دلتنگی  ربط به شرایط و سن و جنس ندارد ...دلت که تنگ شود زمین و آسمان را میخواهی به هم بدوزی ...همیشه با خودم میگویم چه میشد بخشی از حافظه ام به انتخاب خودم پاک میشد ...دلم تنگ است که نفسهایم به زحمت بالا می آیند...دلم تنگ است که آهنگهای لعنتی اشکم را در می آورند ...همزادهای لعنتی به لکنت می اندازندم ...سرم را رو به آسمان عاشق اردیبهشتی میکنم و زیر لب میگویم : آخرش خواهم مرد از این حجم درد و حسرت ...اما هنوز هم صبحها چشمانم به ساعت طلایی رنگ روبرو گشوده میشود که میگوید بلند شو دیوانه ی دیروز ...بلند شو دیوانگی هایت را زندگی کن ...بی خیال همه ی بی خیالی اش به تو و دقیقه های دلتنگی ات ......

پاسخ مهرتان را نداده ام می دانم اما ...باور کنید این پست را هم با گوشی موبایلم درون ماشین تایپ کردم ...محرمان من ...چقدر درد دل کردن با شما حالم را خوب میکند. ..بر چشمهایتان بوسه میزنم که دلنوشته هایم را همراهید ...ممنون بابت بودنتان...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٢/۱٢ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ نظرات ()

درست هشت سال پیش بود که "مرد" ایستاد روبرویم و با اخم و تشر جوابم را داد که پرسیده بودم :"چرا برای من پاسپورت جدا نگرفتی؟؟"

_مگه قراره بدون من جایی بری تو؟؟؟

همان وقت گفتم :نه!ولی احساس بدی دارم وقتی هویتم باید زیر سایه دیگری معنا پیدا کند ...من برای خودم یک آدمم ...

و مرد خندید

تمام این سالها همه جوره مقاومت کرد تا پاسپورت نداشته باشم 

دوماه پیش بودنم در یک گروه وایبر که تنها موضوع اش طنز و جوک بود بهانه ای شد برای یک جنجال 

جنجالی نه چندان معمولی که پای خانواده ها هم به میان کشیده شد...

و بعد از آن تمام تلاشم را کردم که از قالب خودم بیرون بیایم 

بشوم مثل همانهایی که همیشه برایم سوال بودند 

دعوا کنم ،آسیب ببینم ،روحم پر از زخم شود اما برای آشتی کردن طلب طلا و سفر و ...کنم 

سعی کردم نقشم را خوب بازی کنم 

و گویی بازیگر بدی هم نیستم !

این را روزی که پاسپورت مستقل خودم و دخترکم را (به برکت تغییر قانون گذرنامه )در دستم گرفتم فهمیدم ...

و روزهای پایانی سال بالاخره توانستم برای کار جدیدم جایی را اجاره کنم 

میان تمام سختیها و دردها، یادآوری اینها آرامم میکند ...

و مثل تک تک آدمها پر از شور و امید به روزهای نیامده ی سال جدید نگاه میکنم و میدانم چیزی نمانده به آمدن روزهای پر از شادی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوبهارتان خجسته همراهان مهربان من ،برایتان بهترین آرزوها را دارم 

_گاهی بهای به دست آوردن کمی گران است اما خوب است که بدانیم هر به دست آوردنی بهایی دارد ...گاهی نمیشود همه چیز را باهم داشت ...برای داشتن بعضی چیزها ناگزیریم که از دست بدهیم ...و تعبیر من از قدرت پذبرفتن از دست دادنها "شهامت" است که این روزها عجیب کمیاب است و فراوانیِ حرف های پوچ و بی صداقت  بیداد میکند ............

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ نظرات ()

روزهای گذشته مثل همه اوقات آمدند و رفتند ...

وقتی به تقویم نگاه میکنی همین را میبینی !

میبینی که نوشته است هر روز صبح آفتاب ،آسمان را روشن کرده!و هر شب غروب کرده و روز را به پایان رسانیده است ...

حالا خدا میداند چند یار در این روزها وقتی چشم بسته ای که بخوابی تا خود صبح ادای خوابیدن در آورده ای و در تمام طول روز ادای بیدار بودن!!

من این روزها سخت سرگرم بازی ام !!

بازی نقش یک آدم منطقی که از درون خوب میداند احساس چه ضربه ای به او خواهد زد ...

اما زن احساساتی درون اش را شبها در آغوش میگیرد و اجازه میدهد زاری کند ...نوازشش میکند و آنچه را که باید ، یادآوری اش میکند!زیر گوشَش نجوا می کند: "تویِ مغرورِ انحصار طلب!!! آدمَش نیستی !!!پس سکوت کن و به تحمل این روزهایت ادامه بده 

روزهای پایانی سال مثل هر سال عجله دارند و انگار نصفه نیمه هم که شده  باید تمام کارهایشان را به سرانجام برسانند ...گاهی یادشان میرود که ما همین دوروز دیگر عروسی داریم و داریم آماده میشویم و اصلا وقت این نیست که امروز صبح تلفن کنند و بگویند جوان سی و چند ساله مان بدون هیچ سابقه ی بیماری از بینمان پر کشیده ...انقدر روزها عجله دارند که نمیبینند عروسیمان چنان تبدیل به عزا شده که همه مات و مبهوتیم ...

روزگار همین است ...می دانم ...

به بازیهایش عادت دارم ...

بخواهی زنده بمانی باید همراه بازیهایش شوی و بدانی گاهی باخت از آنِ توست و بس اما روزهای چشیدنِ بُرد هم نباید دور باشند ...بعید می دانم ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ نظرات ()

امروز دقیقا همین امروز که دخترکم را راهی مدرسه کردم دلم خواست بیایم بنشینم پشت لپ تاپ و کمی از این روزهایم فاصله بگیرم 

از این روزهایم که مدام می دوم 

از این روزهایم که عقریه های ساعت می دوند و من هر چه میکنم نمیتوانم به پایشان برسم 

البته تنبلی ذاتی ام هم باعث میشود یک وقتهایی نگاه کنم به عقربه ها و بایستم 

فنجان گل گاوزبانم را دستم بگیرم و درحالی که به دیوار تکیه داده ام دویدن عقربه ها را تماشا کنم و بیخیال بگویم بدوید ...من الان خسته ام ...اصلا دلم میخواهد یک امروز را از شماها عقب بمانم ببینم دنیا چه شکلی میشود...

شانه هایم را با بیخیالی بیاندازم بالا و گوشی موبایلم را روی مود پرواز بگذارم و برای خودم زندگی کنم ...

ولی هر روز که نمی شود این طور بود ...

یک وقتهایی هم میشود که دکمه ی پالتوام را در آسانسور ببندم و زیپ بوتهایم را توی ماشین!

راستش را بگویم دست آخر دویدن هارا هم دوست دارم 

حس زنده بودن به من میدهند 

از روزگار زندگی مشترک هم بخواهم بگویم ..."مرد" چند باری برگشت به زندگیمان !

منتها "عسلِ" آن روزها نبود!!!

مدام فریاد کشید تا عسل را پیدا کند اما نبود 

به جای عسلِ آن روزها ،زنی ایستاده بود که یک برگه از مطالبات طلاق جلوی رویش گذاشت و گفت اگر "مرد" بخواهد بماند او خواهد رفت !

ترس را که در چشمانش موج میزد دیدم!

حالا "مرد" خودش را پنهان کرده و "د" اینجاست!!!

میدانم فایده ندارد این موقتی آرام بودن اما برای نقشه هایی که من  در سر دارم غنیمت است این آرامش موقتی !

من زمان میخرم !

به هر قیمتی !

به هر قیمتی....

گاهی هم گران تمام میشود 
آنقدر که ساعتها بنشینم زیر دوش آب و جیغهای خفه بکشم تا ارام شوم

اما همین که حوله ی لیمویی ام را میپوشم و بیرون می آیم نفس عمیق را میهمان ریه هایم میکنم و لبخند میزنم و زمان خشک کردن موهایم آواز میخوانم 

آدمهای زیادی به زندگی ام آمده اند این روزها

چقدر دلم میخواهد وقت داشته باشم و از تک تکشان برایتان تعریف کنم

انرژی هایتان هنوز هم دلگرم کننده است مهربانان

دریغ نکنید

چشمهای مهربان تک تکتان را میبوسم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقت نمیکنم ویرایش کنم به بزرگواریتان ببخشید! 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ نظرات ()

***فکر میکردم هیچ گاه با تدریس کنار نیایم!

اما این روزها وقتی سر کلاس میروم جای خالی هر کدامشان را که غایب باشند حس میکنم ...اسم کوچک تک تکشان را میدانم ...لبخند هایشان را میشناسم ...دوستشان دارم ...با همه ی شیطنت های دوران نوجوانی شان ...وقتی هم قد خودشان میشوم و با پیش و پا افتاده ها با هم میخندیم حسم درست شبیه خودشان میشود ...13 -14 ساله میشوم انگار ...

شاید به همین دلیل است که وقت جدی شدن و درس دادن همه شان گوش میدهند لج نمیکنند و چرت نمیزنند 

شادی که از روز اول لب و لوچه اش را با دیدنم کج و کوله میکرد حالا داوطلب میشود جواب سوال بدهد 

نگین همچنان غرغروست اما کنار می آییم باهم ...

شاگرد خصوصی هم پذیرفتم و این روزها در خانه پیدایم نمیشود ...

کار دیگرم هم کم کم دارد پا میگیرد ...ریزه کاریها ی کار دارد دستم می آید ...مشتریهایم هر بار راضی تر از دفعه ی قبلَند ...

"میم" مهربان و خوش قلبم مرا به کسی معرفی کرد که پل ارتباطی من و مشتریها بود و بعضی از روزها را آنجا هستم ...

"میم"!!!مهربان بانوی خستگی ناپذیر!همینجا میگویم که چقدر دوستت دارم و چقدر دلم میخواهد شاد و آرام باشی ،خوش قلب مهربان من!!برای همین است که گاهی حقیقتا از دستت حرص میخورم که بی رحمانه به جان خودت و اعصابت می افتی و درد میکشی عزیزکم ...

***آنقدر اتفاقات عجیب و غریب این روزها در زندگی ام دیده ام که کم کم پرواز دلفین ها را هم باور خواهم کرد 

اینکه اینهمه سال عشق و اعتماد کسی به یکباره دستخوش تغییر شود ،آنچنان که من به عنوان کسی که بیرون از ماجرا هستم شب روزم پر شود از حیرت ...اینکه درد کشیدن عزیزی را ببینم که سزاوار این درد نیست ...اینها جزیی از اتفاقات ناخوشایند این روزهایم بوده

اما در میان همه ی اینها "ب" مهربان و خوش قلب ،شده همراه شبها و روزهایم ...گاهی که باهم به جایی میرویم و دخترک کوچک و ماهش همراهمان است می زنیم به بی خیالی و بلند بلند میخندیم و زیباترین نکته اش تقلید فرشته کوچولو از ماست که آن دستهای کوچک و گوشتالوی زیبا را میگیرد جلوی صورتش و ادای خنده ی ما را در می آورد ...

"ب" دوست لطیف و حساس من ...این روزها سخت شده برایش ...اما در میان همه ی این سختیها خودش را خوب شناخت...باور کرد که چقدر خوب است ...چقدر شایسته و خواستنی ست ...چقدر مهربانی اش این روزها کمیاب و نایاب است ...و این برای من جای خوشحالی و شکر دارد ...برق این روزهای چشمانت را دوست دارم "ب" زیبا و جذاب من !

 

***آدمهایی که در زندگیمان پیدا می شوند قطعا حضورشان بی دلیل نیست ...بعضی هاشان خوب به من یاد دادند که چقدر میشود الکی ادعا کرد ...چقدر راحت می شود عوض شد ...چقدر...

و بالعکس آدمهایی پا به زندگی ام گذاشتند که حتی با دیدن همان عکس کوچک وایبرشان هم لبخند گوشه ی لبم بنشیند و زیر لب بگویم چه خوب که هنوز "خوبی" هست

 

***زندگی همچنان با فراز و نشیب هایش می گذرد... مثلا یک روز "د" از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد که من دیگر نباید کار کنم ...جنگ شروع بشود و دست آخر فردای آنروز که با من تماس بگیرد و بپرسد کجایی ؟؟!جوابم این باشد:" خب معلوم است این ساعت سر کار هستم" و در جواب غرغرها و تهدید هایش بگویم که :هر زمان دلیل منطقی برای حرفَت داشتی و حرفَت حرفِ زور نبود با هم حرف میزنیم ....

از این جنجال ها زیاد داشتیم این روزها ...اشک و درد هم کم نبوده اما ...هنوز باور دارم که فردا عالیست ...امروز فرصت من است و برای من آمده ست !زندگی هنوز هم زیبا و دوست داشتنی ست ...هنوز هم یک شمع و یک عود و یک موسیقی ناب مرا به این باور میرساند که باید بابت این زنده بودن و تمام داشته هایم مهربان خدایم را شکر گویم و از همانجا ،از روی همان مبل نارنجی رنگ برایش چشمک بزنم و بگویم :ممنون...ممنون که هستم ...ممنون که زنده ام رفیق!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٤ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ نظرات ()

هی با دلشوره میان حرفهایمان ظرفهایم را میگذارد روی کانتر آشپزخانه و لابلای حرفهایش میگوید اینم ظزف توئه داشتی میرفتی یادت نره 

دوباره که بحث جدیدی با عماد شروع میکنیم و با خنده ادامه میدهیم دو ظرف غذای نذزی را هم ار یخچال در می آورد  و میگذارد کنار ظرفهایم و میگوید یکی قیمه است یکی مرغ "رفتی خونه گرم کن و بخور"

داریم در مورد خاله صحبت میکنیم که میگوید دیگه 9 که رفتی منم ببر خونه ی مامانی عماد 11 -12بیاد دنبالم 

عماد طاقت نمی آوزد و بلند بلند میخندد و میگوید عسل پاشو برو تا نزده بیرونت نکرده 

من هم بلند بلند میخندم در حالیکه میدانم از خدایش است که همبن حالا بروم و "شب نر" نشود به قول دخترک!

حرص میخورم اما باز با شوخی حرفهام را ادامه میدهم و میگویم مامان به خدا میرم نگران نباش 

لجش در می آید و میگوید "برید گمشید شما دوتا دیوونه "

من و عماد را میگوید 

با قهقهه ی ما او هم خنده اش میگیرد اما باز دستپاچه است 

ساعت 9 و نیم که میشود کلافه میشوم از بی تابی اش به عماد علامت میدهم که باید بروم 

آرام میگوید: بشین حالا !

میخندم  وشروع میکنم به لباس پوشیدن که مامان با با همان دلشوره تکرار میکند:موهاتو بکن تو !رژتو پاک کن !شیشه ی ماشینو پایین نکشی!رسیدی زنگ بزن!

بابا انگار تازه متوجه شده که من قرار است تنها برگردم میرود سوییچَش را میآورد و به عماد میگوید:ببر عسل را برسان 

میخندم و میگویم من با ماشین اومدم چجوری منو برسونه 

عصبی و مضطرب میگوید:باشه با ماشین پشت سرت میاد تا خونه!!این وقت شب!!!!تنها نری!!

ساعتم را به عمد نگاه میکنم و میگویم تازه ساعت نه بابا!نمیخواد بیاد مرسی 

خداحافظی میکنم و بیرون می آیم عماد غذاها را برایم می آورد و میگوید :برام کاری نداشت بیام برسونمت !ولی بزار عادت کنن!

میخندم و یک دنیا مهر مهمان دلم مبشود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزهایم تند تند می آیند و میروند ...کارهای مدرسه و تدریس را برخلاف آنچه فکر میکردم ،دوست دارم!

کار دیگرم را هم تا حدی انجام میدهم و روزهایم اغلب تا نزدیک شب پر است 

بعد از ظهر ها با دخترک مشغول بازی و درس و ...هستیم 

گاهی شدیدا دلم تنگ نوشتن میشود اما ساعتهای عجول اجازه نمیدهند 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم کم کم همه را عادت میدهم به اینکه بزرگ شده ام و لازم نیست همیشه نگرانم باشند ...دلخوری زیاد پیش می آید اما دارم یاد میگیرم که گاهی باید گذشت ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٤ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ نظرات ()

میدانم که کافی نیست بعد از جنجال دیروز دخترک را نهار بیرون ببرم تا یادش برود جیغهای وحشت زده ای که توی ماشین میکشید  التماس پدرش میکرد که بس کند 

میدانم خریدن هات داگ از جایی که همیشه منعش میکردم و غرق ذوق شدنش راه حل برای از یاد بردن اتفاقات دیروز نیست 

میدانم قول رفتن به خانه بازی دوست داشتنی اش هم پاسخگوی آن همه تنش نیست 

که اگر بود همان دیروز که جنجالها تمام شد وقتی به او گفتم بیا با هم برویم بیرون با هم برویم خانه ی مامان ،حتی اجازه داری شب آنجا بخوابی ...توی ماشین بی مقدمه نمیگفت مامان چرا طلاق نمیگیری ؟مگه چی میشه ؟

اما شور و شوقی امروز توی رفتارهایش هست که آرامم میکند ...حالم را خوب میکند 

وقتی تمام صورتش غرق سس شده و مدام میگوید:ممممممم..... عاااالیه مامان!

کیف میکنم 

توی ماشین آهنگهای مکش مرگ من برایش میگذارم و او هم با دهان نیمه پر زیر لب میخواند ...

در طول راه به این فکر میکنم که این طوفان ها به گفته ی نسترن همه اش از ترس است 

ترس از تغییر موقعیت "د" ...ترس از استقلال مالی 

مشاور دخترک حرف اش این بود که با همه ی درگیری ها و شرایطی که دارم عاقلانه تر این است که فضا را تا آنجا که میتوانم آرامتر نگاه دارم تا بتوانم پله پله موقعیت را برای خودم و دخترکم تثبیت کنم 

باید میان حرفهایم به دخترک توضیح دهم که پدرش آدم بدی نیست و فقط مدل برخوردش با باقی آدمها تفاوت دارد !باید سعی کنم از او بدش نیاید و ....

همه ی اینها به کلام راحت می آید 

فکرش را بکن با آن حرکات و آن رانندگی وحشیانه که جلوی چشم دخترک کرده من آرام لبخند بزنم و بگویم عزیزم چیزی نیست ...

یا حتی وقتی که دخترک خانه نبود  آن شکنجه ی روانی که به خاطرش چند روزیست لرزش دستانم قطع نمیشود را از یاد ببرم و وقتی با دخترک از پدرش میگویم توضیح دهم که او مارا دوست دارد و فقط طرز رفتارش فرق دارد...

سخت است اما به قول خانم "ک" این روش کمترین آسیب را به دخترک میزند و باعث میشود کم کم یاد بگیرد باید با پدرش چکونه درست رفتار کند چون به قول او به هر حال "د" پدر اوست و هیچ وقت این زنجیر قطع نخواهد شد!

به خانه که میرسیم مرا میبوسد و میگوید تو مهربونترین مامان دنیایی 

خنده ام میگیرد 

یادم می آید همین چند روز پیش که به خاطر رفتار بدش تنبیه شد مرا ملقب به "بدنرین مادر دنیا" کرد !!

 

دنیایش همینقدر ساده و کوچک است دخترکم همینقدر زود از این رو به آن رو میشود احساساتش ...و من گاهی چقدر ناتوانم در درک همین دنیای کوچک 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+روزها تند تند می آیند و میروند ...کارکردن را دوست دارم ...خستگی بعد از کار به من انرژی میدهد انگار ...اتفاقات جانبی این زندگی گاهی آنچنان دردناک میشوند که ترجیح میدهم 24 ساعت کار کنم و به هیچ چیز فکر نکنم ...

+گاهی از تمام قانون و قواعد این زندگی لعنتی دلم میگیرد ...

+طوفان که تمام میشود درختهای در امان مانده انگار ریشه محکم میکنند و از قبل محکم تر می ایستند ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

توی وایبر که میزند :دارم نمونه کارهایت را میبینم و به جرات میگویم بهترین کاراموز من بودی تا حالا!! قند در دلم آب میشود 
اهل تعارف نیست اصلا... و بسیار رک حرف میزند همین باعث میشود که ذوق زده شوم وقتی میگوید کارم را تایید میکند ...

 دارم شادی اش را با میم قسمت میکنم که بین حرفهایمان میگوید:عسل!حتی یک روز هم تدریس نمیکنی؟(میداند که تدریس را دوست ندارم)

میپرسم: چطور؟

مینویسد:یک مدرسه هست توی بلوار... که نیاز به دو معلم هم رشته ی ما دارد بیا با هم قبول کنیم 

مردد میپرسم:کجاست؟

آدرس که میدهد میبینم نهایت تنبلیست اگر قبول نکنم آن هم یک روز در هفته

شب وقتی مقنعه ام را پیدا میکنم و جلوی آیینه می ایستم "د" میپرسد:چه خبره؟

_فردا میروم مدرسه برای تدریس

_تدریس؟

_بله یک مدرسه دخترانه اعلام نیاز کرده 

سکوت میکند ...و من میدانم که خواهم رفت 

فردای آن روز میروم و با دانش آموزها آشنا میشوم ...حسم بر خلاف آنچه فکر میکردم بسیار خوب است ...

و به این ترتیب قبل از اینکه بخواهم کار خودم را شروع کنم معلم بچه های 13 _14 ساله ای میشوم که باید یک سال تحصیلی را در کنارشان باشم 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+درزندگی همه ی ما خاطرات و احساساتی وجود دارد که محترم و دوست داشتنی اند ...کاش کاری نکنیم که این حس با فضاحت از بین برود!!!

+گاهی انسانهای دوست داشتنی و خوبی دور و برمان هستند که بر حسب بی دقتی نمیبینیمشان !به تجربه میگویم هر چند وقت یکبار آدمهای اطرافتان را چک کنید تا بعد از سالها به یکباره از اینکه این همه وقت افراد خوب را ندیده اید خودتان را سرزنش نکنید !!

+این روزها حال خوشی دارم ...پاییز امسال برایم هدیه های خوبی داشت :)

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم