دلتنگی  ربط به شرایط و سن و جنس ندارد ...دلت که تنگ شود زمین و آسمان را میخواهی به هم بدوزی ...همیشه با خودم میگویم چه میشد بخشی از حافظه ام به انتخاب خودم پاک میشد ...دلم تنگ است که نفسهایم به زحمت بالا می آیند...دلم تنگ است که آهنگهای لعنتی اشکم را در می آورند ...همزادهای لعنتی به لکنت می اندازندم ...سرم را رو به آسمان عاشق اردیبهشتی میکنم و زیر لب میگویم : آخرش خواهم مرد از این حجم درد و حسرت ...اما هنوز هم صبحها چشمانم به ساعت طلایی رنگ روبرو گشوده میشود که میگوید بلند شو دیوانه ی دیروز ...بلند شو دیوانگی هایت را زندگی کن ...بی خیال همه ی بی خیالی اش به تو و دقیقه های دلتنگی ات ......

پاسخ مهرتان را نداده ام می دانم اما ...باور کنید این پست را هم با گوشی موبایلم درون ماشین تایپ کردم ...محرمان من ...چقدر درد دل کردن با شما حالم را خوب میکند. ..بر چشمهایتان بوسه میزنم که دلنوشته هایم را همراهید ...ممنون بابت بودنتان...