وارد خونه ی پدریم میشم 

مامان خسته و کلافه و عصبیه...بابا مث همیشه آروم روی مبل نشسته و گوشی تلفن توی دستشه 

گریه نمیکنم،خیلی خونسرد با صدایی که سعی میکنم لرزششو کم کنم ماجرا رو تعریف میکنم 

"دخترک" با آب و تاب ادامه میده :مامانی ، بابا ما رو از خونه بیرون کرده!
چقدر دلم میخواست بزنم زیر گریه بلند بلند و فریاد بزنم از بدیهای "مرد" بگم ولی...دلم نیومد با پدر و مادرم همچین معامله ای کنم ...دلم نیومد

بابا شروع میکنه به شماره گرفتن...

"مرد" تلفن رو جواب نمیده

بابا عصبانی میشه و با پدر "مرد" تماس میگیره و بهش میگه پسرتون زن و بچه ش رو ساعت 11 شب از خونه انداخته بیرون

شوکه میشن!میدونم!میفهمم!

هشت ساله که فکر میکنن من و "مرد" خیلی خوب و خوش داریم زندگی میکنیم...

بابا با عصبانیت تهدید میکنه و گوشی رو میذاره

لباس می پوشه و میره بیرون

رعد و برق باعث میشه بیشتر بلرزم...

یکساعت تمام من و مامان تو استرس منتظر می مونیم که از بابا خبری بشه

بالاخره تلفن میزنه و میگه:

"مرد" و پدرش دارن میان اونجا...

بابا زودتر از اونها میرسه و میگه که رفته بوده خونه ی ما،با "مرد" بحثش شده بوده و بین بحث "مرد" گفته بوده :دخترتون معلوم نیست صبحها یه روز درمیون کجا میره...(ساعتهایی که من کلاس میرفتم رو منظورش بوده)

بابا تعریف کرد و من تصور کردم:
دستهای بابا روی گردن مرد فشرده میشه و از روی زمین بلندش میکنه،با گردنش،پرتش میکنه توی خونه و بهش میگه :"یکبار دیگه درمورد دختر من اینطوری حرف بزنی همینجا میکشمت"

جای اولین سیلی که مرد به صورتم زد دیگه درد نمیکنه انگار...احساس میکنم یه کوه پشتمه که تاحالا نمیدیدمش...

میتونم تصور کنم مرد از ترس چه شکلی شده بوده...

یاد هشت سال وحشتی می افتم که همیشه ازش داشتم...تو مهمونی ،بیرون از خونه،خرید،عروسی...همیشه میترسیدم...همیشه با وحشت زندگی میکردم

"مرد "و پدرش از راه میرسند

"مرد" از همون اول شروع میکنه به داد و بیداد پدرش سکوت می کنه دوباره "مرد"صداش رو بالا میبره بابا عصبی میشه از جاش بلند میشه صداها میره بالا قلبم از جاش داره کنده میشه 

اون میون میشنوم که پدرش بهش میگه ساکت باشه

پدرش میگه ما تو این هشت سال تا حالا دخالتی تو زندگی شما کردیم؟؟!!
و من شرو ع میکنم:

شما کجا بودید اون زمانی که به خاطر حرف مادرش سیلی زد توی گوش من؟؟
شما کجا بودید وقتی به خاطر یه تلفن مادرش وقتی باردار بودم منو هل داد و پرتم کرد؟؟

شما کجا بودی وقتی پای تلفن از مادرش گله میشنید و تا ماهها روزگار من سیاه بود؟؟
دخالت به چی میگن؟ 

پدرش شوکه میشه!

سکوت میکنه!

بهش میگم :میدونید پسرتون بیماره؟

میدونید باید دارو بخوره؟

میدونید به من تهمت میزنه؟

میدونید فکر میکنه زمین و زمان به من نظر دارن و من با همه رابطه دارم؟؟

"مرد"دوباره شروع میکنه به حرف زدن از در و دیوار و بی ربط میبافه...

ولی من شوکه شدن و اضطراب رو توی چشمهای پدرش دیدم...

یک لحظه با خودم گفتم :اوهم اینهمه سال با یک بیمار پارانوئید زندگی کرده...شاید میفهمه چی میگم...

(تمام علائم رفتاری "مرد" رو به وضوح در رفتارهای مادرش میشه دید)

آخر صحبتها مرد وقاحت رو به اوج رسوند و بدون توجه به اینکه پدرش سعی داشت از در صلح وارد بشه گفت:

انتخاب با خودته!یا طلاق توافقی یا از راه قانونی اقدام کن!

بچه رو هم من میتونم نگه دارم ولی اگه دوست داری میتونی پیش خودت نگهش داری...

بابا خیلی خودش رو کنترل کرد و فقط گفت:بسیار خب !پس به سلامت!
مرد و پدرش از خونه خارج شدن...

نمیخوام همه چیز رو با جزئیات بگم اما پدر و مادرم بعد از هشت سال امشب تمام اونچه که باید میدیدند در رفتار "مرد" دیدن ...

راه سختی پیش رو دارم ،میدونم...

 

 

 

پ.ن:از تک تک شماها که اینروزها با من همدردی میکنین ممنونم وقتی میام اینجا و نظراتتون رو میخونم حس میکنم تنها نیستم و قلبهای مهربونی رو دارم که برام کلی انرژی مثبت میفرستن...ممنونم ازتون...