آسان نیست در پس خنده های مصنوعی

گریه های دلت را در پی بی پناهیت

در پشت هزاران دروغ پنهان کنی...

 

این پیامک رو امروز صبح خوندم...به یاد خودم افتادم...هشت سال گذشت و هیچکس نفهمید من چه میکشم...نقاب لبخند روی صورتم بود و دلم خون میخورد...شب و روزم با اشک میگذشت و هیچ کس نفهمید

حالا تبدیل به کوه آتشفشانی شدم که هر لحظه منتظر فوران کردن است...ثانیه شماری میکنم این روزها تموم بشه...

دلم برای دختر جسور و با اعتماد به نفس که روزی "من" بود تنگ شده...دلم برای خودم تنگ شده...از این زن بی دست و پای اسیر بیزارم... "خود"م رو میخوام همون آدم شاداب و سرزنده...دلم برای خنده تنگ شده خنده ای از ته دل...من هوا میخوام...

اولین کاری که آرزوشو دارم انجام بدم رفتن به کوهه...دشت...نمی دونم کدوم اما یه جایی که بتونم با تمام وجود فــــــــــــــــــــــــــــــــــریااااااااد بزنم میخوام این هشت سال رو خالی کنم از وجودم ...

 

خداجونم مث همیشه دستمو بگیر کاری کن بتونم بجنگم من تنهااام خیلی تنهاااام ولی می خوام برم دیگه نمیتونم طاقت بیارم ...خدایاااا دیگه جونی برام نمونده بهم قدرت بده ...................