از در که وارد میشوم میبینم تقریبا همه ی صندلیها پر شده و با باز شدن در  همه ی سرها برمیگردد به  سمت من !جز چند نفر که یکی از آنها  مجله میخواند و دیگری که  سرش را به دیوار تکیه داده و چشمهایش را بسته و یک خانم دیگر  سرگرم نوزادیست که در آغوش دارد!

معمولا اینجور مواقع که از نشستن توی اتاق انتظار مطب خسته شده باشی هر کسی که وارد میشود همین واکنش را خواهی داشت ...با چشمهایت دنبالش میکنی و با خودت فکر میکنی مشکل این خانم چیست؟برای چه مشکلی آمده؟

من هم گاهی وقتها که فراموش میکنم با خودم کتاب یا مجله ببرم در ذهنم سعی میکنم داستان زندگی هر کس را کشف کنم ...

مبلغ ویزیت را میپردازم و روی یک از صندلیها مینشینم خانم جوان و بسیار شیک پوشی روی صندلی کناری نشسته و کنارش خانم میانسالی با او همکلام شده.

دختر بچه ی 6 یا 7 ساله ای که لباسهای خیلی شیک و مرتبی به تن دارد هر چند دقیقه یکبار خودش را به خانم جوان که حالا فهمیدم مادر دخترک است میرساند و چیزی میگوید و هر بار مادرش اورا آرام میکند و میگوید الان نوبتمون میشه

بعد از چند لحظه با لبخند رو به من میگوید صبر نداره خسته شده ...

لبخندی میزنم و میگویم:حق هم داره ما که آدم بزرگ هستیم کلافه میشیم چه برسه به این بچه

آرام میگوید:اگر مشکل خودش نبود نمی آوردمش منتها آوردم خودشو که خانم دکتر ببینه 

تعجب میکنم و می پرسم:مشکلی داره؟

با نگرانی میگوید: بله به نظرم حساسیت داره بدنش قرمز و ملتهب شده هر چقدر که لباس زیر میخرم و بقیه رو میریزم دور درست نمیشه که نمیشه الان تقریبا یک ماهی میشه 

خانم میانسال کناری میان صحبتمان وارد میشود و میگوید:من گفتم نگران نباش احتمالا حساسیتی چیزیه خوب میشه من چی بگم؟دخترم هفت ساله بود که دچار بلوغ زودرس شد از همون زمان دکتر تشخیص داد که اگر هر28 روز یکبار از ه ل ا ل اح م ر آمپول مخصوص نخریم رشد جسمی بچه م متوقف میشه و جثه شبه اندازه ی یک دختر هفت ساله می مونه و رشد نمیکنه!! تا همین 4 سال پیش که 14 ساله شد کار من این بود که برم ه ل ا ل اح م ر و اون آمپول رو بگیرم تا اینکه دکتر گفت دیگه کافیه...

منشی نام دو بیمار را صدا میزند که با هم وارد اتاق دکتر شوند یکی از آنها خانم بارداریست که با یک خانم مسن که حدس میزنم مادرش باشد ،آمده ...وقتی خانم باردار وارد اتاق دکتر میشود خانم مسن شروع میکند به زیر لب دعا خواندن و با نگرانی به در اتاق خیره میشود 

اخلاق بدی که منشی دکتر دارد این است که گاهی تمام گزارشات اتاق دکتر را با هیجان برای باقی مریضهای داخل اتاق انتظار تعریف میکند!!! بارها شده است که با ذوق و هیجان از اتاق دکتر بیرون می آید و میگوید:بارداره!!!و خب طبعا مریضی که از اتاق دکتر بیرون می آید کم شباهت با لبو نیست بنده ی خدا!!!

منشی به خانم مسن نگاهی می اندازد و میگوید نگران نباش ان شالله که پسره!برق اشک توی چشمهای زن دیده میشود ...منشی خیلی آرام رو به ما ادامه میدهد:این بنده خدا پیارسال پسر بچه ی 6 ساله شو تو تصادف از دست داده یکسال افسردگی داشته حالا به توصیه ی دکترش باردار شده و شب و روز میگه من پسرمو میخوام از خدا...این خانم هم مادرشوهرشه اومدن جنسیتشو بدونن میگن دیشب سر اینکه اگر پسر نباشه و خدا پسرشو بهش برنگردونه کلی گریه زاری کرده بنده ی خدا ...واسه همین امروز مادرشوهرش باهاش اومده که یه وقت حالش بد نشه 

نگاهی به خانم مسن میکنم انگار توی اتاق نیست با التماس دعا میکند و صلوات میفرستد 

چند لحظه بعد منشی وارد اتاق دکتر میشود و همراه با خانم باردار از اتاق خارج میشوند  و با هیجان میگوید: مادر مژده گانی بده همون شد که عروست میخواست...

اشک شوق صورت زن مسن را میپوشاند، عروسش را در آغوش میگیرد و تقریبا همه ی مابا لبخند به این صحنه نگاه میکنیم ...درچشمهای زن اما هنوز یک سردی و سکوت خاصی هست با اینکه لبخند میزند اما انگار هنوز دلش مانده کنار جگر گوشه ای که دو سال پیش به سرزمین فرشته ها بازگشته...دلم میگیرد...

منشی نام فامیل من و یکی دیگر از مریضها را میخواند که متوجه میشوم همان مادر و دخترک کناری ام هستند وارد مطب میشویم مادر دخترک شرح مشکل را میدهد و دکتر از او میخواهد که در اتاق دیگر دخترک را آماده کند بعد شروع میکند به چک کردن داروهای هورمونی من دخترک کمی غر میزند و میترسد ...صدایش را از اتاق دیگر میشنوم ...خانم دکتر عذر میخواهد و وارد اتاق میشود...بعد از چند لحظه دخترک و مادرش از اتاق بیرون می آیند...خانم دکتر آرام میپرسد:با چه کسی زندگی میکنید؟

مادر جوان با تعجب میگوید فقط من و پدرش...دکتر ازبالای عینک نگاهی به مادر و دخترش میکند مکث میکند و آرامتر میگوید پرده ی بکارت کاملا ملتهبه و دقیقا مشخصه که دستکاری شده و آسیب دیده!!! تو این مدت پیش کسی تنها نبوده؟

این بار صدای مادر بغض دارد!حق هم دارد!من هم وجود جسمی را درگلویم حس میکنم!

پاسخ میدهد:نه!فقط پدرش...ما ایران کسی رو نداریم...

نگاهم میلغزد روی چهره ی معصوم دخترک که با اضطراب به مادرش و خانم دکتر خیره شده 

دکتر نفس عمیقی میکشد خم میشود و  به آرامی از دخترک میپرسد:رژین جان به من بگو کی این کار رو کرده؟...

مادر دخترک به وضوح می لرزد دخترک ناخنهایش را توی گوشت دستش فرو میکند نگاه نمیکند خانم دکتر را و فقط با حالتی عصبی میگوید :هیچ کس هیچ کس...

دکتر از من میخواهد داخل اتاق دیگر شوم ...فقط پچ پچ حرفهایشان به گوش میرسد ...و بعد صدای منشی که دو نفر بعدی را صدا میکند

کار من که تمام میشود از اتاق دکتر بیرون می آیم...زن جوان شیک پوش هنوز روی صندلیهای اتاق انتظار نشسته ...به روبه رو خیره شده و رنگش مثل گچ دیوار سفید شده است ...دخترکش مدام صدایش میکند و حرف میزند اما جوابی نمیگیرد...

من هنوز از درون می لرزم و شوکه ام ...

احتمالا برای یک مادر اینجا انتهای دنیاست!به چه کسی مشکوک باشد؟پدر دخترکش؟به چه کسی پناه ببرد؟همسرش؟ازکه فرار کند؟دخترکش را از چه کسی در امان نگه دارد؟همراه لحظه به لحظه ی زندگیش؟

پای رفتن ندارد...میفهمم...

نای حرف زدن ندارم...فقط قبل از ریختن اشکهایم از مطب بیرون می آیم ...

چرا دنیا گاهی اینقدر کثیف میشود؟...