آب ،جوش اومده!دو تا پیمونه چایی میریزم توی قوری چینی اصل چین!همینطور که آب جوش رو میریزم روی چاییا با خودم کار هامو برنامه ریزی میکنم،قوری رو میذارم روی کتریِ کوچولوی استیل و میام میشینم پشت کانتر...یه گشت توی سایتای خبری میزنم بعدش میرم فیسبوک لبای خندون و پستای گریونو میبینم و بعضیاشونو لایک میکنم...برام عجیبن اونایی که عکی دونفره میذارن قربون صدقه ی طرف میرن زیر عکس که تنها عشق من و از این حرفا و ...بعد پست میذاره فکر میکنی همین الانِ که بره بزنه طرفو ناکار کنه!

زنگ میزنه!از آیفون صورت گرد و چشمای ریزش رو میبینم دکمه بازشدن در رو میزنم سی ثانیه بعد میرسه بالا (خودمو کشتم تا قانعش کردم آسانسور ترس نداره و پله ها رو بیخودی بالا نیاد)
سلام میکنم و میبوسمش با خوشرویی جوابمو میده زیارت قبولی هم بهش میگم کفشای راحتی شو در میاره و همزمان که داره تشکر میکنه و میگه: ایشالا قسمت شما باشه، میاد تو !

یاد اولین روزی که اومده بود خونه م می افتم!اون موقع من تازه عروس بودم،اونم جوونتر بود خب بالاخره نُه سال گذشته...روز اول وقتی از در اومد و بهش دست دادم تعجب کرد اینو از چشماش فهمیدم...وقتی ناهار رو سر یه میز خوردیم بازم تعجب کرد ،هول شده بود !هی میگفت شما بخور من بعدا تو آشپزخونه میخورم!من قبول نکردم،اصلا همیشه این کار برام بی معنی بوده!مگه الان دوره ی برده داریِ که آدم جای غذا خوردنشو عوض کنه؟!

گردوهایی که از دیشب خیس کردم و از ساعت 6 که بیدار شدم چند باری آبشونو خالی کردم تا تلخیشون گرفته بشه رو میریزم توی پیشدستی و یه برش از پنیر از ظرف در میارم و کنارشون میذارم ظرف خامه و مربای توت فرنگی که مامان پخته رو هم میذارم رو کانتر،از توی ساکش نون بربری در میاره و میگه هنوز داغه!از سر کوچه گرفتم!
لبخند میزنم و میگم دستت درد نکنه پس تا داغِ بیا صبحونه مونو بخوریم !

 

تا لباساشو عوض کنه دو تا چایی میریزم و میشینم رو صندلی میاد و مشغول خوردن صبحونه میشیم.یکی از ویژگیهایی که باعث میشه از غذا خوردن باهاش لذت ببرم اینه که خیلی تمیز غذا میخوره حتی وقتی لقمه توی دهنشه و میخواد جواب منو بده مطمئنم انقدر ماهرانه اینکار رو میکنه که تکه پنیر یا گردو به سمت من پرتاب نخواهد شد!و خب این خیلی خوبه که تو با کسی صبحونه ت رو بخوری که کنارش در امنیت کاملی و نگران پرتاب احتمالی یا صدای جویدنِ اشتها کورکن نیستی.
ازحال زهرا و خدیجه و مریم و صدیقه میپرسم،تند تند تشکر میکنه و میگه همه شون خوبن فاطمه ذلیل مرده دوباره حامله س،باهاش دعوا کردم آخه دوتا بچه داری شوهرت کارگره خودتم که کار نمیای بکنی بچه میخوای چیکار؟؟
از رو صندلی بلند میشم و میرم برای خودم دوباره چای بریزم میپرسم:
ناخواسته حامله شده؟
ای خاااانوم !ناخواسته چیه ؟؟!تو این دوره زمونه که هزار جور وسیله هست! ناخواسته مال دوران ما بود که به خودمون میومدیم میدیدیم شکمِ بزرگ شده و بعله!حتما خواسته که شده دیگه!
خنده م میگیره!بزاش یه چای کمرنگ دیگه میریزم و میشینم روبه روش
میگه عسل خانوم خدا شاهده،پام رسید اونجا از جلو چشمم دور نشدی!یه خرما برمیداره و میذاره گوشه لپش و یه کم از چاییش میخوره و ادامه میده:به خدا هرروز سر نمازام یادت بودم واست جدا نماز خوندم!نمیدونم چی شد یهو گریه م گرفت التماس خدا کردم این آقای "د" سر عقل بیاد!آخه دیگه چی میخواد؟ماشالا زن به این خوبی خوشگلی خانومی!
لبخند زدم و گفتم:اینجوریا هم نیست لطف داری!
عسل خانوم به خدا هر دفعه که مسجد پیغمبر رفتم اسمت رو زبونم بود.

از کابینت زیر سینک دستمالها رو درآورد و همونجور که توی سطل، معجون پاک کننده شو درست میکرد یهو پرسید:راستی روزی که زنگ زدم خداحافظی فهمیدم بغض داره صدات!
_رفته بودم خونه ی پدرم!فکر میکردم برای همیشه!!

چشماشو درشت میکنه و میگه :دیدی؟دیدی بیخود جلو نظرم نبودی؟

روی وسایل برقی رو تند تند دستمال میکشه و زیر لب میگه :قربونت برم خداجون نچ نچ نچ!!

نگاهش میکنم و میگم همه جی خیلی عجیب عوض شده واسه همین میترسم همه ش فیلم باشه!همه ش نقشه باشه!

_نـــــــــــــــــــــــــــــه!عسل خانم فکر کردی "مکه" الکیه؟من واسه ت کلی دعا خوندم اونجا ایشالا خدا خودش نظر کرده بهت!

_ایشالا که همینجور باشه...

مشغول کار میشه و مثل همیشه با خودش شروع میکنه به زمزمه کردن آهنگ...

**************

نُه سال پیش برای اولین بار دو هفته بعد از عروسیم برای کاراومد خونه م!اونموقع خیلی جوونتر و سرحالتر بود...کم کم باهم آشنا شدیم ...بعد از چند سال دیگه مثل دو تا دوست بودیم!زن زحمتکشیِ که از بیست سالگی بیوه شده و خونه ی مردم کار کرده و بچه هاشو بزرگ کرده...تو یکی از شهرای اطراف تهران زندگی میکنه و هر روز ساعتها توی راهِ...زن تمیز و منظم و زحمتکشیِ که با زبون خوش و دل مهربونش توی این نُه سال کلی با من دوست شده...یه سری مسائل زندگیمو خودش دیده و یه سری دیگه شو همین چند وقت پیش متوجه شد...همیشه با دلسوزی میگفت ایشالا که سرش میخوره به سنگ!اونموقع ها میخندیدم و میگفتم :از خوردن سر به سنگ گذشته!این آدم بیماره!بیمار که یهو خوب نمیشه!
 روزی که میخواست بره سفر به من زنگ زد که خداحافظی کنه اون روز یکی از اون روزایی بود که من تو خونه ی پدری برنامه ریزی طلاقمو میکردم... تا اینکه یه دفعه ورق برگشت...

**************

 

ساعت 5 بعد از ظهره، دستمزد شو همراه با پولی که به عنوان کادوی زیارتش گذاشتم توی پاکت ،میبرم و میذارم کنار کیفش 
براش چای و خرما میبرم و میشینم کنارش
داره وسایلشو جمع میکنه و خستگی از صورتش پیداست.

بهش خسته نباشی میگم وبابت سوغاتی ازش تشکر میکنم!

لبخند میزنه و میگه :قابلتو نداشت عسل خانم!میدونی؟!من تو این مدت که تو خونه مردم کار میکنم آدم شناس شدم ...به همه ی صاحبکارامم گفتم چقدر تو خوب و مهربونی واسه همین هم مطمئن باش خدا تنهات نمیذاره!

روسریشو سرش میکنه و بابت پول تشکر میکنه و میره ...

 

 

دخترکم خوابیده،

میرم و روبروی در بالکن روی تختم مینشیم!

با خودم فکر می کنم...

به مدتی که برگشتم توی این زندگی فکر میکنم...

تمام مدت سعی میکنم تغییرات خوبشو ببینم و براتون بگم شاید همین باعث شده که حتی یکی دوتا از دوستام که از وبلاگم خبر دارن بهم تلفن کنن و ازم واقعیتو بپرسن...

حقیقتش اینکه همه چیز یک شبه رویایی و ایده آل شده باشه!خب خیلی اغراق آمیزه!ولی من تمام مدت دارم سعی میکنم تغییرات مثبت "د" رو ببینم...

تغییراتی که به تازگی داره باعث میشه بعد از ظهرها که به ساعت برگشتنش به خونه نزدیک میشیم استرس و اضطراب نیاد سراغم ...

توی این مدت جر و بحث داشتیم ،حتی یکی دوبار قهر و دلخوری هم بوده اما این تغییرات اگر حقیقی باشه اون بحثها و دلخوری دیگه اونقدر اهمیت ندارن...

یاد حرفای امروز میفتم ...

یعنی خدا واقعا بین اونهمه دلمشغولی و کار هنوز داره نگاهم میکنه؟یعنی دعایِ دلِ پاکی که تو زندگیش همیشه سختی کشیده ،برای من مستجاب شده؟یعنی میشه این تغییر دائمی باشه؟تغییری که به تازگی انگار داره نرم نرم سلولهای مرده ی قلبم رو بیدار میکنه!؟