درست یادم نیست دقیقا کی عکس آرمان را تارا نشانم داد و با حسرت گفت:خانواده م راضی نیستند ازدواج کنیم ولی من دوستش دارم گمانم شرط گذاشته بودند برای آرمان که باید فوق لیسانس قبول شود! البته اگر درست یادم باشد

آنروزها من هم درگیر "او" بودم! خوب میفهمیدم وقتی عاشقانه کسی را دوست داری و نمیتوانی برای همیشه او را داشته باشی یعنی چه...

گاهی سر درد دل باز میشد و تارا از آرمان میگفت که چقدر دوستش دارد و تلاش میکند تا خانواده ش را راضی کند...

وقتی همه چیز بین من و "او" تمام شد،وقتی روزهای سخت و تلخ کم کم سپری شد...روزهای افسردگی و دردِ فروخورده بود که یکی از اقوامِ "د" معرفی ام کرده بود و قرار بود با هم ملاقات کنیم 

توی سلف دانشگاه نشسته بودیم و من تعریف میکردم که چه شده و حالا قرار است فردا همدیگر را ببینیم چهارشنبه بود آنروز! خوب یادم است!

شنبه  وقتی همه دور میز بودیم گفتم بچه ها دعا کنید همین مورد درست بشه !!اولین کسی که تعجب کرد تارا بود که به من خیره شده بود و بعد از چند ثانیه پرسید یعنی انقدر پسندیدی ؟؟

از جواب دادن طفره رفتم و گفتم پس دعا کنید من هم قول میدم عروسیم همه رو دعوت کنم،فقط میخواستم از این سکون و غصه ای که درونش دست و پا میزدم رها شوم میخواستم با "او" لجبازی کنم ...فکر میکردم شکستش خواهم داد فکر میکردم....اصلا فکر میکردم؟؟؟

تارا میدانست آن همه علاقه یکباره دود نمیشود و هوا نمیرود...

چند وقت بعد وقتی خبر جدایی تارا و آرمان راشنیدم دلم گرفت انگار درد آنروزها برایم تکرار شد انگار ...اصلا خبر جدایی دونفر که همدیگر را دوست دارند هنوز هم حال مرا بد میکند و مرا میکشاند به ده سال پیش به چهارراه ولیعصر به ساختمان تاتر شهر...

تارا قرار بود با کس دیگری ازدواج کند ،من با "د" مشکل داشتم آنروزها، از تارا عصبانی بودم !فکر میکردم او دارد راه مرا میرود چقدر دلم میخواست بگویم نرو!عزیز من وقتی هنوز آرمان همه ی امید توست "نرو"!

دیگر کمتر میدیدمش باردار که شدم بچه ها یکی یکی فارق التحصیل شدند و دیگر ندیدمشان

یک روز صبح موبایلم زنگ خورد ،خواب بودم به زحمت توانستم اسم  تارا را تشخیص دهم پر از انرژی بود و شاد وقتی گفتم یک ماه است زایمان کردم کلی ذوق کرد و تبریک گفت و برای جشن عروسی اش دعوتم کرد...عروسی را نرفتیم!دعوا داشتیم مثل همیشه و من یادم نیست دلیل دعوا چه بود...مهم هم نیست!دعوا جزء لاینفک این نه سال زندگی بود...

چند وقت بعد با نوشین حرف میزدم که پرسیدم نوشین از تارا خبر داری؟با فامیلش خوشبخت شد؟نوشین تعجب کرد و گفت مگه خبر نداری که با اون فامیل اش ازدواج نکرد؟خبرنداشتی با آرمان ازدواج کرده؟؟؟

نمیتوانید حتی تصورش را هم بکنید که من چه حالی شدم...اشک همه جا را تار کرد بغض رفت و نشست همان جایی که صدایم باید در می آمد و حالا لال شده بودم به زحمت با صدایی که از چاه می کشیدمش بیرون پرسیدم راست میگی؟با آرمان؟همان آرمان که باهم دوست بودند؟همان ؟نوشین؟آره؟

شاید نتوانید درک کنید من چه حالی میشوم وقتی خبر رسیدن دو نفر که برای رسیدن به هم تلاش کردند را میشنوم... هنوز هم حتی!

آنقدر خوشحال بودم که تلفن دستم گرفتم و به چند تا دوستم که حتی تارا را نمیشناختندجریان را با ذوق تعریف کردم نمیفهمیدم آنها چرا به اندازه ی من ذوق نمیکنند...البته وقتی هم که الهه جریان نامزدی برادرش با مونس که بعد از 11 سال به هم رسیدند را برایم تعریف کرد آنجا هم نفهمیدم چرا از جیغ شادمانه من شوکه شد...من باال در می آورم وقتی هر کجای دنیا کسی به عشقش میرسد و نمیتوانم بالهایم را جایی قایم کنم و تند تند بال بال میزنم و شادمانه حرف میزنم انقدر میگویم تا مزه ی انرژی مثبتش را با تمام وجود بچشم.

هر وقت حرفی میشد به کنایه به مادرم میگفتم تارا بالاخره با کسی ازدواج کرد که دوستش داشت حتی خانواده اش هم بالاخره راضی شدند و حالا خوشبخت است حالا شاد است حالا....

همین چند وقت پیش که رفتم دیدن دوستانم بعد از اینهمه سال، همان روز که برایم خیلی روز خوبی بود با دیدن دختر چند ماهه ی تارا کلی انرژی گرفتم با خودم میگفتم ببین عسل!این همان بچه ایست که باید باشد! حاصل عشق! حاصل ازدواجی که همه چیزش سر جای خودش است! بعد همان جا که خیره شده بودم به آن دو تیله ی یشمی رنگ توی صورت گرد و سفیدِ دخترِ تارا،با خودم تصور کردم آرمان کنار تارا با عشق و این کودک بینهایت زیبای خواستنی چه مجموعه ی کامل و زیبایی اند چه زندگی بی نقص و لطیفی خواهد شد و شاد شدم برای دخترک برای تارا برای آرمان...

برای همین هم "خیلی خوشحال شدم از دیدنت" ی که به تارا گفتم مثل "بغل کردن" باران هزااران حرف داشت

وقتی رسیدم و جریان دیدارمان را برای فرخنده تعریف کردم باز از اول داستانِ تارا و آرمان را با خوشحالی تعریف کردم و گفتم بین ماها یکی از کسانی بود که به عشقش رسید و حالا با آن فرشته ی کوچک سه تایی زیبا ترین تصویر ذهن من هستند با اینکه داستان را میدانست با حوصله گوش کرد و گفت چه خوب و چه شیرین(فرخنده ام تنها کسیست که با حوصله میگذارد هر چیز را صدبار تعریف کنم ذوق کنم جیغ بزنم عصبی شوم گریه کنم و میفهمد همه چیز درونم را)

تا دیروز همه چیز همین شکلی خوب بود...دیروز خواندمش...تارا شاد نیست!!همه چیز آنطور که من توی ذهنم ترسیم کردم نیست...نه از آن مشکلات معمولیِ زن و شوهری...نه!

همان دردی که من نُه سالِ تمام کشیدم...آرمان...پارانویای لعنتی....

"کی بود؟چی گفت؟با کی حرف زدی؟با کی رفتی؟چرا رفتی؟کجا رفتی؟فلانی چرا به تو نگفت خانم؟به کی نگاه کردی توی مهمانی؟او چرا تو را نگاه کرد؟فلانی چرا حرف زد لبخند زدی؟"

وای تارا....وای دخترکش ...

من میدانم صدای موبایلت که بلند میشود در دلت چه آشوبیست تاراجان...میدانم شماره ی ناشناس روی تلفن یعنی چی عزیزکم...

میفهمم اس ام اس که بیاید حتی هنوز گوشی از توی کیفت در نیامده صدایِ "کی بود؟چی فرستاده؟بده ببینم!" را شنیدن چه دردی دارد عزیز دلم!

تاراجان میدانم زخم خوردن روح  وقتی ناگفته و نادیده متهمی چه زجری دارد

آآآآآخ تارا دلم میخواهد سرم را بگذارم روی شانه ات و نُه سال را برایت گریه کنم...بعد نوبت دخترکانمان است تارا!

تارا چه میشود کرد برای آن چشمهای یشمی کوچک؟؟برای قلبی که مدام از سوال و جواب شدن باید تند تند بزند...تارا...

 

 

 همه ی چراغها خاموش است خیره شده ام به نور شمع که با هر حرکت من میلرزد...

رویم را برمیگردانم سمت همان نقطه ای که هر وقت با خدا حرف میزنم همانجا را نگاه میکنم و اصلا نمیدانم این چینِ والان پرده چرا باید جای خدا باشد؟؟؟

خیره میشوم و میگویم خدا؟؟خداااااا؟؟؟؟؟انگار دارم سوال میکنم و نمیپرسم...حرفم را خودش میداند و میشنود ناگفته...

اشکهایم را کنترل نمیکنم مثل بچه ها زانوهایم را بغل میگیرم و زیر لب تند تند گله میکنم حرف میزنم تعریف میکنم کمک میخواهم  هق هق ام بیشتر و بیشتر میشود ...دیگر صدای خودم را هم نمیشنوم..........