صدای خنده ی "د" و مرد همسایه می آید ،بوی یاس توی حیاط هم!

از وقتی آمده ایم طبقه ی پایین بوی یاس توی باغچه راحتتر به گوشه کنار خانه سرک میکشد

صدای جیغ شادمانه ی دخترک هم می آید که توی پارکینگ می دود و بازی میکند آنقدر تعطیلی مدارس، تنهایی را به رخ این بچه میکشاند که حاضر است توی گرمای دم کرده ی پارکینگ با دخترک مو فرفری همسایه بازی کند!

من نشسته ام روی راحتی محبوبم سرم را تکیه داده ام روی دسته ی مبل راحتی و پاهایم را از دسته ی دیگرش آویزان کرده ام...کتابم را در آغوش گرفتم و به نمیدانم کجا خیره شده ام!!

با خودم فکر میکنم چه شد که دوباره "د" شد همخانه ام و شدم همان زن تنها!

شاید از همان روزی شروع شد که به کنایه گفتم دلم یک آغوش محکم میخواهد بنا به طبع زنانه ام ...دلم میخواهد کسی باشد که گاهی محکم در آغوشم بگیرد حتی بی اینکه چیزی بگوید بدانم دلخوشی اش هستم ...که دلخوشی ام باشد ...شاید از همان جایی شروع شد که زل زدی به من و انگار که هیچ نشنیده ای و دویاره خیره شوی به صفخه ی تلوزیون!شاید هم نه!

اختمال دارد از آن روزی شروع شده باشد که گفتم دکتر شدیدا از وضعیتم ناراضیست و میگوید روحیه ی بیمار جسمم را بیمار کرده و باید درمان شوم ...همان وقت که بی تفاوت شروع کردی به گاز زدن خیار توی پیشدستی ات و گفتی:راستی طلاهایی که عمه ات توی میهمانی انداخته بود اصل است؟؟!!!

شاید هم از وقتی دوباره شده ای پیگیر جزییات زندگی دیگران و یادت رفت خودت هم زندگی داری ،از هم دور و دورتر شدیم 

اما بعید میدانم اینهمه دوری بی ربط باشد به رفتاری که با دخترک داری!عاشقانه دوستت دارد عاشقانه دوستش داری اما!!!!
 دقیقا می دانی که چه چیز عصبی و بدخلق اش میکند همان را بارها و بارها تکرار میکنی ...او وحشیانه جیغ میکشد و آنقدر عصبی میشود که صورت اش به کبودی میرود  و تو با خنده های بلند بلند ادامه میدهی ...کاری که با من طی این ده سال کرده ای. ...

خوب میدانی که دخترک مدرسه را دوست ندارد اضطراب جدایی از من را دارد و هر روز صبح با خانه تماس میگیری و میگویی از سرویس جا مانده و همه رفته اند مدرسه ...دخترکم پر از اضطراب میشود و گریه میکند و من مثل همیشه باید گوشی تلفن را بگیرم و دوباره آرام آرام توضیح دهم و تو گاهی میان حرفهایم بدون خداحافظی گوشی تلفن را قطع کنی و روز از نو...

صبح که میشود دو غریبه ایم که سلام میدهیم و هر کدام میرویم پی زندگی خودمان به شب که میرسیم دو همخانه ایم که حتی یک کلمه حرف نمیزنیم ...از هیچ کجا...از هیچ کس




همینها همه جمع شده اند که باز میخواهم راهم را شروع کنم ...استقلال مالی پیدا کنم ...شاید در آینده ای نزدیک  تحولی در راه باشد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ چشمانم دهان قرصی ندارند میدانم!!!!!اما این روزهایت بدجور ابریست ...من طوفان شوم که چه؟؟حرف بزنم ،خودم را ،تو را آشفته کنم؟ این روزها که به اندازه ی کافی به هم ریخته هستند!!ترجیح میدهم آرامش درلحظه را با تمام وجود ببلعم...

 

+عکس هدیه های دوست داشتنی ام را در ادامه مطلب پست قبلی گذاشته ام دوست داشتید ببینید :)


+ دوست مهربانم(زینب عزیز) که همیشه با کامنتهای خصوصی ات شادمانم میکنی ممنونم از محبت و عشقی که در کامنت هایت لبریزند...متاسفانه چند وقتیست ایمیلت را در کادر مخصوص ایمیل وارد نمیکنی و من امکان پاسخگویی به محبتت را ندارم 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ نظرات ()

بنشینی کنار پنجره ی روبروی خیابان کافه و منتظر دوست نادیده ات شوی...هجوم بغض دیشبت را بسپاری به دست گذر زمان و برای اولین بار با نازنینی ملاقات کنی که مهر و انرژی مثبت اش تو را غرق کند...وقتی برمیگردی به خانه حالت خوبتر باشد و باخودت بگویی زندگی آنقدر ها هم لعنتی نیست و اتفاقاتی هست که به تو بفهماند که میشود ادامه داد...لبخند مهربانی باشد که اوج درد را ازیادت ببرد ...لااقل ساعتی آرام بگیری و تمام راه تا خانه را همنوای موسیقی دوست داشتنی ات شوی ...روزها می آیند و میروند گیریم که به کسی مانند من هنگام گذر سیلی هم میزنند اما رفتنی اند حتی روزهای نفس گیر هم ب شب خواهند رسید...

 

 

+اینکه دوست نادیده ات آنقدر دقیق تو را شناخته باشد که بداند چه هدیه ای بینهایت شادت میکند یکی دیگر از دلایل لذت بردن از دقایق است

+متاسفانه موفق نشدم با موبایل عکس آپلود کنم  در اولین فرصت که لپ تاپم به دستم برسد حتما از هدیه های دوست داشتنی ام عکس خواهم گذاشت


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٢/٢٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ نظرات ()

صفحه ی فیسبوک گوریل فهیم را نگاه میکنم...یک پست ناب دارد

از خوشحالی هایی گفته که فقط یکبار اتفاق می افتند در زندگی ات... از حس خوبی که تنها یکبار نصیب تو میشود و از آن به بعد باید قاب شود و روی دیوار بماند که تو هر شب خیره شوی به تک تک جزییات اش و شاید کامت کمی از یادآوری اش شیرین شود...

از یکبار های دوست داشتنیتان مراقبت کنید...اینها عزیز و گرامی اند...نایاب میشوند ناگزیر...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ نظرات ()

فکرش را هم به خیالت راه مده ...یک وقتها خیلی دیر است ...تلاش بیهوده گاهی فقط درد را زیاد میکند...گاهی باید هیچ کاری نکرد ...هیچ!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ نظرات ()

انگار که نشسته باشم روبروی یک عالمه همراز و بالاخره بعد از دوسال برایشان درد و دل کرده باشم و سبک شده باشم ...انگار که یک دسته مریم را با همه ی وجود بو کشیده باشم و زیر باران بهاری دیوانه وار دویده باشم ...انگار که آغوش امن و مطمئنی که آرزویش را داشتم پیدا کردم و مانند گنجشکی بی پناه آرام گرفته باشم میان یک دریای مهر ...پست پیشین را که بدون هیچ فکر قبلی نوشتم و آپ کردمَش همین حس را داشتم ...این همه مدت سکوت مرا ذره ذره میخورد ...حالا سبکم ...سبک و امیدوار....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ نظرات ()

دخترک دارد روزهای پایانی کلاس اولَش را میگذراند

کتاب میخواند ...مینویسد ...برای من دوستت دارم های پر از قلب و گل می آورد و قلبم را پر از شور و شوق میکند

خانواده ی "د" را یکسالی میشود که ندیده ام

درست بعد از اینکه فهمیدم تمام جریان چک و بدهی دروغی بیش نبوده ...

شاید داشتم خودم را گول میزدم همان روزها

دوست داشتم باور کنم انسانیت آدمها را

رک و راست بگویم که گند زدم!خودخواسته حماقت را انتخاب کردم و البته این بار اولم هم نیست!

بگذریم از اینکه بعد از دروغی که گفتند و شاد و شادمان چکِ خانه را به حسابشان واریز کردند به یکباره گره بزرگی در کارشان افناد که یکسال است دوندگی میکنند و نمیرسند!

اما برای من تمام شدند!

"د" و دخترک برای دیدنشان میروند با هم در ارتباطند اما من نه!

آدمها را همیشه خوب تاب می آورم...صبورانه میبخشم کاستی ها را ...سالهای زیادی اشکهایی که به چشمم آمد را پاک کردم و به حکم انسانیت و نسبتشان سکوت کردم اما رسیدم به همان نقطه!

اینکه همه صبر مرا ستایش میکنند و میگویند چه صبور و مهربانی!گاهی همین نقطه را به یادم می آورد...همین نقطه که انسانهای کمی در ارتباط با من توانایی این را داشته اند که مرا برسانند!

جایی که ناگهان تمام میشوند!

من آدم کاملا عاطفی و حساسی هستم...آدمها برایم به راحتی تمام نمیشوند...می مانند در قلبم ذهنم و در تمام لحظه های خوب به یادشان می افتم...

به راحتی میبخشم ...همانطور که طی این ده سال ثابت کرده ام که صبوری را حالا چه درست و چه غلط خوب بلدم اما...

یک جاهایی در زندگیِ من ،آدمها مرا به نقطه ای میرسانند که کاملا تمام میشوند...

برای همیشه تمام میشوند و دیگر یادم نمی آید که کی و کجا درون زندگی من نقش داشتند

برایم قضاوت دیگران اهمیتی ندارد

برای همین ،دلیل اینکه بعضی ها برایم تمام میشوند را هم هیچ وقت توضیح نمیدهم

مثلا چه فرقی میکند من دلیلم چه باشد!همین کافیست که مرا انداختند در سراشیبی رسیدن به مرحله ای که تمام شوند!

رابطه ام با "د" ...

نمیدانم چطور بگویم که روزهایمان چه شکلی میگذرند...

"د" شک و سو ظن اش را به لطف طوفان دوسال پیش "بروز نمیدهد"!

بزرگترین دلیل اش امتناع و ترس از خوردن داروست!

اما خودش نکته ی مثبتیست که مدام بازخواست نشوم!

"د" دیگر مدام با تلفن کنترلم نمیکند

تا حدی اختیار روزهایم به دست خودم است

من و "د" دعوا هم نمیکنیم زیاد!

"د" همخانه ی من است!پدر دخترک است و برخلاف تمام تلاشهایم همراه من نیست!

طی این دوسال هر راهی که به ذهنم رسید را امتحان کردم اما ...اعتراف میکنم که تک تکشان به در بسته خورد

"د" دوباره رفت در غار خودش!

حرف که میزنم دیگر عجیب نیست که ببینم میرودو حتی نمیشنود که صدایش میکنم!!

غصه که میخورم دیگر عجیب نیست که کسی را نداشته باشم که برایش درد و دل کنم

حقیقت ماجرا این است که من دوباره زنی تنها هستم ...دوباره اتاق خودم را دارم و "د" اتاق خودش را!

دوباره سلامهایم اغلب بی جواب اند و شب بخیر هایم با سکوت مواجه میشوند...

یکی از بزرگترین دلایلش فرو دادن خشمیست که از بروز ندادن سوظن در وجودش است!و تنها راه حل مصرف داروست که با کوچکترین اشاره ای چنان عکس العملی نشان میدهد که از حرف زدن پشیمان میشوی...

و همین میشود که تبدیل شده ایم به دو همخانه که تا وقتی من پیشنهاد مشاور ندهم اوضاع ثبات دارد و آرام است ...

این روزها در سرم نقشه های زیادیست که برای عملی شدنشان مشغول مبارزه ام ...دارم تلاش میکنم کاری را شروع کنم که کمی به استقلال مالی ام کمک کند ...و البته اهداف دیگری هم در سرم میچرخند که کم کم باید رویشان کار کنم

خدا را چه دیدید شاید یک روز هم مژده دادم که بالاخره توانستم به تک تکشان جامه ی عمل بپوشانم ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نظرات ()

-خب بگو چه مرگته شاید بشه کمکی کرد!

-هیچیم نسیت باور کن که نیست!(مضحک دروغ میگوید خودش هم میداند)

وچشمان نافذی که برای کشف خیره میشوند چند لحظه و سکوت...

-دیوانه ای به خدا!کی میخوای یاد بگیری نگفتن ،راه حل خوبی نیست فقط و فقط درد رو میکنه آتیش زیر خاکستر...نمیدونم چته ولی هر چی هست اگه قراره تصمیمی بگیری خوب فکر کن ...

مانتوی طوسی بلندش را میپوشد شال سرخابی نخی را روی موهای یکدست  روشن اش جابجا میکند توی آیینه خیره میشود و میگوید:امروز نمیتونم زیاد بمونم ولی تو رو خدا تو هم نشین یه گوشه قیافه ی جنازه به خودت بگیر باور کن جز بدتر کردن حال خودت چیزی نداره!
رژ لبش را تجدید میکند و میگوید:پاشو یه دست بکش به اون صورتت بابااااا

-من خوبم!(تا دم در بدرقه اش میکند)

-آره خوووووب جنازه ای هستی!یه جنازه ی تیکه!!لپ اش را میکشد و بوسه ای میفرستند و با چشمک خداحافظی میکند

در که بسته میشود میرود سمت فلش مموری کوچک اش همینطوز که نُت ها دیوانه اش میکنند خودش هم دیوانه وار تجسم میکند ...هوای خوب بهاری را ...سر سبزی را ...بوی خوب چوب سوخته را...بوسه ها را ...نم نم باران را ...حس گرم و خوبِ بودن را ...حضور را ...دانه دانه هر کدام را میبارد و پیشدستی میوه ها را جمع میکند پوستها را با دقت جدا میکند و میوه ها را توی یخچال میریزد و باز تصور لعنتی و این قدرت تجسم لعنتی تر

روبروی آیینه ی چوبی می ایستد و خیره میشود به تصویر زنی که مدتیست نمیشناسد اش...

دیشبِ طوفانی اش را به یاد می آورد و فرو دادن خشمی که سالها درونش جا خوش کرده ...صبر ...صبر ...صبر

دلش میخواست قدرت تجسم نداشت!مثل یک تکه ی زائد قدرت تجسم اش رامیگرفت و می انداخت دور!که نتواند حتی با تجسم لبخند هم آتش به وجودش بکشاند ...کاش کلمات هم برایش بی اثر بودند ...کاش هر کلامی اینقدر برایش معنادار نبود ...چرا یک جمله اینگونه ضربه میزند به کل وجود اش؟؟!

لیوان که میشکند ...با خودش فکر میکند او هم همینگونه تکه تکه با هر تجسمی فرو میریزد

روی سرامیکها ولو میشود و خیره به لیوان نگاه میکند ...تصمیم میگیرد...

زیر لب زمزمه میکند یا همه یا هیچ...هیچ ...هیچ

+امشب را میگویند که خاص است ...نمیدانم ...اما اگر حس و حالتان خاص بود مرا هم یاد کنید مهربانان

+گاهی یک درد هایی برایت خوبند ...خیلی چیزها یادَت میدهند ...درد همیشه بد نیست ...باورکن!

+یاد بگیری چشم ببندی و اختیار بدهی به آدمها قدم اول است برای رشدَت ...مطمئن باش هر انسانی به حد و اندازه ی خودَش شعور دارد ...گاهی هم تلاش بیهوده است ...کمی آرام بگیر ...آرام!

+یک وقتها خوب است به خودمان یاد بدهیم بعضی جملات میسوزانند و می کشند ...بعد از ادای کلمات لازم نیست جنازه تحویل بگیریدتا بفهمید چه کرده اید...آدمها بعد از شنیدن بعضی از جملات از درون ذره ذره میمیرند ...تمام میشوند انگار ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ نظرات ()

منتظر جرقه بود تا آتش درونش شعله ور شود ..."تاوان" خواجه امیری را روی تکرار تنظیم کرد و تمام نیایش و همت را بارید...بهار بود آخر ...آسمان هم آنروزها ثبات نداشت...مقصد ش مشخص نبود...با خود اندیشید کاش اتوبانها تمام نمیشدند همینطور ادامه داشتند تا جایی که هق هق ات تمام شود ...خشک شود سرچشمه ی اینهمه اشک ...

+باور کنید زنی که پشت فرمان هق هق میکند زل زدن ندارد!صورت اش کوبیسمی از خطهای سیاه و رد ضدآفتاب است!نه جذاب است و نه زیبا!راهتان را ادامه دهید و بروید ...

+حال من خوب است دل مهربانتان را نگرانم نکنید!من این روزها  "خواسته ی اردیبهشت" را تمام و کمال اجابت کرده ام انگار !!!

+چه بخواهی و چه نخواهی میگذرد...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ نظرات ()
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم