ربط به مذهبی بودن و نبودنم ندارد!همین که روزی هست در کشورم که آن را روز زن بنامند برایم حائز اهمیت است!

مثل همین امروز که خدا میداند چند زن چند مادر درون دادگاه خانواده میدوند تا خضانت ژاره تنشان را بگیرند 

همین امروز که همه مان اس ام اسهای زیبا و گل و قلب و بوسه روانه ی گوشی های هم میکنیم و گاهی از رنج های مادران مینویسیم در تکست هایمان و آخرش با یک قلب بزرگ میگوییم روزت مبارک!!همین امروز خدا می داند که چند مادر به خاطر همین نام مادری خودشان را محکوم کرده اند به ماندن و سوختن ...

همین امروز که نمیدانم چند زن به جرم زن بودنشان رده و رتبه ی پایینتر شغلی را به اجبار پذیرفتند و دم نزدند

امروز پر از هدیه و گل و لبخند است و دید و بازدید و ترافیک و بوق و کله هایی که از پنجره ی ماشین بیرون می آیند و داد میزنند آهااااای آبجی!ماشین ظرفشویی تو آشپزخونه ست تو رو چه به رانندگی!!!و آن طرف تر بعد از اینکه پای موبایل تهدید کردند "منزل" را به اینکه اگر پایش را بیرون بگذارد قلم اش !!!میکنند جلوی دخترک بینوا ترمز زدنند و تمامی عقده های جنسی شان را همراه کلمان زننده بیرون ریختند ...

 

با همه ی اینها که هر سال دغدغه ی فکری ام میشوند ،دخترکم که با یک برگه ی کنده شده از دفترش می آید و میگوید مامان این رو برای تو نوشتم روزت مبارک !!غرق عشق و شور و لذت میشوم ...د این یعنی مادر...یعنی صبر...

 

 

زنان صبور سرزمینم !

آرزو میکنم روزی که چندان دور نباشد خشنود از رسیدن به حقوق طبیعی تان روز زن را تبریک بگویید و شادی کنید 

هرروزنان خوش و شاد  و پر از مهر....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نظرات ()

-زندگی دارد شبیه خودش میشود!

-روزها زود شروع میشوند و نیم بیشترشان برای من است!تصمیم دارم کاری را شروع کنم که فکر میکنم برایم خوب است...

-مونس نباشد این روزها خالیست 

-در طی در مان دوستان زیادی پیدا کرده ام یادم باشد بیایم و از جو دوست داشتنی مطب برایتان بنویسم...

-همچنان به مدد فیداسپات نیمه شبها از شما باخبر میشوم بابت کامنتها و محبتتان بی نهایت سپاسگزارم

-همه ی پستها لزوما مصداق بیرونی اش من نیستم!دل مهربانتان را نگران نکنید دوست داشتنی های ویژه ی من!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ نظرات ()

همیشه هم ماجرا طوری نیست که ما انتظار داریم!

مثل این است که همیشه مثلا گوشه ی یک کافه ی دنج وقتی یکی دارد با مهارت برای آن دیگری دروغ میبافد به یکباره لیوان نوشیدنی روی صورتش خالی شود و تنها بماند در بهت ،که:  " او از کجا فهمید که من دروغ میگویم..."

 

یک وقتهایی هم هست که آن دیگری سکوت میکند!

دروغها را میشنود و با تک تک جزییات لبخند میزند نوشیدنی اش را مینوشد و حتی نقشه ی پاشیدن اش را هم نمیکشد! 

کمی "اما" و "اگر" می آورد میان گفتگو، به امید اینکه شاید حقیقت را بشنود

به امید اینکه او به یکباره میان دروغها مکث کند و با صداقت بگوید:دروغ گفته ام!

اما امیدش با دروغ بعدی ذره ذره آب میشود ...

وقتی تک تک جزییات را میداند دروغهای رنگی را تحویل بگیرد و گاهی ابراز شادی کند حتی!ته دلش امید داشته باشد که او شرمسار شود و حقیقت را بگوید...

حتی به زبان نیاورد که خیلی چیزها را باچشم خودش دیده...از دور ...بی آنکه دم بزند...

فقط خیره شود و گوش بدهد به بافتنها...

خودش را شبیه احمقها کند که گول خورده اند و تایید کند دروغها را...

آخر سر هم بگوید که شاد است از اینکه قول و حرف اش عملی شده و همه چیز درست پیش رفته است!با آنکه کسی درون اش فریاد میکشد کدام قول؟ کدام حرف؟ تو چندین نمونه را به چشم دیدی و ...

همه و همه به یک دلیل ...که دچار شده است...دچار همین آدم!با همه ی دروغهایش!

آنقدر که گاهی باخود اش میگوید شاید تقصیر حس ششم من است!

شاید من نباید آن روز میرفتم تا کنجکاوی ام را ساکت کنم.. شاید...چشمان من است که اشتباه دیده است ...گوشهای من است که اشتباه شنیده است .. خودش را بیجهت فریب دهد ...

همیشه هم آنطور نمیشود که فکر میکنیم 

اودروغها را گوش میکند و سکوت میکند ...در سکوت می آموزد که گاهی تنبیه لازم است! که باید خود سرکش اش را تنبیه کند!که باید بیاموزد آدمها همان اندازه که جذب ات میکنند ترسناکند....که گاهی باید عبور کرد باید گذاشت و گذشت...که باید یاد بگیری آدمها همانقدر که به نظر مهربانند،بی رحم اند...درس میگیری کنارشان ...یاد میگیری و بزرگ میشوی...بزرگ شدن دردناک است...دردناک

____________________________________________________

 

سال نو تک تکتان خجسته باد 

آرزومند سالی پراز شادی و عشق و سلامتی برای تک تک شما مهربانان هستم...

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نظرات ()


و هفته ای که سرانجام رسید...
بی آنکه بخواهم اش!

  باید عاقل باشم ! گریه لوس و بی معناست!!

باید عاقل باشم!رسم زندگی را روزی سه وعده همراه با بغض ببلعم!

باید عاقل باشم!درک کنم که خوشبختی کسی که عزیز است خیلی مهمتر از دل من است که مدام میبارد این روزها!

باید عاقل باشم!

من مادرم! دخترکم باید لبخند بزند باید شاد باشد!مادر دایم البغض!!! به درد اش نمیخورد!

آسمان لعنتی! من باید عاقل باشم!....بفهم!....نبار!

پخش ماشینم هم این روزها به بازی ام میگیرد و رندوملی هم که پخش میکند از کوچ میگوید و کوچ...

باید عاقل باشم!رفتارم باید محکم باشد!نقاب زدن را خوب آموخته ام این سالها!عادت کرده ام بی تفاوت و خندان نشان دهم در حالیکه زنی درونم با ناخنهایش روی جگرم میکشد و مویه میکند...مهم نقاب است!وگرنه چه اهمیتی دارد که شبها با اشک میخوابم و صبحا از سوزش چشم بیدار میشوم!کسی که وعده های گریستنم را نمی شمارد...کسی که اشکها را نمیبیند...

همین کافیست که گمان کنند سنگم!که بی خیالم!که دوست ندارم...که مهری نیست...عاطفه ام خشک شده...

برایم کافیست که تصویر لبخندم بماند گوشه ی ذهن و بی غصه ی ناراحتی من بگذارند و بگذرند!

آنقدر تمرین عاقلی کرده ام که وسایل اش مدام توی کیف دستی ام است!یک بسته دستمال مرطوب برای پاک کردن رد سیاه روی صورتم قبل از رسیدن به کلاس دخترک گذاشته ام توی کیفم!رژلبم همیشه هست تا تمدید کنم لبخند نقابم را!تا کی دوام بیاورد این عاقلانه ها خدا داند و بس!

این هفته ی لعنتی رسیده است...هر روز اش مرا آب میکند ذره ذره ...
اما تو نبین!تو نخوان پریشانی ام را!تو شاد باش و محکم!
آدم یخی داستان" من "باشم بهتر است!باورکن!آدمک یخی را بگذار و بگذر...فقط یادت باشد بعد از خداحافظی دوباره سر نگردانی...خوب میدانم آن زمان قطره های آب شده را نمیتوانم پنهان کنم...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بابت پاسخ ندادن به کامنت ها مرا ببخشید قول میدهم به زودی پاسخگوی محبتتان باشم  
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ نظرات ()

یک حس نرم و زیبا که آرام آرام می آید زیر پوستت،هیجان دیدن کسی که حتی چهره اش را نمیشناسی اما او تک تک زوایای وجودت را خوانده و از همانها حدس میزند که تو همان "عسل" اینجا مدرسه نیست، هستی!

در مطب پزشک وقتی آرام می آید و سوال میکند ببخشید شما "عسل" هستید؟؟؟

و تو نمیتوانی که دروغ بگویی چشمانت از هیجان برق بزند و آشنا شوی با خواننده ی خاموشی که توسط تو با مطب دکترت آشنا شده ...

همه و همه حسیست که تجربه کردم...یک حس نرم ...حس زنده بودن اینجا ...حس داشتن دوستان ناب همدل...حس خوبیست!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ نظرات ()

بد شده ایم...از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی به دوستت دارم های اس ام اسی به عاشقتم های وایبری ،ویچتی،لاینی...

بد شده ایم !از وقتی هر کدام از کانتکت لیستمان چیزی فرستاد قلب های سرخ را روانه ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم

فرقی هم نمیکرد که باشد 

دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد

کلماتی که مقدسند ...که معجزه میکنند ...افتادند زیر دست و پا ...

فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد از چه جنسی باشد فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد

بد شده ایم! از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم 

حال خیلی هامان خوب نیست این روزها

عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم 

دردناک است حال و روزمان

دردمان درمان دارد

کمی صداقت کمی شهامت ...فقط همین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ نظرات ()

دوستان عزیزم به دلیل اینکه تعداد کامنتهای خصوصی بدون ایمیل در خصوص معرفی پزشکم زیاد بود شماره تلفن را اینجا برایتان مینویسم 

با آرزوی اینکه همه ی شما سلامت و بهروز باشید

 

دکتر وحید دولتیاری:88241991

تلفن مشاوره:09389208252

دارای مدرک پیشرفته بین المللی طب سوزنی از دانشگاه پکن

عضو اصلی انجمن  علمی طب سوزنی ایران

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ نظرات ()

مثل آدمی که میرود سرصندوق قدیمی زیرزمین خانه اش و دو سه تا صندلی فلزی درب و داغان را از رویش برمیدارد و روزنامه های زرد شده را میزند کنار و در صندوق را باز میکند ،شده ام!!همین حالا را میگویم!

همین حالا که وقت کردم بیایم بنشینم و سری به اینجا بزنم 

در صندوق را باز کنم و از میان خرده پارچه ها و عکسهای یادگاری پشت نویس شده و ترک خورده ی قدیمی نوشته هایم را تک تک مرور کنم...

همین حالا که از میان بعضیشان بوی نا می آید و حالم را بد میکند 

همین حالا که یاد تک تکتان می افتم و حالم خوب میشود 

همین حالا که یادم می افتد اینجا چقدر دوست داشتنیست 

دست میکشم روی صندوق و رویش را باترمه ی تمیز می پوشانم و زیرلب میگویم دوست امانتدارم!از بودن ات شادم .. 

+15 کیلو اضافه وزن ناگهانی در طی سه ماه مشهود ترین عارضه ی بیماری ام بود که به لطف پزشک بسیار حاذقم در طی 28 روز 8/5 کیلو از وزنم کم شد و عمده ی مشکل بیماری ام تا حالا حل شده است ،روند درمان ادامه دارد هنوز...بابت این سرعت در روند بهبود خدارا شاکرم.

+بیماری من مربوط به هورمون و اوضاع داخلی بدن بود اما با کمک طب سوزنی و پزشک  بسیار ماهرم بسیاری از مشکلات دیگرم نیز حل شد !

شاید همین است که همچنان درمان را ادامه میدهم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم