با مامان و خاله ها و مامانی(مادربزرگم)مهمونی دعوتیم،رو به روی آینه با وسواس دارم آماده میشم "دخترک" از این طرف به اون طرف میپره...روی تخت بالا و پایین میپره!

(عسل!آروم بدون داد و هوار بهش بگو که نباید بپره!آروووووم!میفهمی؟؟؟آرووووم!یه نفس عمیق ...آها حالا شد )

_عزیزم نپر دختر گلم بیا بشین الان میخوام لباس خوشگله رو تنت کنم!

درست کردن موهام همیشه سختترین مرحله ی کاره!همیشه موقع مهمونی با خودم میگم چرا نمیری این موها رو کوتاه کنی برای مهمونی راحت و آماده باشی؟؟؟بعد یهو عسلِ پیرزنِ درونم!میگه نه بابا زن همه قشنگیش به اینه که موهاشو بریزه دورش!بعد به بدبختی موهایی که تا کمرم میرسه رو ژل میزنم و هی میگم :ای بمیری عسل!حالا شراره،شادی،مینا،سمانه موهاشون کوتاهه همه مَردَن؟؟؟؟

فقط پنج دقیقه از اثر کلامم میگذره باز مثل فنر داره روی تخت میپره!سعی میکنم بیخیال بشم!

بالاخره کار موهام تموم میشه و باز میشم همون عسل پیرزن و هی میگم آفرین!حالا شد!ببین چه خوب شدی!

(عه!این نقطه چیه پشت خط چشمت؟بذار  ترمیمش کنم) قلم مو رو میبرم نزدیک که اصلا نمیفهمم چه جوری در عرض یک ثانیه تا پیشونیم یه خط سیاه کشیده می شه و بعدش دخترک پخش زمین میشه 

تازه میفهمم به خاطر پریدن روی تخت پاش لیز خورده و بعد اصابت با من و پخش شدن روی زمین...

صدای زنگ تلفن باعث میشه منفجر نشم،مامان میگه داره راه میفته و نیم ساعت دیگه جلوی در منتظره!

خدایا این خرابکاری روی صورتم رو چه کنم؟تند تند سعی میکنم درستش کنم بعد هم به سرعت جت برم تو اتاق دخترک و لباسهاشو عوض کنم و بگم :ببین دختر خوب این لباست سفیده این یه ربع که مونده به رسیدن مامانی بشین یه جا تا کثیف نشه!

موقع بیرون رفتن ثانیه ای غافل میشم و بعد میبینم خیلی خونسرد رو زمین راهرو نشسته و داره با لباس مهمونی سفیدش کتونی!!!!!!! پاش میکنه!

(عسل!الان اگه باز شروع کنی به دعوا اونم شروع میکنه به گریه و حالا تا بیای آرومش کنی و به مامان توضیح بدی چی شده و ...دخل اعصابت در اومده پس فقط بهش تذکر بده باشه؟؟؟؟آآآآروم!یادته خانم مشاوری که پارسال باهاش صحبت کردی چی گفت ؟ملایمت مقاومت مداومت!!!!)

به هر ترتیب لباس عوض میشه و ما راهی مهمونی میشیم!

موبایلم زنگ میزنه جواب میدم "ویدا"ست بهش میگم که توی مهمونی ام ،ازم میخواد حتما فردا باهاش تماس بگیرم از لحن صداش نگران میشم و میپرسم چیزی شده؟

جواب میده :فقط حتما فردا تماس بگیر ما پس فردا میریم دادگاه...حالم خوب نیست ...خداحافظ!

شوکه میشم!مامان میپرسه: کی بود؟

_ویدا!میگه پس فردا قرار دادگاه داریم!!

مامان هم شوکه میشه و میگه چرااااا؟؟؟

جوابی ندارم خودم هم نمیدونم حالم خوب نیست یه غم سنگینی میاد و میشینه روی سینه م...

شب شده و مهمونی تموم شده همه ش تو فکر ویدام ...تو فکر دخترش ...آخه چرا ؟ 

توی مهمونی غم تو صورت سمانه دلمو چنگ زد میدونستم تا شب قبل از مهمونی خونه شون درگیری و دعوا بوده با شوهر بددهن و بدبین و بداخلاقش ...دلم برای ویدا سمانه و همه ی اونایی که غم توی دلشون انقدر سنگینه که از توی چشماشون خودنمایی میکنه میگیره...یاد خودم می افتم ...یاد زخمهام ...که خیلی هاشون هنوز هم کاملا ترمیم نشدن ...آخه روحمِ...اگه زخمها روی بدنم بود تا حالا خوب شده بود ولی روح ،بد زخمِ...طول میکشه ...داروهاشم فرق میکنه ....

 

شب موقع برگشتن به خونه،مامان میگه دخترک رو با خودش میبره خونه ش...ته دلم از استراحت ولو چند ساعته خوشحال میشم چون میدونم فردا صبح علی الطلوع مامان جان تماس میگیره و به زبون بی زبونی میگه بیا بقیه روزو اینجا و این یعنی رسما همگی کم آوردن!

خاله رو که پیاده میکنیم دخترک هم مثل فنر از ماشین پیاده میشه و ساعت یازده شب هر چی بهش میگیم بیا سوار شو گوش نمیکنه

تا پیاده میشم که سوارش کنم شروع میکنه به جیغ زدن و دویدن!میخنده و فکر میکنه که داره بازی میکنه...لجباز شده ...اینا همه ش تاثیر اونهمه دعوا و تنشیِ که تو خونه دیده ...میدونم!

صدای کمرنگی از درونم هنوزم میخواد عصبانیتمو کنترل کنم ولی اصلا نمیشنوم که چی میگه فقط توی لحظه دستشو محکم میگیرم و پرتش میکنم تو ماشین یعد هم دوتا ضربه روی دستاش... بعد یکی عین خوره هی میگه(آهاااا تنبیه بدنی؟؟؟؟تو بودی میگفتی بچه رو لجباز و پررو میکنه؟؟؟؟تو مادر لایقی هم نیستی!یک ذره تدبیر نداری...)

مامان سکوت میکنه و راه میفته دخترک تمام راه تا خونه خودمون آروم آروم گریه میکنه انقدر عصبی ام که حتی آرومش نمیکنم موقع پیاده شدن یه ماشین هم پشت ماشین مامان ایستاده و مجبورم سریع خداحافظی کنم که یه دفعه دخترک دستمو میگیره میبوسه!!!!!!خشکم میزنه!!!!!میگه مامان من خیلی دوسِت دارم!!!!!!!

ماشین پشت سر بوق میزنه....خداحافظی میکنم ....مامان میره ...من جلوی در خشکم میزنه!

(تو مادر خوبی نیستی،تو لایق مادر بودن هم نیستی!یه بچه شعورش از تو بیشتره!میفهمی؟؟؟تو زدیش!اون دستتو بوسید گفت دوستت داره!خجالت کشیدی؟؟؟آب شدی؟؟؟؟؟چیه؟! حالا دردات هم دارن خودشونو به رخت میکشن !همه ی خاطره های زشت رندگیت از بعد ازظهر اومدن جلوی چشمت و دارن میرقصن!)

ناتوانم!!اینو با همه وجودم حس میکنم!حس میکنم الان حتی توان مدیریت ذهن خودمو هم ندارم همه چی با هم هجوم آورده و نشسته توی سرم درست همینجا ...

در رو باز میکنم "د" وسط هال خوابش برده،از خواب میپره...خودمو میکِشم توی اتاق ولباسهامو عوض میکنم 

میپرسه :چه خبر؟

_هیچی سلامتی!

+خوش گذشت؟

_بد نبود!

تا میخواد ادامه بده میگم:من حالم خیلی بده نمیتونم حرف بزنم...بعدش بعد از مدتها بدون این که از شکسته شدن غرورم و سوال و جواب شدن بترسم ،با بغض میگم:میشه من سرمو بذارم اینجا(روی سینه ش اشاره میکنم) و گریه کنم؟؟

تعجب میکنه و میگه نه!چرا گریه کنی؟

حالم خوب نیست!حالا بهت میگم!الان فقط میخوام گریه کنم!

خشکش زده تو همون بهت و ناباوری میکشدم سمت خودش ...سرم که میرسه روی سینه ش عین یه بمب منفجر میشم هیچی نمیگه!حتی یواش یواش نفس میکشه!انگار که ترسیده باشه!حتی نمیپرسه چی شده!و من تمام مدت فقط گریه میکنم حتی فکر نمیکنم که چرا!!!برای ویداست؟برای دخترکم؟؟؟برای سمانه؟؟؟برای زخمهای خودم؟؟؟یا برای ندیدبدید بودنم برای ذوقی که کردم از داشتن کسی که بتونم گاهی کنارش با خیال راحت گریه کنم ولو اینکه حتی بلد نباشه حرفهایی بزنه که آروم بشم ولو اینکه حتی بلد نباشه با نوازش کردن موهام رومانتیک تر باشه...اینا اصلا مهم نیست مهم این جاییه که من الان دارم و نه سال تموووم حسرتشو داشتم...درسته الان هم ترس از دست دادنشو دارم ولی حااالاااا هست!تا هست دلم میخواد لذت ببرم و یادم بره یه روزایی غممو از این آدم پنهون میکردم تا خودمو خانواده مو متهم نکنه.....یا هزار و یک حرف نامربوط نزنه...گریه هام که تموم میشه بهش میگم که با دخترک چیکار کردم میگم که خسته م میگم که تنهام میگم که یه غمی یه دفعه اومد و نشست بیخ گلوم میگم همه ی این سالها باعث شده از کوره در برم ...میگم که هنوز گاهی دلم میگیره واسه زخمام...

آروم میگه :مهرماه که بشه میره پیش دبستانی اونوقت همه چی آروم میشه خستگیت در میره

_نه!میخوام برم پیش یه مشاور!میخوام کمک بگیرم!

+باشه...برو...

سکوت ...سکوت ...و زنی که بار غمش با ریختن اونهمه اشک کمی سبک شده و چشمهاشو روی هم گذاشته و نمیخواد این آرامش رو از دست بده...