توی آینه خودم رو نگاه میکنم توی اولین لباسی که توی این ده سال با سلیقه ی هم خریدیم!بدون دعوا!بدون بحث!

چند روز پیش برای این عروسی به پیشنهاد "د" برای خرید لباس با هم رفتیم و این اولین تجربه ی خرید بدون عصبانیت بود!!

کت کوتاه مشکی ساتن که کاملا ساده و بدون سنگ و پولک ونگین با یه دکمه تقریبا بزرگ  با دامن ساتن مشکی تا روی زانو از زیر یقه ی باز کت یه یقه ی سفید با چینهای خیلی ریز اومده بیرون که تنها تزئین لباسمه!دوستش دارم!همونیه که میخواستم!ساده!بدون اونهمه پولک و سنگ و ...

برس رو از لوله ی ریمل در میارم ،همزمان که مژه هام رو مشکی تر میکنم به این فکر میکنم این اولین مجلس عروسیه که بعد از این ده سال بدون استرس دارم میرم!برس رژگونه و پَدِ پودر و رژ لب هم که انجام وظیفه میکنند به این فکر میکنم که بعد از اینهمه مدت امروز از اینکه عروسی دعوت هستم شادم!عصبی و مضطرب و غمگین نیستم!

لوازم آرایش رو توی کیف قرمز چرمی میریزم و از بینشون رژلب و پودر رو برای اطمینان خاطر توی کیف کوچیک مشکی م میذارم از ذهنم میگذره : کاش این روزای بدون استرس دووم داشته باشن،کاش بتونم دوست داشته باشم...

"د" صدام میکنه:عسل جان آماده ای؟!!!!
تعجب میکنم!!سابق بر این همیشه من و دخترک حاضر و آماده بودیم و "د" تازه تصمیم میگرفت که میخواد آماده بشه یا نه !!! که اغلب یکساعت بعد از این که اشک من رو در میاورد تصمیم میگرفت راهی بشه...حالا حاضر و آماده کنار در اتاق ایستاده و توی کت و شلوار طوسی و پیراهن آبی و کراوات سرمه ای دار به من لبخند میزنه!!!

لبخند میزنم و میگم:من آماده م !!

کفشهام رو میپوشم "دخترک" حاضر و آماده جلوی در ایستاده و منتظر ماست!

بعد از موندن توی ترافیک بالاخره میرسیم!پدر داماد و برادرش جلوی در ایستاده اند!

قبل از اینکه وارد بشیم دستم رو میگیره و میگه از این به بعد اینجوری میریم تو مهمونیا!!!

دستم رو محکم میگیره اما دلم هنوز محکم نیست!به روی خودم نمیارم!لبخند میزنم!سعی میکنم مثبت فکر کنم!

وارد مجلس که میشیم با فامیل سلام و علیک میکنیم ،و من بدون ترس با تک تک فامیل با لبخند سلام و احوالپرسی میکنم!از لباس خاله ها تعریف میکنم!به زندایی میگم که چقدر آرایش دودی بهش میاد!از رنگ کت و دامن "ش" تعریف میکنم!با آقای "ز" سلام و احوالپرسی میکنم و حال مادرش رو که مریضه میپرسم!کارهایی که تا بحال حق انجامش رو نداشتم!!!
این منم!!نمی ترسم!!حتی برای تائید رفتارم به طرف "د" برنمیگردم و با ترس توی چشمهاش زل نمیزنم که حدس بزنم عصبانیه یانه!!
خیلی خونسرد بعد از سلام و احوال صندلی انتخاب میکنم و کنار "د" مینشینم!

نیم نگاهی بهش میکنم!نه!خبری از اخم همیشگی نیست!

 

...

 

 

 

پاکت هدیه رو به زوج جوان شاد تقدیم میکنیم براشون آرزوی خوشبختی میکنیم...

دخترک ساکش رو از دوروز پیش بسته که از عروسی همراه "مامان" بره خونه شون...به توصیه ی چند تا از دوستان و مشاور جدید قراره من و "د" فردا به تنهایی راهی سفر بشیم!برای چهار روز به دور از تمام روزمرگی ها...

 

 

توی راه برگشت از عروسی به پشتی صندلی ماشین تکیه میدم و چشمهام رو میبندم و طبق معمول درونم کسی مشغول سرو کله زدن با منه!کاش همه چی خوب پیش بره!مثل همین امشب!کاش ادامه داشته باشه!کاش اون مرد مغرور و عبوس همیشگی هیچوقت برنگرده!کاش همین مرد مهربون لبخند به لب کنار من همیشه همینجور بمونه گرمای دستش رو روی پوست دستم حس میکنم!
بدون این که حرف بزنه دستم رو توی دستش آروم میگیره!

انگشت اشاره م رو بین دوتا انگشتش میگیره و فشار میده
_کجایی؟
چشمهام رو باز میکنم و میگم:همینجا (لبخند میزنم)امشب خوب بود!خوش گذشت!
_آره!خیلی خوب بود به من هم خوش گذشت!!!

همزمان انگشتهای دستم رو میبوسه و در حالیکه به روبرو خیره شده میگه:خوشحالم دیگه باعث نشدم به قول خودت عروسی "زهر" بشه!!

باز هم سکوت...واهمه ...اتوبان خالی و خلوت و....دلی که خدا رو صدا میکنه و ازش میخواد تنهاش نذاره،نا امیدش نکنه و خوشبختی رو بهش هدیه کنه!خوشبختی ای که بتونه حسش کنه،بفهمتش و نگهش داره....