قرار است با هم فیلم ببینیم!!!عجیب است و نادر!!!سلیقه ها از زمین تا آسمان تفاوت دارد و شاید به تعداد انگشتان دست دراین چندسال اتفاق افتاده که باهم فیلم ببینیم!!!درست مثل صحبت کردن باهم!!!یا چای خوردن باهم!!!خرید کردن باهم!!!

ظرف تخمه را با یک پیشدستی میگذارد کنار دست اش و دراز میکشد روی فرش وسط حال!لیوان دمنوش به دست مینشینم روی راحتی نارنجی رنگ محبوبم!

فیلم شروع میشود...

زن دارد پیانو تدریس میکند،روزهایش آرام آرام می آیند و میروند

یادم میافتد که قرار است از سال جدید معلم موسیقی دخترک بیاید خانه مان ...باید تماس بگیرم...

ریتم تخمه شکستن اش کند میشود!این یعنی خیلی خوشش نیامده از شروع فیلم ...

زن میهمان دارد ...هنرپشه نقش مهمان از آن زنهاییست که "د" را جذب میکنند...با کلافگی میپرسد:چرا سیاه سفیده؟؟؟؟که چی بشههههه؟؟؟

لبخند میزنم ، لیوان خالی را میگذارم روی میز و میگویم:برای اینکه حرکات، دیالوگها و معانی،بیشتر به چشم تماشاچی بیاد!رنگ و لعاب حواس بیننده رو از عمق ماجرا پرت نکنه!

پوست تخمه را تف میکند توی پیش دستی و میگوید: لوس بااااازی!!!

جواب می دهم :خب چشم و ابروی هنرپیشه رو برو تو عکساش ببین ...میخندد!خودش هم خوب میداند کنایه ام از روی حسادت نیست ...گاهی به همین خاطر دلگیر میشود حتی!!!اینکه من حق میدهم مثلا از یک هنرپیشه خوشش بیاید ناراحت اش میکند!!!!

زن باز شاگرد دارد،مرد وارد خانه میشود... سیبها روی زمین میریزند...حدسم را میگویم!!! انگار هیجان زده شده تند تند تخمه میخورد و میگوید:از کجا میدونی؟!

-فقط حدس زدم!

به بافتنی ام دقت میکنم و دانه ها را میشمرم که اشتباه نکرده باشم قسمت زشت زندگی نمایش داده میشود ...اشتباه بافته ام !!

آرامش زن در مقابل اتفاق زشت زندگی برایم ستودنی ست ...

دیگر از فیلم خوشش آمده!

تند تند تخمه میشکند،زن ظاهرا مغلوب ماجراست و ذوق زدگی"د" برایم عادی شده هر کجا زنی دچار مشکل شود یا درگیر خیانت برایش جالب است یکجور ابراز قدرت  است انگار...قبل تر ها حرص میخوردم ،بحث میکردم! اما حالا آرام آرام دانه ها را میبافم و میان ماجراهای روزمرگی زن و تب و تاب و دردش ،آرامش درونی اش را تحسین میکنم !!!

"د" بلند بلند میخندد و میگوید:بالاخره پیش میاد !مرده دیگه !این دخترا مگه آدمو ول میکنن!!!!

لبخند میزنم شال عماد دارد تمام میشود!زمان ماندن اش،"اینجا"هم!به زودی باید راهی شود شاید چند هفته دیگر ...جایی که احتمالا خواهد رفت سرد است ...خیلی سرد!شال بلند نسکافه ای برای اش بافته ام ...

دایم در حال خندیدن است پرتقال پوست می کند ، با خنده میگوید زندگیه دیگه!بالاخره برای هر کسی پیش میاد!!!بعد هی میخندد آب پرتقال از میان انگشتانش روی فرش میچکد...

زن زنده میشود!مغلوب نمی ماند!راهش جدا میشود!حسی تازه زیر پوستش میخزد!

تخمه ها را در سکوت میشکند ...چپ چپ به من نگاه میکند!آخرین رج را دارم میبافم!

کم کم شروع میکند به فحش دادن!

لبخند میزنم و زن را میبینم که تند تند قدم میزند ...

کارگردان ،نویسنده و حتی بازیگر نقش زن از فحشهایش بی نصیب نمی مانند!

مثل اسپند روی آتش بالا و پایین میپرد و حرص میخورد!

تیتراژ پایان پخش میشود و با لب و لوچه ی آویزان ادامه میدهد ...

مزخرف بود نه؟؟؟؟!!!!   از من میپرسد!

دانه ی آخر را کور می کنم و جواب میدهم بعد از مدتها یک فیلم خوب دیدم!

...سکوت می کند 

با خودم فکر میکنم:باید یکبار تنهایی فیلم را دوباره ببینم 

ارزشش را دارد!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ نظرات ()

ما زنها همینجوری اش ماهی یک بار "هورمون درد"مان عود میکند و میشویم هیولا...کاسه را به کوزه میکوبیم و زمین و زمان را به هم میدوزیم حالا فرض کنید 40 روز تمام مشغول دستکاری هورمون ها باشید و هر روزتان ... تر از دیروز!!!

این است حال این روزهای من!

ثبات که ندارم هیچ!آرامبخش ها هم اثر ندارند(گیاهی و غیرگیاهی!!!! )

یک زمانهایی هست که از دیدن صورت خودم در آیینه هم حالم بد میشود و تحمل هیچ چیز راندارم...یک وقتهایی جواب تلفن را نمیدهم مینشینم نام مخاطب را نگاه میکنم که دارد میگوید بردار این لعنتی را ...اما جواب نمیدهم!یک روزهایی کله ی سحر هوس خط چشم سه متری کشیدن میکنم و یک رژلب قرمز هم چاشنی اش می کنم و راه می افتم ...ترافیک که میشود توی آینه خودم را با آرایش مضحکم نمیشناسم و تا مقصد یک دستی مشغول پاک کردن آرایشم میشوم...

یک روزهایی فقط دلم میخواهد جلو بزنم ولو اینکه مثل وحشی ها عرض اتوبان را هم رانندگی کنم و یک روزها از هرچه رسیدن به مقصد است حالم به هم میخورد!درست مثل همسایه ی پیرمان که همیشه همه را کلافه میکند با سرعت 40 وسط اتوبان برای خودم لاک پشت وار حرکت میکنم و حتی موزیک هم گوش نمیدهم خیره میشوم به پیش رویم ...تهی...خالی و پوچ...

اصلا این روزها نمیدانم مغزم کجاست!به هیچ چیز فکر نمیکنم فقط و فقط بنابر حس لحظه ای ام عمل میکنم و این است که روزی صدبار می آیم پست مینویسم بعد همه را پاک میکنم یا پیشنویس شده رهایش میکنم 

اصلا چند وقتیست یکی با چکش نشسته توی سرم و هر چند لحظه یکبار میکوبد و میپرسد چرا مینویسی؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ نظرات ()

واینکه خیلی وقتها از خدا و تمامی کاینات تشکر میکنم که آنقدر نکته سنج و دقیق نیستی که از من بپرسی "اگر قانون حقوق زنان و طلاق و حضانت و...تغییر کند هنوز هم بامن زندگی میکنی؟؟" شاید عجیب باشد...

اما برای من خیلی وقتها این عمیق نبودن ات و اینکه خیلی نکات را درک نمیکنی،خوشحال کننده است!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ نظرات ()

 





پست را بعد از ویرایش منتشر کرده بودم امروز دوباره بازخوانی اش کردم و متوجه شدم هیچ کدام از مواردی که ویرایش شده بود در پست نیست!این هم از بازیهای جدید پرشین بلاگ است لابد!در هر صورت تا آنجا که در خاطرم بود بازنویسی اش کردم!

 

 ********************************************************

میهمانی یلدای دیشب سلام و علیک و روبوسیها که تمام شد نشستم روی مبل و چند دقیقه ای همراه جمع شدم و گزارشها را گوش کردم و طبق معمول خیلی زود خسته شدم!

همانطور که درمورد پست مشکوک فلانی جون!!!در ویچت و ربط نامحسوسش با پست آقای فلان!و احتمال رابطه ی این دو و ...میشنیدم خودم را کنار پنجره ی خانه ی زیبایم دیدم 

من بودم و صدای چرق چرق کردن چوبها که میسوختند و شمعهای روشن و گرما 

همانطور که به بیرون خیره شده بودم و از سکوت لذت میبردم به این فکر میکردم که فردا برفهای جلوی در خانه را پارو کنم تا بتوانم به ماشینم برسم و مثل همیشه راهی محل کارم شوم!

مثلا محل کارم دفتر یک وکیل پیر باشد و من مسوول رسیدگی به تمام کارهای مربوط به پرونده ها باشم 

در این هوای سرد پاهای یخ زده ام را بگذارم کنار شومینه ی دفتر و از پشت عینک تند تند با آن دستگاه تایپ قدیمی تایپ کنم!موهایم را با یک گیره ی مشکی ساده پایین سرم بسته باشم ،لباسم مثلا یک شومیز کرم رنگ باشد و دامن پشمی قهوه ای دکمه های شومیزم صدفی باشد و یقه ی چین دار ظریف داشته باشد نه چاق باشم و نه لاغر!نه قد بلند و نه خیلی کوتاه!یک زن متوسط با یک زندگی معمولی که میتواند از همین زندگی معمولی اش لذت ببرد!

قرار ملاقاتها را چک کنم و ساعات دادگاه را هماهنگ کنم!

همه ی صبح تا ظهر در آن دفتر قدیمی بگذرد!

یک وقتها که کار خاصی نیست بنشینم روی صندلی چوبی کنار پنجره و ژاکت دستبافت سبزم را بپیچم دور خودم و از پشت پنجره رفت و آمد آدمها را نظاره کنم و قهوه ام را مزه مزه کنم!روزنامه ی روز را بخوانم و یادم بیاید که گوشه ی کاغذ دیواری سبز مغز پسته ای دفتر از روی دیوارکنده شده بعد از چسباندن اش و تحویل دادن نامه ها میز فندقی رنگم را مرتب کنم گلدان پشت پنجره را چک کنم که حال  اش خوب باشد کتری برقی کوچکم را از برق بیرون بکشم وپالتوی چهارخانه ی کرم قهوهای ام را بپوشم شالگردنم را بپیچم دور صورتم و خداحافظی کنم و راهی شوم

یک کافه ی کوچک آن طرف خیابان باشد که خودم را برسانم و سر میز چهارنفره مان بنشینم و تا غروب با دوستانم حرف بزنم و چای بنوشم نه از آدمهای دیگر بگوییم و نه از خبرها!فقط از خودمان بگوییم از آرزوهایمان از روزهای خوب و بدمان و هنگام بازگشت همه شان را برای عصرانه ی فردا که روز تعطیل است دعوت کنم! 

سرراه کلم بروکلی و انار و به بخرم و راهی خانه شوم نزدیکهای خانه ببینم که نور از پنجره میزند بیرون و سایه ی دوست داشتنی اش را از همان فاصله تشخیص دهم... شاد شوم همینطور که برای شام دونفره مان نقشه میریزم موهایم را از شر گیره ی سر مشکی رها کنم و دنبال شیشه ی عطر کوچکم بگردم ...

روزم با گرمی به آخر برسد باقلبی گرم و ذهنی پر از آرزوهای کوچک دوست داشتنی....

شب من به خوبی گذشت باقی میهمانها را نمیدانم!!

 

 

+برچسب "از بافتنی" ها مخصوص بافته های ذهن من است!جدایشان میکنم تا با واقعیات زندگی قاطی نشوند!

+پرشین راه نمی آید برای آپلود عکس!کسی دلیل اش را میداند؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ نظرات ()

خانه بی شباهت به خانه های دانشجویی نیست روی دسته ی همه ی مبلها یک دست لباس افتاده کیف و کاپشن و...همه ولو شده اند مثل خودم !که بعد از 15 روز نیمی از امروز را برای خودم دارم و با بی خیالی روی مبل لم داده ام!

خانم طاهری زیرلب آواز میخواند

از پاسیو صدایش را میشنوم یادم می افتد یک ظرف خرمالو برایش کنار گذاشته ام که ببرم 

بوی پیازداغ اش توی خانه ما پیچیده

حس بستن در پاسیو را ندارم

ترجیح میدهم بوی پیاز داغ را تحمل کنم تا اینکه بلند شوم در را ببندم

از وقتی آمده ام واحد روبروی خانم طاهری حسم کاملا نسبت به اوتغییر کرده...با اینکه بیشتر باهم برخورد داریم کمتر از دست اش عصبی میشوم ...یکجورهایی دوست اش دارم ...باید اگر وقت شد از ماجراهایش بنویسم برایتان!

 

توی فیسبوک میچرخم نیمی به مسی فحش دادند،نیمی دیگر به آنها که فحش دادند،فحش میدهند...دسته ای هم کمپین "ببخشید مسی" را لایک میکنند

از آنطرف مجری تلوزیون را به توپ بستند که چرا همسرت فلان است و تو چرا اینجوری...

از اینطرف این مضحکه هایی که به درو دیوار شهر آویزان کردند را مورد تحلیل قرار میدهند 

آدم بی عاری هستم یا نه را نمیدانم !فقط میدانم بین هیاهوی فحش به مسی و موهای خوشرنگ همسر امیرحسین مدرس و آن بیلبورد های مضحک بزایید تا سریعتر حرکت کنید یا بزایید و مادر بچه را محو کنید و یک چیز در همین دست...من همه ی فکر و ذکرم هماهنگ کردن زمان کارهاست که از صبح تا زمان رسیدن دخترک به خانه، همه کارها انجام شود و دو ساعتی که از زمان آمدن اش تا رفتن خودم زمان دارم تنها وقتیست که میشود به تکالیف اش رسیدگی کرد...

از ساعت 4 بعد از ظهر تا 8 و بعضا 8/5شب هم کاملا در مطب پزشک میگذرد و با شلوغی مطب ،رفتنت با خودت است وبرگشتنت با خدا!

جمعه ها تنها روز هفته است که پریشان کم آوردن زمان نیستم!

می مانیم خانه و کارهای عقب مانده را سروسامان میدهیم!

 این روزها که تمام شود!روند درمان که طی شود!کلی برنامه هست که باید اجرایشان کنم...

این روزها باید به سرانجام برسند بدنم خیانتکار نیست راه می آید حتما...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ نظرات ()

و زندگی پر است از آفریده ی دست هنرمندانی که ذره ذره تو را آب میکنند ...تماااام میشوی...تماااام!

+ نمیدانم چند صد بار گوش دادم اش!

+نیامدید مرا ببرید اینجا ،کمر بست به قتل من حالا!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٧ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ نظرات ()

یک وقتهایی در زندگی ات هست که خیلی شلوغ و درهم برهم میگذرد یعنی صبح که موبایلت بیدارت میکند و فرشته کوچولو را راهی میکنی باید بدوی تا خود شب که میرسی به بالش صورتی ات و واقعا خاموش میشوی!

اینکه میگویم خاموش معنایش دقیقا همان خاموش است ها!

قبلترها استندبای بودم شبها!!آنهم به معنای اینکه نفس عمیق خودم هم بیدارم میکرد حتی صدای تکان خوردن روی ملحفه!!

اما این شبها رسما از برق کشیده میشوم و خدا به داد برسد اگر کسی کاری داشته باشد ام!

اثر داروهاست یا شلوغی روزها نمیدانم ...

دور نشوم از اصل موضوع میخواهم بگویم میان همه ی دویدن این روزها یک چیزهایی پیش می آید که حتی وقتی دکتر دارد با خونسردی کامل سوزن را میان انگشتهای پایت فرو میکند  اتفاق خوب این روزها را یادت بیاوری و لبخند!

لبخند بزنی و دکتر گمان کند که از صبوریست و بگوید:مریض خوب خودمه!!!آفرین خانم ف!درد داشتی سرفه کن!

و تو دلت بخواهد دستش را بگیری و بگویی دکتر جان بیا بشین اینجا! این و این را از اول بخوان! از اولِ اولِ ماجرایشان را بخوان!من هم خوانده بودمشان یک جاهایی حرص خورده بودم یک جاهایی گریه کرده بودم !با همه ی تفاوتهایمان چقدر شبیه بودم به آن روزهایشان ...من خوانده بودم تا همین روزهایشان را...من اگر لبخند میزنم دلیلش این است که خدا این روزها با لبخند برایم چشمک میزند و میگوید میبینی اگر تو نچشیدی! اما من بلدم به لایقانش بچشانم معنای تلاش و نتیجه را؟!

راستش را بخواهید از آنجایی که ماجرا یکجورهایی به هم ریخت من هم به هم ریختم!یواشکی میخواندم انگار!از لابه لای انگشتان دست که نکند برسند به آنجایی که من دردش را چشیده بودم و ...نرسید ...

و من میخندم و میگویم:مرسی مهربان!شادیشان را ابدی کن لطفا!عشقشان را روز افزون کن لطفا!اصلا هر چه من خواستم آن روزها بهترین اش را نصیب این دو کن حالا!آمین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٩/٩ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ نظرات ()

نخواندمش که بلعیدم اش

اثر معجزه آسای ادبی نیست!سخنان آنچنانی نیست اما حرف دل است ساده و بی شیله پیله!

این را میگویم

شما را به خدا!اگر هنوز حس انسانیتی در وجودتان هست شیشه های شکسته را بیندازید دور! امید ندهید که چون خیلی خوب است گذاشته ایدش کنار!!

 

+با ماهی های بالای وبلاگ اش کلی بازی کردم :)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٩/٢ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ نظرات ()
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم