وارد خونه ی پدر که شدیم با دیدن دسته ی گل و ما لبخند اومد به لبش...

"د" پدرم رو بوسید و چندبار ازش معذرت خواست!

توی فرصتی که من داشتم لباس عوض میکردم میشنیدم که با مادرم حرف میزنه:راستش تازه فهمیدم چی داشتم و از دستش دادم ...آدم یه وقتا نمیدونه چه نعمتی داره!همین که از دستش میده میفهمه که چقدر براش عزیز بوده!

از مادر و پدرم مرتب عذرخواهی میکنه و من هر لحظه بیشتر متعجب میشم و همزمان میترسم!

پدرم میاد توی اتاق و بهم میگه:من هنوزم دوست دارم خودت تصمیم بگیری اما استنباط من اینه که "د" تو رو خیلی دوست داره!خیلی!بازهم خودت می دونی...

بابا باهاش صحبت میکنه و با زبون خوش و نرم باهاش اتمام حجت میکنه!

آروم آروم لباسهامو جمع میکنم و فکر میکنم شاید همه چیز حقیقت داره!شاید بشه اعتماد کرد!

سایه ای میفته توی اتاق و بعدش صداش رو میشنوم : "عزیزم"!!! کمکت کنم؟!!
با خودم میگم چقدر خوب بود که میتونستم همینجا اعتماد کنم و با کلمه های محبت آمیزش گرم بشم اما...دیگه نمیتونم چشم بسته تو آتیش بیفتم...

لبخند سردی میزنم و میگم نه دارم جمعشون میکنم کاری ندارم...تو برو تو پذیرایی منم الان میام
_میخوام تماشات کنم!اندازه ی همه ی این ده سال که ندیدمت میخوام تماشات کنم!!
سنگ بودم!!....سنگ بودم!!.... (زیرلب و زمزمه وار تکرار میکنه...)

تکرار میکنه و واهمه ی من بیشتر میشه!

بین حرفهاش روبروش می ایستم و میگم یه چیزی رو باید بهت بگم ،اونم اینه که کافیه یک روز از اون روزها تکرار بشه!مطمئن باش اون موقع هیچکس!هیـــچکس نمیتونه منو برگردونه!!

لبخند میزنه و تو چشمام نگاه میکنه،دلم میخواد صداقت توی چشماشو باور کنم اما...نمیشه...نمیتونم...

خیلی زمان میبره تا بتونم اعتماد کنم!تا بتونم ویرانه ای رو که ساخته دوباره  آباد کنم...خیلی زمان می بره!!

بهم میگه:دیگه تموم شد!همه چی عوض میشه!باورکن!
دوست دارم باور کنم!دلم میخواد نترسم اما...

 

وارد خونه که میشیم نفس عمیقی میکشم و با خودم فکر میکنم :این فرصت رو دادم تا نسنجیده عمل نکرده باشم!عجولانه تصمیم نگرفته باشم!ولی از امروز این منم!!خود خودِ من!

با خواسته ها و سلایق خودم!این فصل رو بدون تعارف شروع میکنم!!
فصل جدید این زندگی با خود واقعی "من" شروع میشه!!

دیگه نقاب به صورتم نمی زنم !

می خوام خودم باشم!