این روزها به خاطر خونه موندن دخترک خیلی اعصابم ضعیف شده !راستش اصلا تاب و توان سر وکله زدن رو دیگه ندارم ...میدونم اینها نتیجه ی نه سال جنگیدن و حرص خوردنه اما گاهی پرخاشگریهام باعث میشه خودم هم تعجب کنم...

یادمه وقتی پیش مشاور بودیم "د" از پرخاشگریهای اخیرم گفت و دکتر مستقیما توی چشمهاش نگاه کرد و گفت:فکر میکنی بعد از اونهمه بلایی که سرش آوردی و اونهمه توهین و تحقیراگه زنت سنگ هم بود چه اتفاقی براش می افتاد؟؟؟
سکوت کرد...

دکتر خودش جواب داد:با اتفاقاتی که افتاده سنگ هم بود میترکید!!!باورکن!

اینها رو گفتم که بدونید اینروزها شدیدا آستانه ی تحملم اومده پایین ...

انگار یه جایی از بدنم نیرو کم آورده و من دارم مشکل پیدا میکنم ...صبر ندارم.....عجول شدم ...عصبی و بد اخلاق شدم ...

انقدر از خود الانم بدم میاد که نگو....

دیشب دخترک خونه ی مادرم موند،به خاطر همین من امروز مجبور شدم تا اونجا رانندگی کنم و این یعنی استرس مضاعف روی این اعصاب قراضه و درب و داغون... 

وارد خونه مامان که شدم با یه خونه ی منفجر شده روبه رو شدم ،مامان روزه بود و دخترک از بی حالیش استفاده کرده بود و همه خونه رو به هم ریخته بود ...میدوید اینطرف و اونطرف خونه و با سر و صدا با خودش بازی میکرد...خون خونم رو میخورد ...وسایل رو جمع کردم و هی خواستم کمتر داد بزنم ولی نشد ...خب کلی داد زدم و کلی دعواش کردم و.....

مامان رفت که بخوابه پنج دقیقه بعد صدای مامان بلند شد که دختر خوب این چه کاری بود که کردی؟؟!!!

اصلا من نمیدونم چه جوری رفته بود تو اتاق مامان درصورتیکه من فکر میکردم تو پذیراایی داره کارتون میبینه....خلاصه تا ساعت 7 شب من فقط داشتم با دخترک سر و کله میزدم و حرص میخوردم...

"د" از سرکار اومد خونه مامان و داشتم کارهای میز غذا رو انجام میدادم که یه دفعه سر یه موضوع کوچیک کمی بحثمون شد اون میون دخترک شروع کرد به جیغ جیغ کردن و نمیدونم که چی میخواست یه دفعه همه ی صداها توی سرم هزار برابر شد و همین باعث شد یه دفعه با صدای بلند جواب "د" رو بدم.....

بهش برخورد و من هم از اونجایی که از قهر متنفرم پنج دقیقه بعد عذر خواهی کردم و طبعا انتظار داشتم موضوع تموم شده باشه ...اما دوباره سر موضوعی که به دخترک مربوط بود باهم بحث کردیم و اینبار توی ماشین توی راه برگشت بودیم ...وای این اتوبان چرا تموم نمیشه من برسم به اتاقم لباسهامو عوض کنم و یه دل سیر گریه کنم بلکه سبک بشم ...

درجواب من که میگم چرا اخماتو کردی توی هم خب ما نباید دو کلمه با هم حرف بزنیم ؟با سردی میگه نه من نمیخوام با تو حرف بزنم....

بهش میگم یعنی چی مگه ما قرار نبود که ...اصلا نمیذاره حرفم تموم بشه و میگه نه اصلا نمیشه و فایده نداره ...چه فایده داره تو عصبی هستی منم کشش ندارم دیگه تحمل ندارم میفهمی ؟؟؟

چشمهام انقدر از تعجب گشاد شدن که گوشه هاش میسوزه 

میگم:فایده نداره؟تو حرف نزدی؟تو...
با بی تفاوتی میگه :آره آره اما الان نمیشه ...دیگه فایده نداره....خودت یه راه حل بده و تمومش کن این اعصاب خردی رو!!!!!!

من هم با ظاهر خونسرد میشینم و تکیه میدم به صندلی ماشین و میگم :تو اینبار خواستی شروع بشه تصمیمش هم با خودت!

زیر لب خیلی آروم که به زور میشه بشنومش میگه :پس میریم خونه وسایلتو جمع کن...انقدر این جمله رو آروم میگه که آخرشو نمیشنوم جمع کن؟جمع کنم؟جمع چی؟اصلا مگه مهمه لعنتی؟؟؟چرا تو  اون کله ت دنبال کلمه میگردی ؟هر چی بذاری تهش تلخه میفهمی؟؟؟؟

به دخترک قول بستنی داده پیاده میشه که براش بخره دخترک هم باهاش میره تا خودش طعمهاشو انتخاب کنه...تنها توی ماشین نشستم و حالا فرصت خوبیه که منفجر بشم البته بی صدا
اشکهام میان و من همه ش با خودم میگم الان گریه ت از چیه دقیقا؟از جمع کردن وسیله ها؟از رفتن خونه بابات؟کی بود این چند ماه پیش بال بال میزد طلاق بگیره؟بدبخت همین دوماهه باورت شد که زندگیت بهشت شده؟چرا دلت داره میلرزه از اینکه همه چی تموم بشه هان؟

بستنی رو خریدن و دارن میان طرفم موهام رو میریزم روی صورتم تا نفهمه گریه کردم کاری کاملا ناشیانه !!!یکی از تار موهام میره تو چشمم و میچسبه به لنز طبیم به بدبختی جداش میکنم وای اگه میشد همینجا موهامو از ته میتراشیدم....آروم میگه زیاد گرفتم میخوای تو هم بخور...

جواب نمیدم و میرسیم خونه...هر آن منظرم منفجر بشه و همه چی به هم بریزه...

میرم تو اتاق خواب با کمال تعجب میبینم لباس عوض کرده و داره آب میخوره و بعد هم خونسرد اومد و خوابید ...این عسل عصبی درونم نمیتونه خفه بشه و میگه:که گفتی وسایلمو جمع کنم آره؟؟؟

جوابمو نمیده حتی چشماشو باز نمیکنه
_با تو حرف زدم!آره؟؟؟؟

با بی حوصلگی میگه من عصبانی بودم یادم نیست چی گفتم !!!!!!!

از اتاق که دارم میام بیرون میگم: برات متاسفم که نمیتونی مرد باشی و لااقل سه ماه سر حرفت بمونی 

جوابم رو نمیده
اصلا نمیدونم فردا چی میشه اصلا نمیدونم من کی ام ؟این آدم افسرده ی عصبی منم؟؟؟

تند رفتم...میدونم...کار من هم بد بود...میدونم....ولی انگار این روزا این هیولای وحشی درونم نمیخواد ساکت باشه دائم داره حمله میکنه ....

دلم نمیخواد اینجوری به همه بپرم.............خسته م........خســـــــــــته!