تند تند موهام رو خشک میکنم قراره امروز بعد از صبحانه به دیدنی ترین منطقه ی شهر بریم و من دارم تند تند کارهام رو انجام میدم...دومین روز سفرمون شروع شده...دیروز رو فقط حرف زدیم !

نمیدونم شاید براتون عجیب باشه اما فقط حرف زدیم...

خب ما ده ساله که حرف نزدیم!!

این یه واقعیت تلخه که من ده سال حرفی نشنیدم و همیشه اگر میخواستم حرفی شروع کنم پشیمون شدم و توی چند کلمه ی اول ترجیح دادم که ادامه ندم...و بعد از یه مدت  ازترس تکرار اتفاقات تلخ گذشته دیگه حرف نزدم!

اما دیروز نترسیدم،خب راستش جایی هم برای ترس نیست!آخرش چی میتونه باشه؟بدتر از روزهایی که دیدم و دردهایی که  کشیدم؟؟

عقیده م رو درمورد خیلی چیزها به راحتی گفتم تو بعضی موارد میدیدم "د" میره توی فکر و بعد دوباره گوش میکنه...راستش شاید برای اون هم جالبه که هیچی از آدمی که ده ساله باهاشِ نمیدونه...

موهام خشک شدن با کلیپس مشکیه میبندمشون و توی آینه خودمو نگاه میکنم دو تا تار سفید لابه لای موهام در اومده یه لحظه غمگین میشم ...ولی خیلی زود با قیچی از ته کوتاهشون میکنم !! با این که نیلوفر تذکر داده بود اینکارو نکنم چون بعدا که بلند میشه مث دو تا شاخ سفید وسط موهام معلوم میشه !ولی طاقت نیاوردم و به حرفش گوش نکردم!

ساعت رو نگاه میکنم،باید سریعتر آماده بشم...

مامان تلفن میکنه از "دخترک" میپرسم و اینکه دلتنگی میکنه یانه؟
مامان میخنده و میگه والا تا همین الان یکبار هم نگفته مامانم چرا نیومد!!
میدونم که جاش خوبه و بهش خوش میگذره... 

یک ربع بعد سر میز صبحانه بازهم باهم حرف میزنیم!

حرفهامون فیلسوفانه و عمیق یا عاشقانه نیست ...شاید خنده دار باشه ولی از علایقمون میگیم!!مثل دوتا غریبه که تازه همدیگه رو پیدا کردن!

مثلا وقتی میفهمه من هویج بستنی دوست دارم تعجب میکنه و میگه :من نمیدونستم!
یا من وقتی میشنوم دوست داره از پنکیک برنزه استفاده کنم و پنکیکهای روشنم رو دوست نداره شاخ در میارم !!(اصلا فکرشو هم نمیکردم که این چیزها رو ببینه و بهشون دقت کنه ...)

وقتی دارم تند تند از دوستای کلاس زبانم براش میگم یه دفعه به لقمه نیمرو میگیره و میده دستم و سکوت میکنه ...بعد نگاهم میکنه و لبخند میزنه و میگه کاش همیشه همینجوری بمونیم!!بیا دیگه دعوا نکنیم!!

 

بین حرفهامون حرف دعوای اخیر و پدرم هم که میشه دیگه توهینی در کار نیست!خیلی محترمانه میگه که از بعضی چیزها دلخوره اما مهم نیست و نمیخواد با یادآوریش زندگیش رو تلخ کنه!!

توی راه موسیقی گوش میکنیم ،حتی در موردش نظر میدیم!کاری که هیچ وقت نکردیم!برای اولین بار سر صدای یه خواننده به توافق میرسیم و آلبومش رو کامل گوش میکنیم...

بعد از اون تا مقصد در مورد اون چند روز که توی خونه تنها بود صحبت میکنه و میگه: روز اول حتی فکر نمیکردم که بخوام برگردی...راستش این فکر فقط چند ساعت دووم داشت ،از اونجا که همیشه میخواستم ثابت کنم به تو احتیاجی ندارم رفتم خونه ی پدرم...اما اونجا حالم بدتر شد...نبودت پررنگ تر شد...برگشتم خونه ...رفتم سر جای تو کنار پنجره دراز کشیدم و تا نزدیکای صبح به سقف خیره شدم!

فردا و پس فرداش هم همین بود...شبا تا نزدیک صبح بیدار بودم و با حال داغون میرفتم سر کار...

بعد از چند شب اول ...دیگه فقط خیره شدن نبود...گریه هم بود(نگاهشو به روبرو میدوزه صداش آروم میشه جوری که انگار داره با خودش زمزمه میکنه)

یه شب اومدم مثل هر شب سر جای تو دراز بکشم دیدم شالت کنار پاتختی افتاده برش داشتم و یه دل سیر گریه کردم...بهم نخندیا!!!ولی بوش میکردم و گریه میکردم...مثل بچه ها...
(با خجالت نگاهم میکنه و میگه ):مسخره م نکنیااا

_نه!چرا مسخره کنم؟! راستش فقط تعجب کردم...

(سرشو به علامت تائید تکون میده و میگه ): آره!خودمم تعجب میکردم!از اینکه اینقدر دوستت داشتم و نمیدونستم...از خودم تعجب میکردم!

با خودم قسم خوردم برگردونمت...میخواستم برگردی که جبران کنم...

قبل از پیاده شدن دستمو محکم میگیره و میگه :میخوام جبران کنم!!

بلیط میخریم و قبل از اینکه نوبتمون بشه یکی یه نقاب هم میخریم که زیر آفتاب نسوزیم...یکساعتی وقت هست تا نوبتمون بشه 

با هم قدم میزنیم ...میریم و بازارچه ی سنتی نزدیک همونجا رو میگردیم...

ظرفای سفالی و شیرینی های محلی...لباسای سنتی و رنگی ...همه شون منو به هیجان میارن ...

یه پارچ سفالی آبی ،از همونایی که اکثر سفره خونه ها دارن برمیداره و میگه :ازینا دوست داری؟توش دوغ بخوریم؟؟

_آره!خیلی خوشگلن اینا!

پارچ رو با سه تا لیوان سفالی آبی میخریم...بعد دو تا آبمیوه ی خنک میخوریم که گرما زده نشیم!

میریم روی نیمکت زیر درخت میشینیم ...

سکوت میکنیم هر دومون ...نگاهش میکنم ...پوست سفیدش به خاطر گرما کمی قرمز شده ...به روبرو خیره شده و داره فکر میکنه...

 

 

باخودم فکر میکنم:شاید این قدم به قدم جلو رفتن و شناختن چیزی رو عوض کنه...شاید هم نه!راستش من هنوز درگیر ذهن زخم خورده م هستم و البته سعی میکنم توی رفتارم چیزی نشون ندم اما...بازهم میگم که به زمان نیاز دارم...چقدر؟نمیدونم...