روزهای گذشته مثل همه اوقات آمدند و رفتند ...

وقتی به تقویم نگاه میکنی همین را میبینی !

میبینی که نوشته است هر روز صبح آفتاب ،آسمان را روشن کرده!و هر شب غروب کرده و روز را به پایان رسانیده است ...

حالا خدا میداند چند یار در این روزها وقتی چشم بسته ای که بخوابی تا خود صبح ادای خوابیدن در آورده ای و در تمام طول روز ادای بیدار بودن!!

من این روزها سخت سرگرم بازی ام !!

بازی نقش یک آدم منطقی که از درون خوب میداند احساس چه ضربه ای به او خواهد زد ...

اما زن احساساتی درون اش را شبها در آغوش میگیرد و اجازه میدهد زاری کند ...نوازشش میکند و آنچه را که باید ، یادآوری اش میکند!زیر گوشَش نجوا می کند: "تویِ مغرورِ انحصار طلب!!! آدمَش نیستی !!!پس سکوت کن و به تحمل این روزهایت ادامه بده 

روزهای پایانی سال مثل هر سال عجله دارند و انگار نصفه نیمه هم که شده  باید تمام کارهایشان را به سرانجام برسانند ...گاهی یادشان میرود که ما همین دوروز دیگر عروسی داریم و داریم آماده میشویم و اصلا وقت این نیست که امروز صبح تلفن کنند و بگویند جوان سی و چند ساله مان بدون هیچ سابقه ی بیماری از بینمان پر کشیده ...انقدر روزها عجله دارند که نمیبینند عروسیمان چنان تبدیل به عزا شده که همه مات و مبهوتیم ...

روزگار همین است ...می دانم ...

به بازیهایش عادت دارم ...

بخواهی زنده بمانی باید همراه بازیهایش شوی و بدانی گاهی باخت از آنِ توست و بس اما روزهای چشیدنِ بُرد هم نباید دور باشند ...بعید می دانم ...