هی با دلشوره میان حرفهایمان ظرفهایم را میگذارد روی کانتر آشپزخانه و لابلای حرفهایش میگوید اینم ظزف توئه داشتی میرفتی یادت نره 

دوباره که بحث جدیدی با عماد شروع میکنیم و با خنده ادامه میدهیم دو ظرف غذای نذزی را هم ار یخچال در می آورد  و میگذارد کنار ظرفهایم و میگوید یکی قیمه است یکی مرغ "رفتی خونه گرم کن و بخور"

داریم در مورد خاله صحبت میکنیم که میگوید دیگه 9 که رفتی منم ببر خونه ی مامانی عماد 11 -12بیاد دنبالم 

عماد طاقت نمی آوزد و بلند بلند میخندد و میگوید عسل پاشو برو تا نزده بیرونت نکرده 

من هم بلند بلند میخندم در حالیکه میدانم از خدایش است که همبن حالا بروم و "شب نر" نشود به قول دخترک!

حرص میخورم اما باز با شوخی حرفهام را ادامه میدهم و میگویم مامان به خدا میرم نگران نباش 

لجش در می آید و میگوید "برید گمشید شما دوتا دیوونه "

من و عماد را میگوید 

با قهقهه ی ما او هم خنده اش میگیرد اما باز دستپاچه است 

ساعت 9 و نیم که میشود کلافه میشوم از بی تابی اش به عماد علامت میدهم که باید بروم 

آرام میگوید: بشین حالا !

میخندم  وشروع میکنم به لباس پوشیدن که مامان با با همان دلشوره تکرار میکند:موهاتو بکن تو !رژتو پاک کن !شیشه ی ماشینو پایین نکشی!رسیدی زنگ بزن!

بابا انگار تازه متوجه شده که من قرار است تنها برگردم میرود سوییچَش را میآورد و به عماد میگوید:ببر عسل را برسان 

میخندم و میگویم من با ماشین اومدم چجوری منو برسونه 

عصبی و مضطرب میگوید:باشه با ماشین پشت سرت میاد تا خونه!!این وقت شب!!!!تنها نری!!

ساعتم را به عمد نگاه میکنم و میگویم تازه ساعت نه بابا!نمیخواد بیاد مرسی 

خداحافظی میکنم و بیرون می آیم عماد غذاها را برایم می آورد و میگوید :برام کاری نداشت بیام برسونمت !ولی بزار عادت کنن!

میخندم و یک دنیا مهر مهمان دلم مبشود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزهایم تند تند می آیند و میروند ...کارهای مدرسه و تدریس را برخلاف آنچه فکر میکردم ،دوست دارم!

کار دیگرم را هم تا حدی انجام میدهم و روزهایم اغلب تا نزدیک شب پر است 

بعد از ظهر ها با دخترک مشغول بازی و درس و ...هستیم 

گاهی شدیدا دلم تنگ نوشتن میشود اما ساعتهای عجول اجازه نمیدهند 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم کم کم همه را عادت میدهم به اینکه بزرگ شده ام و لازم نیست همیشه نگرانم باشند ...دلخوری زیاد پیش می آید اما دارم یاد میگیرم که گاهی باید گذشت ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٤ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ نظرات ()

میدانم که کافی نیست بعد از جنجال دیروز دخترک را نهار بیرون ببرم تا یادش برود جیغهای وحشت زده ای که توی ماشین میکشید  التماس پدرش میکرد که بس کند 

میدانم خریدن هات داگ از جایی که همیشه منعش میکردم و غرق ذوق شدنش راه حل برای از یاد بردن اتفاقات دیروز نیست 

میدانم قول رفتن به خانه بازی دوست داشتنی اش هم پاسخگوی آن همه تنش نیست 

که اگر بود همان دیروز که جنجالها تمام شد وقتی به او گفتم بیا با هم برویم بیرون با هم برویم خانه ی مامان ،حتی اجازه داری شب آنجا بخوابی ...توی ماشین بی مقدمه نمیگفت مامان چرا طلاق نمیگیری ؟مگه چی میشه ؟

اما شور و شوقی امروز توی رفتارهایش هست که آرامم میکند ...حالم را خوب میکند 

وقتی تمام صورتش غرق سس شده و مدام میگوید:ممممممم..... عاااالیه مامان!

کیف میکنم 

توی ماشین آهنگهای مکش مرگ من برایش میگذارم و او هم با دهان نیمه پر زیر لب میخواند ...

در طول راه به این فکر میکنم که این طوفان ها به گفته ی نسترن همه اش از ترس است 

ترس از تغییر موقعیت "د" ...ترس از استقلال مالی 

مشاور دخترک حرف اش این بود که با همه ی درگیری ها و شرایطی که دارم عاقلانه تر این است که فضا را تا آنجا که میتوانم آرامتر نگاه دارم تا بتوانم پله پله موقعیت را برای خودم و دخترکم تثبیت کنم 

باید میان حرفهایم به دخترک توضیح دهم که پدرش آدم بدی نیست و فقط مدل برخوردش با باقی آدمها تفاوت دارد !باید سعی کنم از او بدش نیاید و ....

همه ی اینها به کلام راحت می آید 

فکرش را بکن با آن حرکات و آن رانندگی وحشیانه که جلوی چشم دخترک کرده من آرام لبخند بزنم و بگویم عزیزم چیزی نیست ...

یا حتی وقتی که دخترک خانه نبود  آن شکنجه ی روانی که به خاطرش چند روزیست لرزش دستانم قطع نمیشود را از یاد ببرم و وقتی با دخترک از پدرش میگویم توضیح دهم که او مارا دوست دارد و فقط طرز رفتارش فرق دارد...

سخت است اما به قول خانم "ک" این روش کمترین آسیب را به دخترک میزند و باعث میشود کم کم یاد بگیرد باید با پدرش چکونه درست رفتار کند چون به قول او به هر حال "د" پدر اوست و هیچ وقت این زنجیر قطع نخواهد شد!

به خانه که میرسیم مرا میبوسد و میگوید تو مهربونترین مامان دنیایی 

خنده ام میگیرد 

یادم می آید همین چند روز پیش که به خاطر رفتار بدش تنبیه شد مرا ملقب به "بدنرین مادر دنیا" کرد !!

 

دنیایش همینقدر ساده و کوچک است دخترکم همینقدر زود از این رو به آن رو میشود احساساتش ...و من گاهی چقدر ناتوانم در درک همین دنیای کوچک 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+روزها تند تند می آیند و میروند ...کارکردن را دوست دارم ...خستگی بعد از کار به من انرژی میدهد انگار ...اتفاقات جانبی این زندگی گاهی آنچنان دردناک میشوند که ترجیح میدهم 24 ساعت کار کنم و به هیچ چیز فکر نکنم ...

+گاهی از تمام قانون و قواعد این زندگی لعنتی دلم میگیرد ...

+طوفان که تمام میشود درختهای در امان مانده انگار ریشه محکم میکنند و از قبل محکم تر می ایستند ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

توی وایبر که میزند :دارم نمونه کارهایت را میبینم و به جرات میگویم بهترین کاراموز من بودی تا حالا!! قند در دلم آب میشود 
اهل تعارف نیست اصلا... و بسیار رک حرف میزند همین باعث میشود که ذوق زده شوم وقتی میگوید کارم را تایید میکند ...

 دارم شادی اش را با میم قسمت میکنم که بین حرفهایمان میگوید:عسل!حتی یک روز هم تدریس نمیکنی؟(میداند که تدریس را دوست ندارم)

میپرسم: چطور؟

مینویسد:یک مدرسه هست توی بلوار... که نیاز به دو معلم هم رشته ی ما دارد بیا با هم قبول کنیم 

مردد میپرسم:کجاست؟

آدرس که میدهد میبینم نهایت تنبلیست اگر قبول نکنم آن هم یک روز در هفته

شب وقتی مقنعه ام را پیدا میکنم و جلوی آیینه می ایستم "د" میپرسد:چه خبره؟

_فردا میروم مدرسه برای تدریس

_تدریس؟

_بله یک مدرسه دخترانه اعلام نیاز کرده 

سکوت میکند ...و من میدانم که خواهم رفت 

فردای آن روز میروم و با دانش آموزها آشنا میشوم ...حسم بر خلاف آنچه فکر میکردم بسیار خوب است ...

و به این ترتیب قبل از اینکه بخواهم کار خودم را شروع کنم معلم بچه های 13 _14 ساله ای میشوم که باید یک سال تحصیلی را در کنارشان باشم 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+درزندگی همه ی ما خاطرات و احساساتی وجود دارد که محترم و دوست داشتنی اند ...کاش کاری نکنیم که این حس با فضاحت از بین برود!!!

+گاهی انسانهای دوست داشتنی و خوبی دور و برمان هستند که بر حسب بی دقتی نمیبینیمشان !به تجربه میگویم هر چند وقت یکبار آدمهای اطرافتان را چک کنید تا بعد از سالها به یکباره از اینکه این همه وقت افراد خوب را ندیده اید خودتان را سرزنش نکنید !!

+این روزها حال خوشی دارم ...پاییز امسال برایم هدیه های خوبی داشت :)

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

این که روزگار با من بازی اش گرفته و درست چند ساعت مانده به آمدن مربی برای آموزش کارم تلفن زنگ میزند و خبر سفر کردن مادرجان را میدهند و دوهفته ای تمام ماجرا برای چندمین بار کنسل میشود، از آن ماجراهاییست که قلقلکم میدهد!!! ...

یک جورهایی خوشم می آید که میخواهد بازی کند ...وارد بازی اش شوم و سعی کنم رویش را کم کنم 

درست مثل حرفی که توی ماشین و در ترافیک سنگین یکی از شبهایی که از مراسم مادرجان برمیگشتم زدم ...

زرین جان و تینا در ماشینم بودند 

ترافیک کلافه مان کرده بود 

حرف از رانندگی و شاختن خیابانها بود که گفتم من از گم شدن بدم نمی آید ...گم شدن را دوست دارم 

زرین جان بلند بلند خندید و گفت دخترجان گم شدن دوست داشتن داره؟؟؟

تینا هم آرام زد پس کله ام و گفت خدا شفات بده دیوونه 

بلند بلند خندیدم و همانطور که کله ام راپایین نگه داشته بودم که نور بالای ماشین پشت سرم که بامزه بازی اش گل کرده بود و مثلا میخواست سر به سر من بگذارد ،کورم نکند جواب دادم :به خدا خیلی خوبه ...وقتی هی دور میزنم و بالاخره مسیر را پیدا میکنم حس خیلی خوبی بهم دست میده ...وقتی میتونم یهو از یه خیابون یه راه به اتوبانی که به خونه میرسه پیدا کنم به خودم امیدوار میشم ...

واقعیت همین است ...یکجورهایی لجبازی و رگ روکم کنی ام گل میکند و تا به نتیجه نرسم ماجرا را رها نمیکنم 

مثل زمانی که "د" ایستاد و گفت هیچ هزینه ای قبول نمیکند و نمیگذارد کار را شروع کنم و فردایش روبروی آقای طلافروش ایستادم پول را شمردم و زنجیر و پلاک را گذاشتم روبرویش و خوشحال برگشتم ...ذره ای ناراحت این نبودم که این کار را کردم...گرچه میتوانستم از بابا پول بگیرم یا از مامان بخواهم کمکم کند اما بکجورهایی دلم نخواست لذت جنگیدن را از خودم دریغ کنم ...

حالا یکساعتی به آمدن مربی ام مانده و من سراپا شوقم ...برایم انرژی مثبت بفرستید که استعدادش را داشته باشم و بتوانم خیلی زود کارم را شروع کنم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+بابت تمام مهری که در تسلی دادنم  هدیه دادید مدیون و ممنونتان هستم 

امیدوارم همه روزتان شادی باشد و شور.... غم به خانه هایتان سرک نکشد آمین!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ نظرات ()

مجید عزیزم آنقدر دل مادرجان برایت تنگ بود که پرستارش میگفت شبها بیتابانه نامت را صدا میزند و روزها یادش می رود که تو پرکشیده ای و از او میپرسد مجید امروز می آید؟مجید زنگ نزده است ؟...درد داشت تک تک ثانیه های دلتنگی اش ...حالا آمده کناز تو ...با آنهمه برنامه ریزی که خانه ی جدیدَش در یکی از قطعه های قدیمی باشد همان روز ورق برگشت و بر حسب اتفاق شد همسایه ی تو به فاصله ی دو خانه ...همانطور که اورا به دستان خاک میسپردیم عکس تو را روی سنگ سرد و سیاه نگاه میکردیم و میدانستیم که مهمان داری ...خانه اش خالی شده است با اینکه همه دور هم نشسته ایم اما آن صندلی خالی ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٦/۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

از هر انگشت دستم یکی از ساکهای خرید آویزان شده است ...در ماشین را با پا میبندم و دزدگیر را به هزار زحمت فعال میکنم ...ذوق دارم و سنگینی وسیله ها را اصلا حس نمیکنم ...داخل خانه که میرسم وسایلم را میگذارم گوشه ی پذیرایی و خودم را ولو میکنم روی مبل ...

این همان زنیست که میترسید توی مغازه قیمت چیزی را بپرسد...میترسید از دشمنان خیالی که "مرد" برایش به تصویر کشیده بود ...میترسید از اینکه به هر نحو مشکلی برایش پیش بیاید چون بارها و بارها شنیده بود که اگر بروی بیرون از خانه و مشکلی پیش بیاید من میدانم  تو !!!همان زنی که سراپا ترس بود و درد حتی میترسید تلفن جواب بدهد ...میترسید از خیابان رد شود... از صحبت با آدمها واهمه داشت آن روزها ...از نگاه کردن به صورت آدمها میترسید...

حالا وسایل کار خریده و شاد است ...میداند که راه زیادی تا حرفه ای شدن دارد اما همین قدمهای کوچک هم برایش لذت بخش است ....

دلم میخواست "د" که می آید خانه با ذوق بروم دستش را بگیرم وسایل کارم را نشان اش دهم و برایش توضیح دهم هر کدام برای چه کاریست او هم ذوق زده شود از اینهمه اشتیاق من و بگوید که تو میتوانی به هر کجا که دلت میخواهد برسی و من پر شوم از نیروی جادویی تکیه گاه ..."تکیه گاه" چه کلمه ی عجیبیست ...نداشته ام اش هیچ وقت ...حالا عسل تکیه گاه خودش است تکیه گاه دخترک اش ...باید بتواند محکم باشد ...

ناگهان ولوله ای درونم به پا میشود ...می دوم و وسیله ها درون کمد جا میدهم درست اش این است که بگویم پنهان میکنمشان  ...میترسم ...ترسیده ام ....بیاید وسیله ها را ببیند و جنجال به پا کند

چند لحظه طول میکشد تا به خودم بیایم ...از خودم میپرسم عسل! داری کار بدی انجام میدهی ؟و باز خودم جواب میدهم که نه!!بلند میشوم خریدها را دوباره همانجا میگذارم که بود 

ترسها را دانه دانه باید از وجودم بیرون بریزم 

غذا آماده است و خانه مرتب 

ساکهای خرید گوشه ای چیده شده اند و خودنمایی میکنند 

عقربه های ساعت درپی هم میدوند

و من در انتظار نشسته ام با ترسهایم روبرو شوم 

 

....


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ نظرات ()

از خودم لجم میگیرد  که وقتی عصبانی ام لبهایم می لرزد و گاهی لکنت میگیرم

وقتی مثل اسپند روی آتش میشوم و تند تند لیوان را پر میکنم و سر میکشم بدون آنکه تشنه باشم !!

تا می آیم شروع کنم لکنت لعنتی به سراغم می آید حتی بغض لعنتی تر هم می آید مینشیند توی گلویم 

حرف این است که من "مردم" !!!! تو "زنی" !!!!

من اجازه دارم بدون مشورت هر کاری بکتم و تو حتی اگر حالا که تنها "هم خانه" ایم اجازه نداری بدون من قدم برداری!!!

خودم را لچک به سر ی میبینم توی یک حیاط و هفت هشت تا بچه دور و برم است و من نشسته ام سر تشت پلاستیکی قرمز رنگ و لباسهای هفت هشت تا بچه ام را میشویم و لابد آبگوشتم روی گاز دارد قل قل میکند و سرورم هم دارد دستورات لازم را به من میدهد و من از بیم خوردن کمربند تند تند میگویم چشم!!!!

این تصاویر به ثانیه ای از جلوی چشمانم رد میشود ....

و من دیگر آن ادم سابق نیستم !

نمیتوانم باشم !

دیگر نمیتوانم سکوت کنم !

ایستاده ام دستهایم را مشت کرده ام و با همان لرزش و لکنت میگویم که دسته بندی اش برایم بی اعتبار است و تا وقتی حرفهایش منطق نداشته باشد حاضر نیستم حرفهایش را بپذیرم کلاسهایم را خواهم رفت کارم را شروع خواهم کرد همنطور که بدون مشورت با من خانه را سپرد به پدرش! همانطور که بدون مشورت با من تمام تصمیم های مهم زندگی اش را گرفت !

از خودم عصبانی ام که داد می زنم دلم میخواهد بتوانم آرام حرف بزنم 

باید یاد بگیرم این خشم درونی را کنترل کنم 

لیوان پر و خالی میشود پشت سر هم 

تشنه ام نیست فقط تند تند آب را سرازیر میکنم بلکه آتش ده ساله ویران نکند همه ی وجودم را!

از نظر مالی که هیچ کمکی به من نکرده است و تمام هزینه های کلاس و وسیله ها را باید خودم تهیه کنم حالا زمان سنگ اندازی اش است !ترسیده!استقلال مالی زن مرگ است برای آدمهایی چون او !

من اما ایستاده ام همانطور که خورشت را با حرص میریزم توی ظرف خورشت خوری میگویم بازهم بایست روبه رویم !!!بایست مثل همه ی ده سالی که گذشت! درست ایستاده ای !درست روبروی من !هیچ وقت کنارم نبودی !هیچ وقت !حالا هم بایست سرجای همیشگی ات اما این را بدان 

اگر سر جنگ داری من اینبار با تو تا آخرش خواهم جنگید 

دیس برنج را میگذارم کنار دست اش 

وسط داد و قال و دعوا یک فیلم از جورج کلونی دارد پخش می شود 

سکوت میکنم 

میرود و مینشیند پشت کانتر و شروع میکند به خوردن غذایش...

بی هدف زیر نویس فیلم را میخوانم که کلونی خوش قیافه دارد با کسی که با زنش رابطه داشته صحبت میکند و من میان آنهمه هیاهو فکر میکنم خب چه چیز باعث میشود مثلا همسر کسی به جذابی کلوتی برود با آن مردک مو زرد بی رنگ و رمق بخوابد؟؟

همیشه همینطورم !

در اوج عصبانیت مخم ناگهان عملیات خنک سازی اش را شروع میکند!!!!من اینگونه تو جیه میکنم اش !

تاگهان میان جنجال و اتفاقات بد تمام ماجرا را به سمت بی ربطی هدایت میکند 

مثلا در اوج دعوا میرود به سمت: "کاش یک لیوان آب انبه خنک بود اینجا "  یا  " به به  این خانم چه مانتوی شیکی پوشیده "

نمی دانم بک جور امتیاز است یا بیماری...خیلی هم مهم نیست کدام اش است... اما کمک زیادی میکند جهت جلوگیری از انفجار مغزم!!!

تهدید میکند 

نهدید میکنم 

جنگ مزخرفی ست 

آتش بس میشود 

هر دو خسته شده ایم از چرت و پرت گفتن ...از مرور تعفن...

خسته ام ...تلوزیون را خاموش میکنم ...می شنوم که غذایش را تمام کرده و دارد غرولند میکند که گوجه های سالاد شیرازی چرا اینقدر درشت خرد شده بودند ...این روش جدید تشکر است بعد از خوردن غذا لابد!!

ظرف هارا می چینم توی ماشین 

دخترک خانه نیست 

دراز میکشم روی تختم و خیره میشوم به سقف 

...انگار که کوه کنده باشم ...نمیدانم چقدر گذشت نوری که از اتاق اش از زیر در می دوید توی اتاقم خاموش شد ...

امروز تمام میشود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+خوب است گاهی تکلیف خودمان را معلوم کنیم و رک و راست حرفمان را بزنیم 

قایم موشک بازی خیلی وقت است برای سن ما مناسب نیست!!

+"غلط کردن تاوان دارد" این را چندروز پیش از مانا شنیدم!!نگفت اشتباه !!و این تفاوت اشتباه و غلط برایم سخت پر معنی بود!!اشتباه را به نا آگاهی مرتکب میشویم و غلط کردن بک جورهایی آگاهی دارد ...آگاهانه با مهر به خودمان ضربه میزنیم ...آگاهانه با دوست داشتن دخل خودمان را می آوریم !!!و سرانجام می فهمیم که "غلط" بوده و نه اشتباه...... این روزها با خودم فکر میکنم آنقدر شجاعتش را داشته باشم که تاوان غلط کردنم را بدهم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ نظرات ()

در راهروی موسسه قدم میزنم  صدای ضبط صوت از هر کلاس به صورت نامفهوم می آید ...

یاد خودم افتادم که وسط داغی تابستان و سرمای زمستان خودم را خسته و کوفته می کشاندم به موسسه ...چقدر توی راه وقتی هنوز طعم نهار زیر دندانم بود و دلم میخواست دراز کشیده باشم زیر باد کولر به خودم فحش میدادم بماند !

زبان انگلیسی را دوست نداشتم ...کلا از اینکه مجبور بودم از مدرسه خسته و کوفته بیایم خانه و نهار خورده و نخورده راهی موسسه شوم بیزار بودم 

حالا اما دخترک را آورده ام و نشانده ام درون کلاس و با خودم فکر میکنم اینهمه نق نق و غر زدن اش را از خودم به ارث برده ...منتها تفاوت او با آن زمانهای من این است که به راحتی حس اش را میگوید 

من اما هیچ وقت نمیگفتم 

نمیدانم چرا ...شاید برای اینکه بچه های زمان ما اگر هم حسشان را میگقتند اصلا جدی گرفته نمیشد ...اما این روزها پدر و مادر ها روی حرفهای بچه ها فکر میکنند ...

همین دیشب که دخترک لباسهایش را در آورد و خودش راپرت کرد روی تخت و بعد همانطور که زل زده بود به عکس روی پاتختی گفت:مامان از بابا طلاق بگیر ...یه بابای جدید مهربون پیدا کن که دوستت داشته باشه و حرفاتو گوش کنه ...

و من تا همین حالا که ایستاده ام وسط راهروی موسسه دارم به این فکر میکنم که چرا باید این کلمه را اصلا بشناسد ...چرا باید به اینجا برسد ...چرا کم گذاشته ام؟...شاید باید بهتر رفتار میکردم ...اما هر چه فکر میکنم میبینم راهی نمانده بود که بروم ...

ساعت 6 و نیم است و صدای بچه های سرخوش از تعطیلی کلاس به گوش میرسد 

با آن پیرهن بلند سفید رنگ اش از دور پیدایش میکنم ،می آید از کلاس بیرون و میدود که به آغوشم برسد 

همینطور که با خودم فکر میکنم یک بسته گوشت چرخکده را خیلی زود بگذارم  توی ماکروویو و قبل از اینکه یخش آب شود پیازها را رنده کنم ،ماشین را روشن میکنم ...حساب کتابهای مالی ام را هم همزمان با فکر ورز دادن گوشت و مخلوط کردن زردچوبه و فلفل و باقی ادویه ها انجام میدهم ...باز باید به مامان بدهکار شوم ...این بدهی روی آن یکی ...دخترک شعر کلاس زبانش را میخواند

تا شروع کلاس آموزشی ام یک هفته مانده 

از هفته ی دیگر قدم اولم را به سوی شاغل شدن بر میدارم ...و میدانم این قدم یکی از کلیدهای اصلی اهداف من است ...هر چند که دو هفته ای با  "بابا" قهر کرده باشم یا مامان مدام در گوشم بخواند که اینهمه شغل درخور تحصیلاتت هست چراااا گیر دادی به این یکی ...و من حتی حوصله نداشته باشم که برای بار هزارم توضیح دهم که خودم شدیدا علاقه مندم به انجام این کار و "د" هم نتوانسته ایرادی پیدا کند ...یکجورهایی این چند وقت از تمام اطرافیانم ،از اینکه واقعا درک کنند من چه شرایطی دارم ،نا امید شده ام 

تازگیها دارم یاد میگیرم هر چه بخواهم باید از خودم طلب کنم و این روزها بدون هیچ تشویقی دارم یک تنه مبارزه میکنم و مطمئن هستم که به هدفم خواهم رسید...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم