چند روز پیش دفترچه ای از وسایل قدیمی و یادگاریهاپیدا کردم دفتر متعلق به دختر جوانی بود که آنروزها بسیار دوستش داشتم...هنوزهم!

برای همین این دفتر را به عنوان یادگاری از او نگهداشته بودم...یکی از یادداشتهایش مرا برد به همان روزها...

"امروز باز هم دیدمت...باهم کلی قدم زدیم تمام این مدت را صرف این کردی که مرا قانع کنی باید از هم جدا شویم...این تنها حرفیست که هر بار تو را میبینم به آن اصرار داری...میدانم تو هم مرا دوست داری میدانم ...گور بابای هرچی شرایطه...تو پشت من بایست من محکمترین کوه میشوم تا هر وقت که بخواهی می ایستم...چرا اینها را نمی شنوی...نخواه که بروم..."من" بی "تو"  "من" نیست...عروسک است..."من بی "تو" زنده میماند قطعا اما دیگر "من" نیست..."تو" چطور؟ بدون "من" می توانی "من" خود شوی؟ "حتما" می توانی که اینقدر اصرار داری بروی...نه... "شاید" میتوانی...نه "اصلا" نمیتوانی...من نمی توانم برق چشمهایت را نادیده بگیرم...لیوان شخصی ات که هدیه به من دادی همین جا روی میز است...اوهم شهادت میدهد...یعنی دروغ میگوید؟کاش میشد اوراهم به "قرآن" قسم داد..."تو" را چطور؟ "تو" یی که در "من" ی قسم میخورد گاهی...اما این "تو" ی سرد مرا میراند...تو بگو با "تو" ی در "من" چه کنم؟؟؟

 

مثل همین حالا که موقع تایپ اشک میریزم آنروزها هر وقت میخواندمش اشک میریختم...بگذریم که چه شد و نشد اما "من" دختر هرگز "من" نشد

هنوز هم با خودم فکر میکنم  "من"   پسر   "من"    خود شد؟؟؟