از بیرون برگشتیم خونه ،جمعه ست و از صبح بیرون بودیم ،همه چیز معمولی گذشته ،دخترک با پدرش کلی بازی کرده...ماشین رو توی پارکینگ پارک میکنیم موقع پیاده شدن با خنده میگم :چه خوب بود این همسایه ی بغلی ماشین نداشت آدم راحتتر ماشینشو پارک میکرد!

یک دفعه قیافه ی "مرد" تغییر میکنه!

 شروع میکنه حرفهایی که توی این چند سال که خونه رو خریده زده،تکرار میکنه:
آره تو گفتی این خونه خوبه !تو گفتی اینجا رو بگیریم!! تو اصلا فکر نداری!! من فکر همه چیز رو میکنم پس حرف نزن!!
_خودت لطفا ساکت شو و حرف نزن!!
در ماشین رو میکوبم و با دخترک سوار آسانسور میشم و میرم بالا
وارد خونه که میشم پشت سرم وارد میشه و شروع میکنه به توهین و اینبار من جواب تک تک توهینهاش رو میدم صداش رو میبره بالا و من فریاد میکشم
دیگه خسته شدم،بسه هر چی تاوان کار نکرده مو دادم
بسمه هر چی منت سرم گذاشته
فریاد میزنم
فریاد میزنه
بین حرفهاش با لحن توهین آمیز میگه: " برو خونه پدرت!!! "
برام سنگین تموم میشه که این آدم به من بگه برو...
هشت سال تمام اجازه ندادم کسی از اختلافاتمون با خبر بشه
هشت سال هر چیزی رو تحمل کردم

هشت سال اشک ریختم و صبر کردم

تند تند لباسهامو جمع میکنم دخترک میره طرف "مرد" سرش جیغ میکشه بهش میگه چرا با مامانم اینجوری حرف میزنی نذار بره
اون هم میگه :تو بمون من میبرمت خرید میبرمت پارک

دخترک جیغ میکشه خودشو می چسبونه به من میگه من عاشق مامانمم تو مامانمو بیرون کردی منم باهاش میرم "بابایی" (پدرمن) میشه بابام! منو میبره پارک، همه چی برام میخره، با دایی بازی میکنم! 
تو بدی !مامانمو دعوا میکنی!

من برای حفظ ظاهر و اینکه "دخترک" رو این وسط حربه قرار نده بهش میگم :مامان جان شما بمون پیش بابات من نمیتونم ببرمت (یه کسی یه ظرف آبجوش خالی میکنه روی قلبم،پاهام سست میشه،میدونم که دارم دروغ میگم،میدونم بدون اون نمیتونم...)

منتظر عکس العمل "مرد" قلبم تند تند میزنه،بهش نگاه نمیکنم،میترسم بفهمه داره دروغ میگم...

با ناباوری از گوشه چشمم میبینم که بلند میشه میره توی اتاق خواب و چراغ رو خاموش میکنه و در رو میبنده

"دخترک رو میتونم ببرم"

بال در میارم !
سفت میگیرمش توی آغوشم و میگم که گریه نکنه بهش میگم چقدر دوسش دارم
وسایلم رو جمع میکنم توی چندتا کیف...

منتظر میمونم تا آژانس برسه
از در میرم بیرون وسیله ها رو هم میبرم همین که از در خارج می شیم مرد در رو قفل میکنه...

درخونه ی من رو به روم قفل میکنه

خونه ای که دخترکم رو توش بزرگ کردم

خونه ای که توش خندیدیم،حرف زدیم...

سوار ماشین که میشیم بغض گلومو میگیره آسمون غرشی میکنه و میباره
من هم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم
رعد و برق میزنه "دخترک" تند تند منو میبوسه میگه :مامان نترسیاااا 

اشکهامو پاک میکنم

باید قوی باشم باید محکم باشم مامان رو باید دلداری بدم بابارو هم،من "مادرم"!!

باید به فکر آرامش "دخترکم" باشم

لبخند میزنم بهش 
درونم یه آدم داره فریاد میزنه،داره زاری میکنه،رو زانو افتاده و داره خدا رو صدا میکنه

من اما با قیافه ای خونسرد به روبه رو خیره میشم 

وارد خونه بابا میشیم ...

مرحله جدید زندگی من شروع میشه...
(ادامه دارد)