دارم قدم میزنم ولی اصلا نمیدونم کجا دارم راه میرم!کنار "د" دارم راه میرم و ساکتم ...

به ظاهر ساکتم اما از این که مثل غریبه ها باهام رفتار شده خون خونم رو میخوره!مگه من مثل دخترتون نبودم چون دختر نداشتید؟مگه غیر از بوده که هر وقت مریض بودی با یه قابلمه غذا میومدم خونه ت و کلی ازت پرستاری میکردم؟جز این بوده؟

قلبتو عمل کردی و سپردی که من نگن؟؟!!!

هفته ی پیش که اینو متوجه شدم درسته یه سطل آب یخ خالی شد روی سرم ولی با خودم گفتم خب من و "د" تازه آشتی کردیم و توی دعوا هم که حلوا خیر نمیکردن احتمالا هنوز از این که من قهر کردم و رفتم دلخورین،ولی امروز...
"د" خیلی واضح در جوابم گفت :اونا پدرتو مقصر این ماجرای قلب درد میدونن!برای همین گفتن نمیخوان که تو باشی!!!!!!

عملی که از سه سال پیش دکتر تائید کرده بود که باید انجام بدی و تو از ترس هی عقبش مینداختی،تا جایی که دکترت گفته بود مسئولیت با خودته!!!
ما یک ماه پیش آشتی کردیم و تو تازه عمل کردی حالا میگی چون پدر من اونشب بهتون زنگ زده و گفته پسرتون چه دسته گلی به آب داده قلبتو عمل کردی!!!!!بعدش بشینی و انقدر پسرت رو شستشوی مغزی بدی که هر چقدر تو این مدت رفتارشو درست کرده بود همه ش نقش بر آب بشه؟
آخه واسه تو چه سودی داره به هم خوردن زندگی من؟؟؟؟

چرا؟؟؟واقعا چرا تا دیدی پسرت داره درست میشه از هر ترفندی داری استفاده میکنی تا عوضش کنی؟؟؟

چرا خوشی من شده ناخوشی شماها؟؟؟؟

من که تا متوجه شدم عمل کردی با اینکه نخواسته بودی من بفهمم اومدم دیدنت!!! 

درد داره!هر چقدر هم که بشینی و با خودت بگی عسل چه اهمیتی داره فکرشو نکن ولی نمیشه درد داره...

وقتی پسرت رو انقدر پر میکنی که یهو از این رو به اون رو میشه و میاد  شروع میکنه به زدن حرفایی که چنگ میندازن رو قلبم ،وقتی من دارم یواش یواش قدم به قدم با سختی و هزار دلهره زندگیمو به دور از همه ی حرفای خاله زنکی میسازم درد داره یکی یهو بزنه و همه چیز رو به هم بریزه  ...

بحث میکنیم....

حرف میزنیم....

دلخور میشیم....

اما هر دوتامون سعی میکنیم زود تمومش کنیم(وخب این یکی از تغیرات بزرگمونه) با این که میدونم تو ذهنش پدر من شکل قاتل مادرشه که موفق نشده کارشو تموم کنه!!!!!...

با این که میدونه مادرش دیگه همون آدم نیست برام و حالا دیگه فقط توی ذهنم به شکل یه زنگ خطر دیده میشه ....

تمومش میکنیم چون شب تولدمه...چون هر دو خسته ایم...زیاد این راه رو رفتیم

آخرش فقط خستگی ودلزدگیِ....

قدم میزنیم...دستم رو میگیره و میگه بسه دیگه ...فکر نکن...

آره خب "تو" راست میگی !باید فکر نکنم!ولی این خرت و پرتای توی مغزم که هی میخورن اینور و اونور...خب اینا نمیذارن...صداشون داره کَرَم میکنه!!!!

نگاهش میکنم و میگم :نذار دوباره حرفاشون همه چی رو به هم بریزه!!
ساکت میشه و میره تو فکر...

موبایلش زنگ میخوره پدر و ماردشبهش میگن که رفتن تا نذرشون رو ادا کنن

شب نیمه شعبان نذر دارن آخه!

نمیدونم چرا یهو دلم میگیره...

امشب ماه کامله

نگاهش میکنم...

...اشکام سر میخورن رو گونه هام..."نذرتون قبول"!!!!



 

 

پ.ن:پست مربوط به شب قبل از تولد امسالمِ(شب نیمه شعبان) 
 دوست ندارم وبلاگم پر بشه از حرفای خاله زنکی و گله ی عروس مادرشوهر ولی خب اینا هم تو جریان زندگی وجود داره و گاهی گفتن ازشون اجتناب ناپذیره