درباره نویسنده
عسل
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • عسل
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شب،اشک،باران 2
  • شب،اشک،باران
  • امشب سیاه است
  • زندگی سختِ!
  • فردایی که منتظرش نیستیم
  • هذیان
  • رویابافی
  • انجماد احساسات!
  • فوبیا
  • باز هم بهار...
  • خواب لعنتی
  • کاش زمان می ایستاد
  • مسابقه ی رالی ِ احیانا؟؟؟؟
  • فراز و نشیبهای مادری
  • زندگی در لحظه
  • سال هم "نو" شد!
  • پایان 90
  • "من"
  • حریم شخصی
  • به مناسبت 8 مارس
  • خودخواهی لطیف!
  • جمعه ی متفاوت!!
  • یک روز کاملا معمولی 2
  • خودتی!!!
  • شااااااادی
  • سقوط از دماغ فیل ؟؟!
  • خوب های کمیاب...
  • حبس افکار
  • رنگی!
  • رابطه،عشق یا سیاست؟؟!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
  • ایران یعنی...
  • درره عشق ازآن سوی فنا صدخطراست
  • کرم ترک پای جی
  • من و ام اس
  • هنرکده هخامنش
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • یادداشت های یه دختر سربه هوا
  • زن کویر(آتشفشان)
  • چهره آرا
  • خارخاسک هفت دنده
  • روزبه
  • دل نوشته های نیلوفری
  • شراگیم زند
  • خارخاسک هفت دنده
  • گاوخونی
  • خرس
  • نسوان مطلقه معلقه
  • دنیای مسخ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اینجا مدرسه نیست
شب،اشک،باران 2
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/٢٥

وارد خونه ی پدریم میشم 

مامان خسته و کلافه و عصبیه...بابا مث همیشه آروم روی مبل نشسته و گوشی تلفن توی دستشه 

گریه نمیکنم،خیلی خونسرد با صدایی که سعی میکنم لرزششو کم کنم ماجرا رو تعریف میکنم 

"دخترک" با آب و تاب ادامه میده :مامانی ، بابا ما رو از خونه بیرون کرده!
چقدر دلم میخواست بزنم زیر گریه بلند بلند و فریاد بزنم از بدیهای "مرد" بگم ولی...دلم نیومد با پدر و مادرم همچین معامله ای کنم ...دلم نیومد

بابا شروع میکنه به شماره گرفتن...

"مرد" تلفن رو جواب نمیده

بابا عصبانی میشه و با پدر "مرد" تماس میگیره و بهش میگه پسرتون زن و بچه ش رو ساعت 11 شب از خونه انداخته بیرون

شوکه میشن!میدونم!میفهمم!

هشت ساله که فکر میکنن من و "مرد" خیلی خوب و خوش داریم زندگی میکنیم...

بابا با عصبانیت تهدید میکنه و گوشی رو میذاره

لباس می پوشه و میره بیرون

رعد و برق باعث میشه بیشتر بلرزم...

یکساعت تمام من و مامان تو استرس منتظر می مونیم که از بابا خبری بشه

بالاخره تلفن میزنه و میگه:

"مرد" و پدرش دارن میان اونجا...

بابا زودتر از اونها میرسه و میگه که رفته بوده خونه ی ما،با "مرد" بحثش شده بوده و بین بحث "مرد" گفته بوده :دخترتون معلوم نیست صبحها یه روز درمیون کجا میره...(ساعتهایی که من کلاس میرفتم رو منظورش بوده)

بابا تعریف کرد و من تصور کردم:
دستهای بابا روی گردن مرد فشرده میشه و از روی زمین بلندش میکنه،با گردنش،پرتش میکنه توی خونه و بهش میگه :"یکبار دیگه درمورد دختر من اینطوری حرف بزنی همینجا میکشمت"

جای اولین سیلی که مرد به صورتم زد دیگه درد نمیکنه انگار...احساس میکنم یه کوه پشتمه که تاحالا نمیدیدمش...

میتونم تصور کنم مرد از ترس چه شکلی شده بوده...

یاد هشت سال وحشتی می افتم که همیشه ازش داشتم...تو مهمونی ،بیرون از خونه،خرید،عروسی...همیشه میترسیدم...همیشه با وحشت زندگی میکردم

"مرد "و پدرش از راه میرسند

"مرد" از همون اول شروع میکنه به داد و بیداد پدرش سکوت می کنه دوباره "مرد"صداش رو بالا میبره بابا عصبی میشه از جاش بلند میشه صداها میره بالا قلبم از جاش داره کنده میشه 

اون میون میشنوم که پدرش بهش میگه ساکت باشه

پدرش میگه ما تو این هشت سال تا حالا دخالتی تو زندگی شما کردیم؟؟!!
و من شرو ع میکنم:

شما کجا بودید اون زمانی که به خاطر حرف مادرش سیلی زد توی گوش من؟؟
شما کجا بودید وقتی به خاطر یه تلفن مادرش وقتی باردار بودم منو هل داد و پرتم کرد؟؟

شما کجا بودی وقتی پای تلفن از مادرش گله میشنید و تا ماهها روزگار من سیاه بود؟؟
دخالت به چی میگن؟ 

پدرش شوکه میشه!

سکوت میکنه!

بهش میگم :میدونید پسرتون بیماره؟

میدونید باید دارو بخوره؟

میدونید به من تهمت میزنه؟

میدونید فکر میکنه زمین و زمان به من نظر دارن و من با همه رابطه دارم؟؟

"مرد"دوباره شروع میکنه به حرف زدن از در و دیوار و بی ربط میبافه...

ولی من شوکه شدن و اضطراب رو توی چشمهای پدرش دیدم...

یک لحظه با خودم گفتم :اوهم اینهمه سال با یک بیمار پارانوئید زندگی کرده...شاید میفهمه چی میگم...

(تمام علائم رفتاری "مرد" رو به وضوح در رفتارهای مادرش میشه دید)

آخر صحبتها مرد وقاحت رو به اوج رسوند و بدون توجه به اینکه پدرش سعی داشت از در صلح وارد بشه گفت:

انتخاب با خودته!یا طلاق توافقی یا از راه قانونی اقدام کن!

بچه رو هم من میتونم نگه دارم ولی اگه دوست داری میتونی پیش خودت نگهش داری...

بابا خیلی خودش رو کنترل کرد و فقط گفت:بسیار خب !پس به سلامت!
مرد و پدرش از خونه خارج شدن...

نمیخوام همه چیز رو با جزئیات بگم اما پدر و مادرم بعد از هشت سال امشب تمام اونچه که باید میدیدند در رفتار "مرد" دیدن ...

راه سختی پیش رو دارم ،میدونم...

 

 

 

پ.ن:از تک تک شماها که اینروزها با من همدردی میکنین ممنونم وقتی میام اینجا و نظراتتون رو میخونم حس میکنم تنها نیستم و قلبهای مهربونی رو دارم که برام کلی انرژی مثبت میفرستن...ممنونم ازتون...

 

 

 

 

 

نظرات ()



شب،اشک،باران
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/٢٤

از بیرون برگشتیم خونه ،جمعه ست و از صبح بیرون بودیم ،همه چیز معمولی گذشته ،دخترک با پدرش کلی بازی کرده...ماشین رو توی پارکینگ پارک میکنیم موقع پیاده شدن با خنده میگم :چه خوب بود این همسایه ی بغلی ماشین نداشت آدم راحتتر ماشینشو پارک میکرد!

یک دفعه قیافه ی "مرد" تغییر میکنه!

 شروع میکنه حرفهایی که توی این چند سال که خونه رو خریده زده،تکرار میکنه:
آره تو گفتی این خونه خوبه !تو گفتی اینجا رو بگیریم!! تو اصلا فکر نداری!! من فکر همه چیز رو میکنم پس حرف نزن!!
_خودت لطفا ساکت شو و حرف نزن!!
در ماشین رو میکوبم و با دخترک سوار آسانسور میشم و میرم بالا
وارد خونه که میشم پشت سرم وارد میشه و شروع میکنه به توهین و اینبار من جواب تک تک توهینهاش رو میدم صداش رو میبره بالا و من فریاد میکشم
دیگه خسته شدم،بسه هر چی تاوان کار نکرده مو دادم
بسمه هر چی منت سرم گذاشته
فریاد میزنم
فریاد میزنه
بین حرفهاش با لحن توهین آمیز میگه: " برو خونه پدرت!!! "
برام سنگین تموم میشه که این آدم به من بگه برو...
هشت سال تمام اجازه ندادم کسی از اختلافاتمون با خبر بشه
هشت سال هر چیزی رو تحمل کردم

هشت سال اشک ریختم و صبر کردم

تند تند لباسهامو جمع میکنم دخترک میره طرف "مرد" سرش جیغ میکشه بهش میگه چرا با مامانم اینجوری حرف میزنی نذار بره
اون هم میگه :تو بمون من میبرمت خرید میبرمت پارک

دخترک جیغ میکشه خودشو می چسبونه به من میگه من عاشق مامانمم تو مامانمو بیرون کردی منم باهاش میرم "بابایی" (پدرمن) میشه بابام! منو میبره پارک، همه چی برام میخره، با دایی بازی میکنم! 
تو بدی !مامانمو دعوا میکنی!

من برای حفظ ظاهر و اینکه "دخترک" رو این وسط حربه قرار نده بهش میگم :مامان جان شما بمون پیش بابات من نمیتونم ببرمت (یه کسی یه ظرف آبجوش خالی میکنه روی قلبم،پاهام سست میشه،میدونم که دارم دروغ میگم،میدونم بدون اون نمیتونم...)

منتظر عکس العمل "مرد" قلبم تند تند میزنه،بهش نگاه نمیکنم،میترسم بفهمه داره دروغ میگم...

با ناباوری از گوشه چشمم میبینم که بلند میشه میره توی اتاق خواب و چراغ رو خاموش میکنه و در رو میبنده

"دخترک رو میتونم ببرم"

بال در میارم !
سفت میگیرمش توی آغوشم و میگم که گریه نکنه بهش میگم چقدر دوسش دارم
وسایلم رو جمع میکنم توی چندتا کیف...

منتظر میمونم تا آژانس برسه
از در میرم بیرون وسیله ها رو هم میبرم همین که از در خارج می شیم مرد در رو قفل میکنه...

درخونه ی من رو به روم قفل میکنه

خونه ای که دخترکم رو توش بزرگ کردم

خونه ای که توش خندیدیم،حرف زدیم...

سوار ماشین که میشیم بغض گلومو میگیره آسمون غرشی میکنه و میباره
من هم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم
رعد و برق میزنه "دخترک" تند تند منو میبوسه میگه :مامان نترسیاااا 

اشکهامو پاک میکنم

باید قوی باشم باید محکم باشم مامان رو باید دلداری بدم بابارو هم،من "مادرم"!!

باید به فکر آرامش "دخترکم" باشم

لبخند میزنم بهش 
درونم یه آدم داره فریاد میزنه،داره زاری میکنه،رو زانو افتاده و داره خدا رو صدا میکنه

من اما با قیافه ای خونسرد به روبه رو خیره میشم 

وارد خونه بابا میشیم ...

مرحله جدید زندگی من شروع میشه...
(ادامه دارد) 


 

نظرات ()



امشب سیاه است
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/٢۳

مامان داره تو اتاق راه میره ،بابا رو به زور آرامبخش آروم کردم ،دخترکم خوابیده 
و من اینجا نه اشک میریزم و نه زاری میکنم...بالاخره رسید روزی که منتظرش بودم
من به خانه پدری برگشتم... 

نظرات ()



زندگی سختِ!
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/۱٩

با "دخترک" از ماشین پیاده میشیم و راه میافتیم تو کوچه  و همینطور که اون تند تند سوال میپرسه و حرف میزنه ،من به این فکر میکنم که چقدر این کوچه رو با همه ی امتیازات منفی ش دوست دارم
همه ی بچگی من توی همین  کوچه گذشته،کوچه ی طویلی که فکر میکنم حدد 10 یا 12 تا بن بست داره 
به بن بست اخر سمت راست که میرسم لبخند میزنم انگار شادی ناخودآگاه میاد سراغم!
در سفید رنگ هنوز هم همون شکلیه یه کم فرسوده شده ولی هنوزم دوسش دارم
زنگ میزنم در باز میشه و با "دخترک" وارد حیاط کوچک خونه میشیم دخترک ذوق میکنه گنجشکها رو که میبینه
از پله ها میریم بالا ،طبقه ی دوم!
مادربزرگ پیرم روی صندلی نشسته،چقدر نحیف و لاغر شده،روی صورتش همون غم و اخم همیشگی هست
حتی وقتی ما با خنده وارد میشیم.
(همیشه فکر میکردم دوستش ندارم به خاطر کارایی که کرده بود به خاطر بد اخلاقیاش به خاطر این که زبون خوش نداشت ولی روزی که بهم گفتن خورده زمین و لگنش شکسته و ممکنه زنده نمونه یهو داغون شدم انقدر گریه کردم که صدام در نمیومد،یه شب هم تو خواب دیدم بهم خبر دادن فوت کرده از خواب که پریدم تا 6 صبح گریه میکردم کلا تو زمینه ی دوست داشتن یه خورده آنرمالم حالا شاید یه روز از این آنرمالی های احساسیم تعریف کردم براتون! )
وارد خونه میشیم پرستار جدیدش کنارش ایستاده تعریفش رو شنیده بودم :
"یه خانم جوان 27 ساله سبزه رو که از شمال اومده برای کار شوهرش چند ماهه شیشه مصرف میکنه و توهم میزنه،به خاطر همین ترسیده و از خونه اومده بیرون،تقاضای طلاق داده و دخترش رو گذاشته پیش خانواده ش و اومده تهران برای کار"

ازش همینقدر میدونستم باهاش دست میدم و میبوسمش،(نمیدونم چرا بوسیدمش من توی اولین دیدار اغلب به همون دست دادن بسنده میکنم ولی انگار بوسیدمش که بهش بفهمونم میدونم اینجا چی میکشی!)
خیلی مرتب و زبر و زرنگ به نظرم میاد

پوست سبزه ای داره با چشمای تقریبا درشت عسلی رنگ،موهای مجعد رنگ شده که از ریشه هاش که دو سانتی در اومده بودن معلوم بود از عید دیگه رنگشون نکرده و چند تا تار سفید هم توی موهاش بود

 "چه زود" با خودم اینو میگم بعد هم به خودم میگم شاید ارثی باشه تو چرا زود میزنی تو فاز افسردگی؟؟!!

میره تو آشپزخونه تا چایی بیاره و من هم مشغول شستن دستهای خودم و دخترک میشم 
صدای مادربزرگ رو میشنوم که میگه :دوتا چایی بریز براشون
_مادرجون دارم میریزم!

با "دخترک" خیلی گرم میگیره و صحبت میکنه ازش میپرسم دخترت چند سالشه؟
_7 سالشه
_آخی پس بزرگ شده 
_آره مدرسه میره بعد یه لبخندی می مونه گوشه ی لبش و چشماش انگار خیلی دور میشن 
بعد از ناهار صمیمی تر شدیم 
برام از زندگیش گفت از آخرین توهم شوهرش و کتک کاری و شکستن بینیش و...
 

موقع چایی خوردن عکسای دخترشو میاره و نشونم میده 
تو یکی از عکسا شوهرش هم هست میپرسم :پدرشه؟
_آره 
_خیلی شبیه به هم هستن(مکث کردم)دوسش داری هنوز؟

_آره جز من و بچه م هیچکس رو نداره

_پس ؟؟!!
_نباید احساساتی بشم!عقلم میگه این کار بهتره!باید طلاقمو بگیرم.

_آفرین!خوبه که احساساتت رو میتونی کنترل کنی

برای مادربزرگ میوه میذاره با تلخی میگه: من این ساعت میوه نمیخورم
لبخند میزنه و میوه رو برمیداره و بهش میگه "مادر میوه برات خوبه 
_دکتر هم شدی؟!!! 

من خجالت میکشم رومو برمیگردونم به یه سمت دیگه ولی رنگ به رنگ شدنشو میبینم بازهم لبخند میزنه بعد میگه:باشه میبرمش مادر

چند لجظه بعد مادربزرگ دوباره ازش پرسید:چی نوشتی کف دستت؟!!!
_شماره س مادر نوشتم برای کسی اس ام اسش کنم
بعد به من چشمک زد و گفت:نوشتم عزیزم دوستت دارم و هر دو خندیدیم تا شاید مادربزرگ هم لبخند بزنه اما با لحنی تند گفت:چرا میخندی؟خنده نداشت!
من اینبار دخالت کردم گفتم چرا نخنده مادر بزرگ شمام بخند مگه بده؟
_به چی بخندم؟!بدبخت شدم بخندم؟زندگیم افتاد دست این غریبه!! بخندم؟!
اگه دوستش داری برگرد برو سر زندگیت خب!!!
_مادر با شما بودم، شما رو من دوست دارم 
جوابشو نداد

درعوض با تندی گفت:من امروز اصلا راه نرفتم

_چرا مادر جان صبح نیم ساعت با هم راه رفتیم دوتا پونزده دقیقه
_تو دروغ زیاد میگی!!!(دیدم که خجالت کشید)
_عه!مادر من چه دروغی گفتم؟
_من کی نیم ساعت راه رفتم تا حالا؟
_نه مادر دوتا پونزده دقیقه رفتین من ساعت میگیرم همیشه
مادربزرگ روش رو برمیگردونه و اخم میکنه

_خب الان بیا یه کم راه بریم

_نمیخوام خسته م

لبخند میزنه و میگه باشه

مادربزرگ بازهم اخم میکنه :تو چرا انقدر میخندی؟؟!!!
 

موقع خداحافظی بهش میگم به دل نگیر پیره دیدی که به لاکهای من هم گیر داد با من که نوه ش هستم هم همینطوره ناراحت نشو!(یادم میاد مادربزرگ جوون تر هم که بود خوش اخلاق نبود هیچ وقت حتی بچه ها و اطرافیانش هم که جوونیشو دیدن همین رو میگن)
لبخند میزنه و میگه میدونم!آره آره

وقتی از پله ها میام پایین فکر میکنم که پشت جوابی که داد این جواب بود "ناچارم"

یه دستی میاد و چنگ میزنه روی قلبم...

 

 


 


 

 

نظرات ()



فردایی که منتظرش نیستیم
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/۱٦

"فردای روز جدایی" برای هر کس یه جور تعریف می شه!

گاهی روزی که جدا میشی از کسی که با همه ی وجودت دوستش داری اشک میریزی شاید هق هق کنی شایدم بشینی و دونه دونه خاطراتشو مرور کنی و زار بزنی!البته این مربوط میشه به جدایی از کسی که با بند بند وجودت بهش علاقه داری و میخوای یهو همه ی این محبتو از وجودت بکشی بیرون!
اما امان از فرداش
یعنی اون وقتی که از گزیه و غصه بی حال شدی و خوابت برد
فرداش که به زور پلکای پف کرده تو باز کردی و از بین مژه های به هم چسبیده ت دیدی که روز لعنتی شروع شده
روز اولِ بدونِ "او" بودن!
روز اولی که وقتی چشمتو باز میکنی و بیدار میشی یهو از یادآوری وجودش توی زندگیت لبخند نمیاد رو لبت 
روز اولی که تا بیدار میشی با خودت فکر نمیکنی یعنی میشه امروز همدیگه رو ببینیم ؟!
راستش برای من خیلی دردناک بود خیلی!
ده سال پیش وقتی چشمهام رو باز کردم و دیدم صبح لعنتی بی تفاوت به همه ی دردای من شروع شده یه ناله ضعیف از ته گلوی خشکیده م اومد بیرون 
چشمهای ورم کرده و پف آلودم میسوخت انگار یه مشت خرده شیشه ریخته بودن توشون 
زیر چشمهام هم میسوخت رد اشکها خشک شده بود
همه ی تنم درد میکرد انگار که جنگیده بودم 
انگار با همه ی قدرت تن به تن جنگیده بودم با چی؟با کی؟نمیدونستم!
فقط حس یه آدم شکست خورده رو داشتم که هیچی براش مهم نیست 
تا بعد از ظهر اونروز تموم صورتم پر شد از جوشهای ریز ریز و قرمز رنگ 
عصر وقتی "ف" (صمیمی ترین دوستم) اومد پیشم یهو جا خورد!صورتم رو که دید خشکش زد!
دیروزش منو دیده بود
باورش نمیشد در عرض یک روز این جوری شده باشم
غصه خورد 
من فقط اشک میریختم 
سکوت کرد 
غصه خورد....روز اول بعد از جدایی یه "تلخی" ای داره که خوبه کسی باشه تا باهاش خودخواهانه قسمتش کنی!
من داشتم 
قسمتش کردم ...
اینا رو گفتم برای اینکه امروز روز اول بعد از جدایی یکی از عزیزامِ
ولی تنهاست
دیشب که پیشش بودم دیدم داره "حسین نوروزی"  میخونه رفتم تو اتاقش الکی یه چیز پرسیدم 
نگاهم که کرد اشکو تو چشاش دیدم 
قلبم درد گرفت میخواستم داد بزنم "تو رو خدا اشک نریز"
نتونستم 
مث همیشه خیلی آروم خودمو به ندیدن زدم!میدونستم دوست نداره کسی بدونه چشماش خیسه!منم به روم نیاوردم!
ولی میدونستم درد داره،داره غصه میخوره،حالم با چند تا قرص سرما خوردگی و...بهتر بود تا اون موقع
یه دفعه همه ی دردای دیشبش اومد تو وجودم 
گلوم باز چسبید به هم...
بغض داشت خفه م میکرد دلم میخواست بغلش کنم سرشو بگیرم تو بغلم بگم :تو رو خدا خوب نباش!بد شو!اصلا از همون عوضیایی بشو که دوسشون نداریم!مهربون نباش!رفت که رفت!اصلا مهم نیست!تو رو خدا بد باش!بی احساس باش!اینجوری مث حالا پشت اون چهره ی مغرورت نمی شکنی !وقتی تو می شکنی منم داغون میشم!
میخواستم بهش بگم بیا دوتایی بلند بلند بخندیم عین دیوونه ها...
منتها فقط نگاهش کردم بغض خفه م کرده بود از اتاق اومدم بیرون موقع برگشتن خونه بعد از مدتها گرفتمش تو بغلم فشارش دادم شاید شنید همه ی حرفامو...
امروز ولی تنهاست 
اینجا نیست 
خیلی دوره ازم...کاش یکی باشه که خودخواهانه تلخی امروز رو باهاش تقسیم کنه 
کاش یکی باشه که امروزو براش آسونتر کنه 
کاش...





پ.ن:از همه ی شماها که نگران حالم شدید و حالمو پرسیدید ممنونم آنفولانزا هنوز داره باهام میجنگه ولی بهتر از دوروز پیش هستم برای همه تون سلامتی آرزومیکنم 
 

نظرات ()



هذیان
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/۱٥

چشمهامو به زور باز میکنم 
گمونم با یه صدایی بیدار شدم یه ذره فکر میکنم،صدای سرفه ی "دخترک" میاد و خیلی زود قطع میشه 
همه جا تاریکه

نمیدونم ساعت چنده،فقط میدونم که دارم میسوزم
دونه های عرق از لابه لای موهام خودشونو روی پوست صورتم میرسونن،میخوام برگردم دخترک رو نگاه کنم همین که تلاش میکنم برگردم درد شدیدی همه ی بدنمو پر میکنه
انگار دوتا دست همه ی عضلات بدنم رو به طرف پایین میکشن
به خاطر درد خشکم میزنه سعی میکنم تا اونجا که می تونم سرم رو برگردونم طرفش
نگاهش میکنم
آرومِ آروم خوابیده
دهنم خشکِ خشکِ
سعی میکنم زبونم رو توش حرکت بدم تا شاید کمی بهتر بشه،انگار که زبونم چسبیده به دهنم و جدا نمیشه
لوزه هام انقدر به هم نزدیک شده که حتی آب دهنم رو نمیتونم قورت بدم 
سعی میکنم برگردم به همون سمتی که خوابیده بودم
باز درد همه ی وجودمو پر میکنه
پتو از روی پام کنار میره و یکدفعه لرز شدیدی میاد سراغم ،زمستونه حتما!یادم نمیاد!
سعی میکنم دستمو برسونم به گوشی تا ساعت رو ببینم،نمیتونم!
دونه های درشت عرق حالا انگار یخ بستن 
اگه زمستونه پس چرا پتو مشکیه روی من نیست؟سردمه...
از تو می سوزم ولی بیرون خیلی سرده و می لرزم ،هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کی خوابیدم !
یعنی ظرف غذا ها رو توی یخچال گذاشتم؟ماست رو چطور؟اصلا چند شنبه س؟صبح کلاس دارم؟یادمه مامان پای تلفن بود! باهاش حرف زدم؟کی قطع کردم؟
داشتیم در چه مورد حرف میزدیم؟شربت دخترک رو دادم؟
یه سری شکل کج و معوج میان جلوی چشمم با یه سری صدا!
اول صداها مثل پچ پچ می مونه ولی یواش یواش همه ی اتاقو پر میکنه هیچی جز اون صداهای گنگ و نامفهوم نمیشنوم

انگار دوباره لرز تموم شد!نکنه تابستون شده؟وای چرا کولر خاموشه؟
دارم می سوزم!چشمهام می سوزه
یه رد داغ از اشک از گوشه ی چشمم تا گوشم حس میکنم!
چشمام بسته میشه... 

نظرات ()



رویابافی
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/٩

یه روزم میشه میرم میشینم توی یه کافی شاپ موبایلمو خاموش میکنم یه لیوان گل گاوزبون سفارش میدم بعد لپ تاپمو باز میکنم و براتون مینویسم که امروزو مرخصی گرفتم که واسه خودم باشم از صبح هر جایی که دلم خواسته رفتم و هر کاری که دوست داشتم و تونستم انجام دادم 

 تنها تنها ساعت 7 صبح تو یه پارک سر سبز قدم زدم و موسیقی گوش کردم بعد بوی صبح زود رو با تموم وجودم بلعیدم و لبخند زدم 

مثلا بی خبر رفتم دیدن بهترین دوستم و با دیدن لب خندونشو قلب راضیش کلی انرژی گرفتم
باهم دوتایی آش درست کردیم،همون آشی که جفتمون عاشقشیم بعد هی تند تند آش کشیدیم و خوردیم و هی دهنمون سوخته و به هم خندیدیم
یاد خاطره های قدیمیمون افتادیم با بعضیاش سکوت کردیم و به یاد بعضیاشم خنده مون گرفته و خندیدیم 
بعدش رفتم واسه خودم ویترین گردی و شاید قول یکی دوتا چیز رو به خودم دادم 
به کتاب فروشی سرزدم 
شایدم رفتم و از پس اندازم یه کم رنگ روغن و قلم موی جدیدو بوم خریدم واسه تابلوی جدیدم 


حالا هم که بعد از ظهره اومدم یه گوشه ی یه کافی شاپ دنج ساکت و تنها نشستم و دارم گل گاو زبونمو مزه مزه میکنم و از طعم لیمو نباتش لذت میبرم 
مینویسم و مینویسم از روزای خوب و شیرین و برنامه هام 
مثلا شاید بنویسم از یه همکار جدید که صبحا با عجله میاد سرکارو همیشه خواب آلوده و با هیچکس گرم نمیگیره 
یا مثلا از رییس خشک و عبوسی که همه جوره باید مواظب باشی که خطایی ازت نبینه 
شایدم بیام بنالم از سختی کار و ...
ولی میدونم یه روزایی هم میام مینویسم که برای خودم زندگی کردم و زنده بودم 

شب هم دخترک رو سوار ماشینم میکنم و میبرمش هر جا که دوست داره با هم شام بخوریم و مطمئنا پیتزا فروشی رو انتخاب میکنه و منم قبول میکنم اصلا اون شب رو بیخیال رژیم میشم و باهاش پیتزا میخورم و بعدشم حتما هوس بستنی میوه ای میکنه میرم دوتا بستنی قیفی میوه ای میخرم و با هم میخوریمش حرف میزنیم
موقع خواب میرم توی تختش کنارش دراز میکشم  پتوی عروسکی سبزشو میکشم رو جفتمون بعد اون هی میخنده که مامان تو کوچولو نیستی پاهات زده از پتو بیرون و منم قلقلکش میدم 
جیغش میره هوا و دوتایی باهم میخندیم 
بعد که خوابش برد دستمو که زیر گردنش خواب رفته به سختی میارم بیرون و زیر لب یه لبخند میزنم و با خودم فکر میکنم امروز هیچکس نگفت "بشین سر زندگیت این کارا یعنی چی !" 
امروز من زنده بودم به اجازه ی خودم به دلخواه خودم زندگی کردم هیچکس نگفت بی لیاقتم هیچکس لبخند رو روی لبم خشک نکرد وقتی با دوستم میخندیدم ته دلم نلرزید که خنده ها قطعا به گریه تبدیل میشه 
بعد چراغها رو خاموش میکنم و میرم یه لیوان چای سبز درست میکنم میارم و میشینم روی مبل مورد علاقه م و تلوزیون میبینم 
کاری که پنج شش ساله نکردم 
تلوزیون سریال نشون میده مثلا با خودم میگم عه!این آقاهه چقد خوشتیپه یا آفرین خانومه چقد خوب جواب داد اصلا هم نگران نمیشم که یه نفر همین اظهار نظر های ساده ی من رو میکنه بهانه واسه زهرمار کردن یک هفته 
بعد که چاییمو خوردم و سریالمو دیدم میرم تو دفترچه م علامت میزنم یعنی: "امروز مال من بود"
میرم آروم میخزم زیر پتو لای پنجره رو باز میکنم پتو رو تا گردنم میکشم بالا و چشمامو میبندم 
وقتی چشمامو میبندم نمیذارم هیچکدوم از چیزای بد بیاد پشت پلکم و دهن کجی کنه حتی چک مدرسه ی دخترک یا مثلا قسط عقب افتاده ی وام یا شاید پول شارژ ساختمون یا حرف نامربوطی که مثلا توی فلان مهمونی خانوادگی تو پچ پچ ها شنیدم... 
خاطرات بد قدیم رو هم که خیلی وقته انداختم دور 
چشمام رو که میبندم یه لبخند گرم میاد پشت پلکم همون لبخندی که عاشقشم منم بهش میخندم و میگم مرسی عزیز دلم مرسی که به قولت وفا کردی هر چی من بد بودم باز تو خوبی کردی و منو به آرامش رسوندی 

بعد با شرمندگی بهش میگم دیگه قول میدم منم خوب خوب خوب باشم و غر نزنم اونم میدونه دارم جفنگ میگم و فردا با اولین اخم رییسم یا یه سرفه ی دخترک شروع میکنم به غر زدن چشمک میزنه بهم و میگه بگیر بخواب قبل از اینکه ببوسمش گرمی بوسه ش رو روی پیشونیم حس میکنم میخام بهش بگم که خدای خوب منه و دوسش دارم ولی قبل از اون خوابم میبره ...
آره اونروز میاد که براتون از شادیها و خوبیها هم بنویسم 
میاد اونروز 
میاد...
 

نظرات ()



انجماد احساسات!
نویسنده: عسل - ۱۳٩۱/٢/۱

تند تند پیازهارو روی تخته ریز ریز خزد میکنم سمت غرغروی ذهنم میگه "اگه دودوتا چهارتای مزخرف عقلانیت نبود الان داشتی آخرین مراحل اداری طلاق رو میگذروندی نه اینکه مثل الان تو آشپزخونه برای آدمایی که مدتهاست خودتو عضوی از خونواده شون نمیدونی غذا درست کنی
پیازها رو میریزم توی روغن،یخ گوشتها باز شده از کیسه فریزر درشون میارم و مثل همیشه با وسواس تعداد نیکه هاش رو با تعداد مهمونها می سنجم که کم نباشه

سمت دیگه ی ذهنم هی میگه عیب نداره،تو الان هم به خاطر این اینجایی که شرایط زندگی بعد از جداییتو بهتر کنی که لااقل دغدغه یه سری چیزا اونموقع اضافه نشه 

گوشت ها رو توی پیازها هم میزنم مرغها رو که سرخ شدن برمیگردونم تند تند پیشدستی ها و بشقابها رو دستمال میکشم و میچیم روی میز

موقع دم کردن چای با اب جوش دستم میسوزه...حواسم اصلا نیست

میرم روی صندلی که از بالای کابینت ظرف بردارم پرت میشم پایین کمرم درد شدیدی میگیره 

ولی هیچی نمیگم 

مگه بگم فرقی هم میکنه؟تا حالا همدردی و محبت دیدم که حالا ببینم؟؟
سعی میکنم دردش رو فراموش کنم 

ساعت 8 شب،خورش قیمه آماده ست مرغها هم کاملا پختن مغز پسته و بادوم و زرشک و زعفرون روی غذا هم همراه با سالاد آماده کردم

خودم اما ...هنوز درگیر دعوای دوسمت مغزم هستم

زنگ میزنند "مرد" در رو باز میکنه چند لحظه بعد برادرش همرا با همسرش وارد میشن

"لاله" دختر خوش برخوردیِ از اون آدمایی که وقتی میبینیش ناخودآگاه لبخند میاد روی لبات

بیشتر از اینکه دوسش داشته باشم دلم براش میسوزه

دختر فوق العاده ساده ایِکه حتی ظلمهایی رو که درحقش میشه نمیبینه،یه وقتا من طاقت نمیارم و تو جمع ازش دفاع میکنم

از وقتی فهمیدم همسرش از دوره ی نامزدی پشیمون بوده و به خاطر مناسبات فامیلی مجبور شده باهاش ازدواج کنه حس بدی دارم

خودش اما اینها رو نمیدونه،یا حتی نمیدونه شوهرش کمبودهای ناشی از این اجبار رو بیرون از خونه به نحو دیگه ای جبران میکنه

خودمو میذارم جاش میشم یه پزشک که درآمد خوبی هم داره اما نه خیانت شوهرش و نه خیلی چیزهای دیگه رو متوجه نمیشه

 شایدم مجبوره که به روش نیاره!

منتها تفاوت لاله با من اینه که "عاشق" همسرشه!

یک ربع بعد فنجونهای خالی رو برمیگردونم به آشپزخونه

زنگ میزنند
مادر و پدر "مرد" وارد میشن
هجوم همه ی حسهای بد باعث میشه از درون بلرزم انگار یکی تو وجودم داد میزنه همین الان از مادرش بپرس میدونی دست پرورده ت با من چیکار کرده ؟
تا حالا سیلی خوردی؟
تا حالا تو دوران بارداریت به جایی رسیدی که شروع کنی به خودزنی؟
تا حالا تحقیر شدی؟
تا حالا به خودت و خانواده ت توهین شده؟

تا حالا شده تو حسرت یه کلمه ی محبت آمیز شب تا صبح اشک بریزی؟

می دونی به خاطر حرفای تو من چند بار عذاب کشیدم؟

می دونی با خط دادنهات پسر مریضتو بدتر کردی؟

می دونی توی این طلاق تو نقش مهمی داری؟ 

می دونی من تو این 8 سال چی کشیدم؟؟

 

نه!نمیدونه!چون من نخواستم و نذاشتم که بفهمه!اشتباه کردم،اشتباه محض...
سعی میکنم خوبیهاش رو یادم بیاد

میرم جلو میبوسمش ولی نه!همه چیز فرق کرده وقتی بوسیدمش اینو فهمیدم...

 

 مادرش سرمیز شام شوکه شده بود!همیشه برای همین چهار نفر لااقل دوجور پیش غذا ،دوسه نوع غذا و هر بار یکی دونوع دسر جدید روی میز بود مخلفات هم از همه نوع!

این کمبود برای مادرشوهر تجملاتی من خیلی بیشتر از رفتار سرد من و "مرد" به چشمش اومده بود.

بعد از شام مادرش گفت که دوباره باید قلبش رو آنژیو کنه،هیچی احساسی درونم نیست نمیتونم مث چند سال پیش بگم :میخواین من شبش بیام خونه تون صبح با هم بریم بعد پشت در اتاق بشینم و دعا بخونم پرستار بیاد بهت بگه دخترت خیلی نگرانه براش دست تکون بده ببینه خوبی
تو  بهش جواب بدی من دختر ندارم عروسمه!
بعد پرستار بهم بگه آفرین چه عرووووسی
و تو هیچی نگی همونطور که پسرت نگفت!

با همه ی اینها بیام یک هفته ی تموم کنارت باشم با اینکه دوتا عروس دیگه هم داری فقط من باشم که صبح تا شب سر پا کنارت باشم از مهمونها پذیرایی کنم و دست آخر پسرت با بی محلی و بی احترامی به پدرو مادرم جبرانش کنه

نه!دیگه نمیتونم!دیگه نمیخوام برات کاری کنم!دیگه نمیخوام جزئی از خانواده ی تو باشم نمیخوام همراه دوتا عروس دیگه پشت سرت باشم و وارد جمع بشم و نگاه مهمونها رو روی خودم حس کنم و تو رو ببینم که تند تند داری طلاها و لباسامونو چک میکنی که یه وقت از جلب توجهمون کم نشه

 

همه چی فرق کرده دیگه نمیتونم اون آدم سابق باشم که  بعد از شدیدترین بحثها لبخند روی لب میاد و انگار نه انگار که تو آتیش جدیدی تو زندگیش به پا کردی 
نمیتونم اون عروسی باشم که همه ی فامیل رو جمع کرد خونه ش چون میدونست آرزو داری تولد پنجاه سالگیت رو بگیری برات جشن تولد سورپرایز گرفت جوری که اشک تو چشمات جمع شد ولی آخر شب پسرت درجوابش گفت "خسته ای که باش میخواستی تولد نگیری من که گفتم نگیر خودت خواستی!!! "

زخمی تر از اونی هستم که بتونم باهات مهربون باشم...یخ زده همه ی وجودم ...هیچ حسی نسبت بهت ندارم

نمیتونم کمبودهای تربیتی پسرت رو از چشم تو نبینم 

بحث مریضی جداست و بی احترامی و بی تربیتی چیز دیگه ایِ...

ظرفها رو دونه دونه میچینم توی ماشین ،سمت عصبانی ذهنم میگه چرا نگفتی چرا حرف نزدی؟
اما سمت دیگه ی ذهنم میگه :یعنی خیلی کارت بد بود ؟دو نوع غذا؟سکوت کردن؟همکلام نشدن؟یعنی تربیت پدرو مادرت الان  زیر سوال نرفته؟
به جای اینکه من پاسخ بدم سمت عصبانی جواب میده :هشت سال تموم پسرشون با خانواده ی تو همین کارو کرده و چه بسا بدتر
یادت رفته پدرت بعد از مدتها اومد خونه ت و شوهرت نزدیک یک ساعت رفت تو اتاق و بیرون نیومد؟؟
یادت رفته اشک مادرتو توی خونه ت درآورد؟
یادت رفته ؟؟

مهمونها دارن میرن دستهامو خشک میکنم 

حتی دهنم باز نمیشه بگم چه زود دارید تشریف میبرید!
مثل یه کوه یخ با نگاهی سرد بدرقه شون میکنم و برمیگردم ...

 

خیلی فرق کردم خیلی... 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »