سه شنبه صبح دخترک رو به مهدکودک رسوندم و بعد از اون با "عماد" عزیزم (برادرم) رفتیم خرید
توی این سه روز نه کسی تماسی گرفته و نه کسی به خونه ی مامان اومده

برای اولین باره که میرم هایپراستار ولی نمیدونم چی میخوام و باید چی کار کنم!

هاج و واج اون وسط گیج میزنم

این روزها حالم خوش نیست و نمیدونم چرا!!

واقعا نمیدونم سوگوار چه چیزی هستم که هر شب وقتی اون نقاب بزرگ و سنگینِ خوشحال رو از روی صورتم برمی دارم ساعتها اشک میریزم...

باید شاد باشم و بخندم 

باید آزادی رو جشن بگیرم باید خوشحال باشم که دیگه درگیری ندارم اما نیستم...

خرید میکنیم و تو راه برگشت بابا با گوشیم تماس میگیره و میگه "مرد" اینجاست!!!

تا خونه هزاران نقشه میکشم 

با خودم تمرین میکنم که گریه نکنم چون به محض ریختن اولین قطره ی اشکِ من ،دیگه نمیشه رفتار بابا رو کنترل کرد 

با خودم حرف میزنم :کاش آرایش کرده بودم!الان فکر میکنه از اینکه اومدم ناراحتم!خب هستم!چرا؟؟؟؟

دست میکنم توی کیفم و خط لبم رو بر میدارم تو آینه نگاه میکنم چشمهام درست مثل زمینی می مونه که سه روزه متوالی بارون روش باریده و انگار هنوز هم خیسه 

ردپای گریه هام هنوز تو چشمهام هست نفس عمیق میکشم و میرم توی خونه

مامان خونه نیست 

بابا و "مرد" توی پذیرایی نشستن شالم رو از سرم بر میدارم و سلام میکنم 
"مرد" خیره خیره نگاهم میکنه و لبخند میزنه

مثل یه تیکه یخ "سردم" !!

بابا ازم میخواد بشینم

"مرد" شروع میکنه و 45 دقیقه حرف میزنه و همه ی حرفها دفاعه!دفاع از خودش!دفاع از رفتارش!و من حرص میخورم از درون منفجر میشم از درون جیغ میکشم و در ظاهر مثل یه کوه یخ رو ی صندلی جا خوش کردم و گوش میکنم

حرفهای مرد تموم میشه

بابا خیلی آروم بهش میگه ما وکیل گرفتیم

شوکه میشه!لرزش لبهاش رو می بینم !!نگاهم میکنه!نگاهمو ازش میدزدم !

بابا میگه :تو خودت اونشب همینجا پیشنهاد دادی من هم استقبال کردم!نگران نباش!من کار غیرقانونی نمیکنم و از راه قانونی تا پای جونم پشت سر دخترم هستم.

خنده ی عصبی میکنه و میگه: من فقط عصبانی بودم!دخترتون خودش مدتهاست که میخواد جدا بشه منم به خاطر همین این حرفو زدم!

و دوباره بک ربع دفاع میکنه!

از جام بلند میشم و بهش میگم :این حرفها رو جمعه هم شنیدیم!برای چی اومدی؟بلند شو برو تا تکلیف این زندگی روشن بشه!

_اومدم تو رو ببرم!!!!!!

بلند میخندم:منو ببریییی؟؟؟؟!!!! نخیر جناب!!! اینجوریام نیست که شما بیای اینجا هی همه چیز رو بندازی گردن من بعد هر کار دلت خواست بکنی و منم بگم راست میگی و برگردم تو خونه ای که مثل زندان شده برام!

بلند میشه که بره!با خودم فکر میکنم این کوه غرور هنوز میخواد ریاست کنه و اینبار من باید جلوش بایستم

موقع خداحافظی دست دراز میکنه دستمو بگیره،صورتشو همزمان جلو میاره،خودمو میکشم عقب و با دستهام کنارش میزنم و میگم خداحافظ...

 

 

ساعت هشت شب سه شنبه ست!

"مرد" و پدرش توی پذیرایی خونه مامان نشسته اند،من هم سرد و ساکت روی مبل نشستم

دوباره دفاع!دوباره انداختن تقصیر ها به گردن من!دوباره قبول نکردن اشتباهات....و میان حرفها از روی مبل بلند میشم و می ایستم و میگم :تو راست میگی!تو خوبی!همه چیز تقصیر منه!این منِ بد دیگه نمیخواد ادامه بده همین و بس!

عذرخواهی میکنم و میرم توی اتاق خواب سرمو توی بالش فرو میکنم و هوااار میزنم اشک میریزم، با مشت به بالش میکوبم و زیرلب میگم آخه آدم چقدر میتونه پست باشه؟؟
مثلا اومده برای آشتی باز هم داره از بالا با من صحبت میکنه!

صدای صحبت پدرش با بابا از پذیرایی میاد 

پدرش صدام میکنه!از جام تکون نمیخورم!ده دقیقه میگذره!باز هم صدام میکنه!هنوز هم به خودم توی آینه خیره شدم رد سیاه ریمل روی صورتم داره خشک میشه !

بابا میاد توی اتاق و میگه:بیا تو پذیرایی حرفاتو بزن،چرا نشستی؟؟

صورتم رو پاک میکنم و میرم توی پذیرایی

پدرش نیم ساعت تمام صحبت میکنه و خواهش میکنه که فقط دوماه به پسرش فرصت بدم !!!

بهم قول میده اگه بعد از دوماه تکرار کنه خودش کارهای جدایی رو بکنه

خواهش میکنه

لابه لای حرفاش مرد میگه :تو برگرد من جونمم برات میدم!!!!!!قول میدم!!!!
همه سکوت میکنن

شاید همه تعجب میکنن که این آدم مغرور و لجباز چطور این حرف رو زده!!
من اما عذرخواهی میکنم بلند میشم و موقع بیرون رفتن از اتاق پذیرایی میگم: اگر قرار شد برگردم تماس میگیرم! 

رنگ نا امیدی رو روی صورت "مرد" و پدرش میبینم 

اما حقیقت اینه که دیگه حاضر به لِه شدن نیستم!

 

توی اتاق نشستم و به وقت ملاقات با وکیلم فکر میکنم...این سومین وکیل توی این هفته ست که می بینیم و البته یکی از چند وکیل مطرح و سرشناس ایران...

(ادامه دارد)