هر سال ماه رمضون نوبت به این مهمونی که میرسید دست و دلم میلرزید ...با خودم میگفتم وااای دوباره شروع یک جنجال تازه!دوباره رفتن میون آدمهایی که به هر نحوی سعی میکنن حرفی بزنن یا کاری کنن که ما بعد از خداحافظی تا چند روز بعد بحث و دعوا داشته باشیم

یک نفر توی اون جمع هست که از روز اول ازدواج من کمر همت بسته تا هر جور شده من رو به قول خودش از میدون به در کنه !!!!!زندگی برای اینجور آدمها واقعا چه شکلیه؟؟از خودم همیشه میپرسم!!یعنی صبح که از خواب بیدار میشن با یه لبخند توی آینه زره میپوشن و آماده ی جنگ میشن؟؟؟چرا؟؟؟

روزای اول ازدواجم خیلی هم اتفاقا باهاش دوست بودم گاهی هفته ای یکبار بهش تلفن میزدم و حالشو میپرسیدم که یه بار خیلی علنی و با افتخار مستقیم به خود من گفت :من خوشم نمیاد کسی بهم تلفن بزنه!!!!!!!!

خب توی خانواده ی ما اینجوری نبود اوضاع...همیشه از حال هم با خبر بودیم و با کسی جنگ نداشتیم!یعنی اگر هم کدورتی بود حتما دلیلی داشت اما اینکه ندیده و نشناخته خیلی علنی قبل از ورود فرد جدید به خانواده اعلام کنیم که "من میدونم چه جوری از میدون به درش کنم" خب از نظر من غیر طبیعی بود!

به هر حال سالها گذشت و من هم "بزرگ" شدم و یاد گرفتم بهتره از این آدم دور باشم اما خب تو بعضی مراسم خاص که مجبور بودیم باهم باشیم کافی بود من یه لباس جدید یه طلای تازه یا .... داشته باشم تا توی خانواده بلوایی به پا بشه!!!!!

اونروزها "د" با من دعوا میکرد!!!!چرا لباس جدید پوشیدی که ببینه!!!!!!!!

چرا از دهنت در رفت گفتی مسافرت بودیم!!!!!!!!!

یا چرا وقتی مارک فلان چیز رو ازت پرسی راستشو گفتی!!!!!!!!

اوایل توضیح میدادم یا یه جوری تمومش میکردم اما کم کم خسته شدم!سعی میکردم نرم جایی که اون باشه چون واقعا توی مشکلات بی نهایت زندگی خودم حرفهای خاله زنکی این آدم منو دیوونه میکرد و ترجیح میدادم جز جایی که مجبور نیستم برخوردی باهاش نداشته باشم ...

دیشب نگران امروز بودم ...باز رو به رو شدن با آدمی که به هر نحوی دوست داره اعصابتو به هم بریزه!

روی مبل نشسته بودم و ظاهرا تلوزیون می دیدم اما فکرم جای دیگه ای بود با خودم کلنجار میرفتم!اگه "د" بازم جای اینکه منو درک کنه همه تقصیرارو بندازه گردن من؟؟؟

اگه تو حرفای صد من یه غاز خاله زنکی یهو گیر بده به یه حرف و باز همون روزا شروع بشه؟

اگه ...اگه...

"د" بهم نگاه کرد و گفت چیه؟کجایی؟
بدون اینکه بخوام ترسمو پنهان کنم تو یه کلمه همه نگرانیمو ریختم بیرون :"فردا"!!!! 

با بیخیالی رفت سمت اتاق و گفت :مگه قراره "تنها" بری؟؟؟منم هستم دیگه!!!!!!

امروز آروم آروم دارم کارهامو میکنم و حاضر میشم تا بریم مهمونی...دیگه مثل اونموقع ها نه دستم میلرزه نه قلبم اومده تو گلوم !

میخوام بهم خوش بگذره امسال من "تنها" نیستم !!

 

 

بعدا نوشت :

مهمونی برگزار شد.خب البته بودند حرکاتی که میتونست بازهم موجب کدورت و بلوا بشه اما هم من و هم "د" چشمهامون رو بستیم!کنار هم از مهمونی لذت بردیم مقابل چشمهای شگفت زده ی شراره(فرد مذکور)که انتظار داشت بعد از جریان اخیر و رفتن من به خونه ی پدری روابط من و بقیه تیره و تار باشه با همه گرم و صمیمی بودیم کنار مادر "د" نشستیم و همه چیز به آرامی گذشت 

امروز جای خوبی دعوتم جایی که همیشه از بودن توی اون محفل انرژی مثبت گرفتم و میگیرم برای همه تون از خدا بهترینها رو طلب میکنم و مطمئن باشید تک تکتون رو یاد خواهم کرد،شما هم منو از یاد نبرید...

پ.ن:از همه دوستایی که از لیست لینکهای من پاک شدن معذرت میخوام بذارید پای اطلاعات کم من ،راستش هنوز هم توی اضافه کردن لینکها مشکل دارم بعضی لینکها اضافه میشن و بعضی نه!قول میدم هر جور شده درستش کنم