همه جا تاریکِ.."د" و دخترکم خوابیدن ...صدای قطره های بارون توی اتاق پیچیده و تنها نور مانیتور لپ تاپ اطرافم رو روشن کرده...

رعد و برق بی خوابم کرد...

یه لیوان چای بابونه،صدای بارون،بوی خوب خاکِ خیس...

چشمامو میبندم 

یه نفس عمیق ...

بارون!تو هفته ی قبل از مرداد!همونقدر عجیبه که اتفاقات اطراف من...

خدا؟داری میشنوی؟

آره!میدونم که میشنوی...

آروم زمزمه میکنم...نذار به هم بریزه این آرامش...به من قدرت بده به "د" هم...

کمکمون کن 

بذار آروم بمونیم حتی اگر هیچ وقت عاشق هم نشدیم فقط کمکمون کن بتونیم آروم بمونیم ...

آرامش حالای ما همونقدر عجیبه که بارون تابستونی تو!!!

کمکم کن...