امروز دقیقا همین امروز که دخترکم را راهی مدرسه کردم دلم خواست بیایم بنشینم پشت لپ تاپ و کمی از این روزهایم فاصله بگیرم 

از این روزهایم که مدام می دوم 

از این روزهایم که عقریه های ساعت می دوند و من هر چه میکنم نمیتوانم به پایشان برسم 

البته تنبلی ذاتی ام هم باعث میشود یک وقتهایی نگاه کنم به عقربه ها و بایستم 

فنجان گل گاوزبانم را دستم بگیرم و درحالی که به دیوار تکیه داده ام دویدن عقربه ها را تماشا کنم و بیخیال بگویم بدوید ...من الان خسته ام ...اصلا دلم میخواهد یک امروز را از شماها عقب بمانم ببینم دنیا چه شکلی میشود...

شانه هایم را با بیخیالی بیاندازم بالا و گوشی موبایلم را روی مود پرواز بگذارم و برای خودم زندگی کنم ...

ولی هر روز که نمی شود این طور بود ...

یک وقتهایی هم میشود که دکمه ی پالتوام را در آسانسور ببندم و زیپ بوتهایم را توی ماشین!

راستش را بگویم دست آخر دویدن هارا هم دوست دارم 

حس زنده بودن به من میدهند 

از روزگار زندگی مشترک هم بخواهم بگویم ..."مرد" چند باری برگشت به زندگیمان !

منتها "عسلِ" آن روزها نبود!!!

مدام فریاد کشید تا عسل را پیدا کند اما نبود 

به جای عسلِ آن روزها ،زنی ایستاده بود که یک برگه از مطالبات طلاق جلوی رویش گذاشت و گفت اگر "مرد" بخواهد بماند او خواهد رفت !

ترس را که در چشمانش موج میزد دیدم!

حالا "مرد" خودش را پنهان کرده و "د" اینجاست!!!

میدانم فایده ندارد این موقتی آرام بودن اما برای نقشه هایی که من  در سر دارم غنیمت است این آرامش موقتی !

من زمان میخرم !

به هر قیمتی !

به هر قیمتی....

گاهی هم گران تمام میشود 
آنقدر که ساعتها بنشینم زیر دوش آب و جیغهای خفه بکشم تا ارام شوم

اما همین که حوله ی لیمویی ام را میپوشم و بیرون می آیم نفس عمیق را میهمان ریه هایم میکنم و لبخند میزنم و زمان خشک کردن موهایم آواز میخوانم 

آدمهای زیادی به زندگی ام آمده اند این روزها

چقدر دلم میخواهد وقت داشته باشم و از تک تکشان برایتان تعریف کنم

انرژی هایتان هنوز هم دلگرم کننده است مهربانان

دریغ نکنید

چشمهای مهربان تک تکتان را میبوسم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقت نمیکنم ویرایش کنم به بزرگواریتان ببخشید!