این پا  اون پا میکنم جلوی در...با خودم مرور میکنم همه چیز رو ...خصوصا حرفهای وکیلم و قانون رو...

در رو باز میکنم 

بیرون توی ماشین نشسته...تازه موهاشو اصلاح کرده،پیراهن و شلوار کرم رنگ پوشیده و از شیشه ی ماشین به در خونه خیره شده ...

در ماشین رو باز میکنم آروم و سرد سلام میدم ،بوی ادکلن ماشین رو پر کرده،استفاده از جاذبه های حسی و جنسی؟! خنده م میگیره!

روی صندلی جلو یه دسته گل خیلی بزرگ و فوق العاده شیک جا خوش کرده!

برش میدارم 

حرفی نمیزنم ...بعد از اینکه میشینم توی ماشین و در رو میبندم حرکت میکنه...

سکوت و سکوت و سکوت 

دست میبره و پخش ماشین رو روشن میکنه نگاه میکنم میبینم که روی یه آهنگ خاص نگه داشته بوده 

...برام عجیبه!

من خیلی به موسیقی و متن ترانه ها دقت دارم منتها تا به حال ندیده بودم بخواد از موسیقی و متن ترانه استفاده کنه ...

تا آخر آهنگ همه ش پشیمونی و معذرت خواهیِ ...

و همینطور تکرار میشه از اول دوباره معذرت میخوام و....

بیرون رو نگاه میکنم 

به مردم،به آدمها...

_من هتل هما میز رزرو کردم منتها اگر جای دیگه ای رو در نظر داری میتونیم کنسلش کنیم و بریم همونجایی که تو میخوای!!

_فرقی نمیکنه برام!

_پس بریم هتل...

باز هم سکوت...

وارد هتل که میشیم راهنمایی میشیم به سمت میزمون...من سعی میکنم به سکوتم ادامه بدم و نوای پیانو گوش بدم و لذت ببرم دلم نمیخواد حرف بزنم...حرفی ندارم

ولی گویا سعی داره هر چه زودتر شروع کنه به حرف زدن:

_هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بشه!هیچ وقت فکر نمیکردم رفتنت کوچکترین تاثیری تو زندگیم بذاره!یعنی نمیتونستم باور کنم که رفتن تو اینجوری همه چیز رو به هم بریزه...

راستش ...راستش نمی دونستم انقدر دوستت دارم !!!

من لجباز بودم...حسود بودم...مغرور بودم...بد بودم...میدونم!!با تو لج میکردم با زندگیم ...با خودم...

عسل ! از فردای شبی که رفتی همه چی عوض شد

تا همین امروز شبها دو ساعت میخوابیدم و تا صبح فقط فکر میکردم!

به عکست خیره میشدم و بیشتر میفهمیدم که چقدر احمق بودم!چقدر کور بودم!

باور نمیکردم ...باور نمیکردم تو همه ی زندگی من باشی...حتی "دخترک" هم برام مهم نبود

عسل با رفتنت همه ی زندگی من رفت...

میدونی!با خودم فکر میکردم که اشتباه از من بود ...ولی به من حق بده!!حق بده که حسود باشم ...

(با خودم میگم :بعد از ده سال تازه متوجه شدی که چی بودی؟؟برام این اعترافات عجیبه)

خودت می دونی که زیبایی !میدونی که خیلی زیبایی!و من نمیتونستم نگاهها و حرفها رو تحمل کنم ...فکر میکنی من نمیفهمیدم هر جا که وارد میشیم نگاها میچرخه سمتت؟

فکر میکنی پچ پچها رو نمیشنیدم ؟؟

(خشکم میزنه!هیچ وقت فکر نمیکردم توجهی به این مسائل داشته باشه یا متوجه این چیزها شده باشه)

فکر میکنی "خرشانس" ،"عجب شانسی" و ...نمیشنیدم ؟؟
یا همین چندوقت پیش فکر میکنی نشنیدم اون دوتا دختری که از کنارمون رد شدن زیر لب به تو گفتن "خاک بر سرت؟؟"

خب اینا حقیقته!تو زیبایی!خیلی زیبا!و من میترسیدم!

میترسیدم از اینکه این پچ پچها گوشتو پر کنه...بهشون اعتقاد پیدا کنی ...میترسیدم از دستت بدم!!!

ولی حالا فهمیدم که کلا طرز فکرم اشتباه بوده و بس!

من تو رو دوست دارم!عاشقتم!اما زندانیت نمیکنم ... تو اگه نخوای هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره... 

کاش زودتر از اینها چشممو باز کرده بودی

کاش این دوری زودتر اتفاق می افتاد کاش قبل از اینکه به اینجا برسه میفهمیدم ...

احمق بودم که فکر میکردم با تحقیر و توهین و کنترل کردنت تو رو برای همیشه واسه خودم دارم...

هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر زیبایی چون میترسیدم!هیچ وقت نگفتم از این که از همه خانومهای فامیل قد بلند تری چقدر لذت میبرم ...هیچ وقت نگفتم که چقدر خوبی ...چون ترسیدم...ترسیدم از دستت بدم ...
(کوه غروری که من میشناختم ذره ذره داشت جلوی چشمهام فرو میریخت و این برام غیر قابل باور بود)

 

سفارشهامون رو میارن و دوباره سکوت و صدای نواختن پیانو...

بعد از این یکساعتی که با هم بودیم برای اولین بار بهش نگاه میکنم...بهت زده میشم ...موهای شقیقه هاش تو همین چند روز سفید شده بود...نگاهم کرد...نگاهم رو میدزدم و با بستنی که سفارش دادم سرگرم رو گرم میکنم

بعد از چند لحظه میگم:راستش همه ی اینها که میگی ممکنه درست باشه اما من دیگه بریدم و به نظرم جایی برای درست کردن این زندگی وجود نداره ...راستش بهتره بیخود همه چیز رو کشدار نکنیم و خودمون رو اذیت نکنیم

قاشقش رو روی پیش دستی میگذاره و با ناامیدی به من خیره میشه...
عسل!من نمیتونم بدون تو زندگی کنم ...عسل! این اولین باره که از خونه رفتی ...(از جاش بلند میشه و روبروم می ایسته) برای آخرین بار بهم یه فرصت دیگه بده ...(روی زمین زانومیزنه...خشک و مات مثل یه مجسمه خیره شده بودم به هم سطح شدن کوه غرور و زمین!!!! صحنه ی عجیبی بود وقتی میدیدم قطره های اشک از روی گونه های کسی فرو میریزند که همیشه با غرور و خودخواهی به اشکهای من بی اعتنا بوده...)

سعی کردم بلندش کنم و گفتم :خواهش میکنم بشین روی صندلی دارن نگاهمون میکنن

_مهم نیست دیگه هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست...اینو ثابت میکنم بهت...ثابت میکنم...تو فرد اول زندگی منی ...دیگه آزارت نمیدم... دیگه نمیذارم اشک بریزی...

_بلند شو با هم صحبت میکنیم

روی صندلی نشست ،چشمهای خیسش رو به من دوخته بود و منتظر بود...(توی ذهنم غوغا شد...فرو ریختن کوه غرور...دردهام...صدای وکیل که توصیه میکرد برگردم به خونه و کار قانونی رو شروع کنم...صدای پدرم که میگفت من همیشه حامی تو هستم و خواهم بود... حس ترسی که از تکرار درد دارم ..."دخترکم"...)

_عسل! این اولین و آخرین فرصتیه که ازت میخوام !اگه نامردی کردم و زدم زیر قولم تو حق داری هر جور که خواستی عمل کنی...عسل التماست میکنم ...فقط یک بار ...من غلط کردم ...من... 

از روی صندلی بلند شدم :بریم قدم بزنیم...
_عسل! برات هدیه نخریدم که طبق معمول نگی مثل بچه ها میخوام با پول گولت بزنم...

ولی اینا رو میخوام بهت بگم ...از این به بعد با دوستات برو بیرون...برو کلاس...ماشینتو بردار و برو بگرد

اگه من کارهای سابقم رو تکرار کردم  تو محقی هر کاری که میتونی بکنی...

تا پارکینگ توی سکوت قدم زدیم ...نزدیک ماشین که شدیم روبروم ایستاد و گفت:قبول کردی؟بریم دنبال "دخترک"؟؟عزیزم؟ فقط همین یکبار!!

_"دخترک" با مامان رفته پارک... 

_قبول کردییییییی!عزیییزم!قبوووول کردی!

(خم میشه و دستم رو می بوسه)

هنوز گیج و منگم ...
روبه روی  گل فروشی ایستادیم و توی گلفروشی مشغول حساب کردن پول سبد بزرگ گلیِ که خریده...

مات و مبهوت شدم و نمیدونم باید چه حسی داشته باشم...مثل آدمای هیپنوتیزم شده فقط به این فکر میکنم که چی شد؟؟؟!!!

میدونم که ناخواسته این فرصت رو ندادم ...شاید خواستم به خودم ثابت کنم..."دخترک" هم بی تاثیر نبود...نمیدونم ...فقط میترسم ...با همه ی تغییراتی که توی رفتارش دیدم باز هم واهمه ی تکرار رو دارم ...و با حرفهای وکیل خودم رو دلداری میدم: "درهرصورت باید برگردی و اونجا اقدام قانونی کنی"
پس اگه دوباره تکرار بشه من چیزی رو از دست ندادم ...یعنی باز هم تکرار میشه ؟یعنی دردها بازهم میان سراغم؟؟

یک دنیا فکر و خیال توی سرم میچرخه...

با سبد گل وارد خونه ی پدر میشیم ... 

(ادامه دارد)

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم