی تخت دراز کشیدم و جوکهای گروههای وایبرم را میخوانم ...عکسها را میبینم ...دخترکم آرام خوابیده ...

چراغ اتاق "د" هم خیلی وقت است که خاموش شده...حتما خوابیده ...

خیره شده ام به صفحه ی موبایلم اما ذهنم اینجا نیست ...هزار و یک جای دیگر است و لعنتی باید تک تک زوایا را بررسی کند انگار!

ویبره ی گوشی باعث میشود از فکر و خیال بیایم بیرون ...

پی ام داده که:عسل!بیداری؟

_بیدارم عزیزم چطوری؟چه خبر؟

_خوب نیستم عسل 

_چرا پس؟بابا من منتظر خوردن شیرینی بودم که!

_این یکی را هم رد کردم ...عسل دلم نلرزید...تو خوب میدونی دوست داشتن یعنی چی ...دوستش نداشتم ...تمام این شش ماه بررسی کردم و نشد...

_عیب نداره ...بالاخره میرسه اونی که بلرزونه دلتو دختر

_عسل صدای همه درومده ...میگن تکلیفت با خودت مشخص نیست!

_همه، همه چی میگن تو خودت باش ...کار خودنو بکن !

_عسل ...دوست داشتن خوبه نه؟

_دوست داشتن عالیه ...یکی میشه رنگ همه ی لحظه هات ...میشه اولویت ...میشه اونی که چشماتو میبندی چشماش میاد و هزار تا حرف ...وقتی تند تند قلبت میکوبه ...وقتی حاضری خطر کنی ...وقتی گرم میشه دلت ...وقتی حاضری برای آرامشش بگذاری و بگذری ...وقتی انقدر اذیت میشی که دلت میخواد فریاد بکشی و از زمین و زمان گلایه کنی تا میفهمی ممکنه دلخور بشه بغضتو قورت بدی و بخندی و بگی خوبم ...وقتی...

تازه متوجه شدم که دارم با هق هق تایپ میکنم ...

چقدر دلم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو کم داشته این ده سال ...

اینکه یکی جواب سلامت رو با سلام عزیزم بده ...

اینکه هرازچندگاهی بهت بگه چقدر خوبی چقدر زیبایی چقدر دوست داشتنی هستی براش 

اینکه یادت بیاره چقدر میتونی مهربون باشی 

اینکه تا به یه مشکل بر بخوری دلش بلرزه و بخواد حل کنه مشکلتو 

اینکه بدونی یکی هست که کنارش امنی ...

چقدر نداشتم این حس امنیت رو ...چقدر ...

گاهی وقتها خیره بشه و از چشات بفهمه تو چته ...

اصلا همین که تو رو ببینه ...خودش خیلیه ...خیلی...

پهنای صورتم خیس شده از تک تک اینها ...

برام نوشته :عسل ...دعا کن بتونم دوست داشته باشم ...

_میرسه اونروز ...مطمئن باش...فقط یه چیزی رو یادت باشه ...دوست داشتن گاهی درد داره ...طاقت میخواد ...شبت به خیر...

_خوبی عسل؟احساس میکنم ناراحتت کردم

_نه عزیزم ...من خوبم ...

_شبت ب خیر ...

حالا من و حرفهایی که هرروز در دلم می ماند و حسرتهایی که خودشان را به بدترین شکل نمایش میدهند ...

حتی نفهمیدم که ساعت کی به 4 ضبح رسید و ...من خیره شدم ب روزهایی که بر من گذشت ...چشمهایم کم کم گرم میشوند ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+گاهی برخی اتفاقات در ظاهر فقط اتفاقند ...اما عمیقا تحقیر میکنند تک تک زوایای وجودت را ...آنجاست که یک نفس عمیق میکشی و میخواهی خودت را برداری و نجات دهی ...تو آدم حقارت نیستی ...

 

+این ک کامنت نمیگذارم معنایش این نیست ک نمیخوانمتان ...این روزها بدجور سکوت شده ام ... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم