یکشنبه روز اول تعطیلی ها بود و آروم گذشت بعد از ظهر دخترک رو برای دیدن فیلم کلاه قرمزی سینما بردیم و خودمون هم مثل بچه ها با چیپس و پاپ کورن دلی از عزا درآوردیم و کلاه قرمزی دیدیم !از خود راضی

بعدش هم طبق شرط و شروطهای "دخترک"، پارک... و بعدش هم پیتزا فروشی مورد علاقه ش "پیازچه" که بهش میگه سیر!!!زبان

که البته در نبرد تن به تنمون بر سر انتخاب جایی که میخوایم غذا بخوریم اون پیروز شد و به جای سوپر استار سابق به همون پیازچه رضایت دادم (طفلکی مامانهاافسوس)

توی پارک مثل سابق روی نیمکت نشسته بودیم و توی سکوت به بازی بچه ها نگاه میکردیم که یه دفعه "د" گفت:دخترک تنهاست!بعدا که ما پیر بشیم هیچکس رو نداره!ببین الان داره چه قشنگ با بچه ها بازی میکنه!!!!!

خدایا این آوار مال پس لرزه ی کدوم زلزله ست که رو سرمن خراب شد؟؟؟تا چند لحظه لال مونده بودم بعد نگاهش کردم و گفتم مگه ما از همون سال اول تولد دخترک حرف نزده بودیم ؟مگه حتی خودت بارها نگفته بودی که همین یکی برای هفت پشتمون بسه؟اصلا وضعیت زندگی ما الان تو شرایطی هست که بخوایم در مورد این چیزها فکر کنیم؟

سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت :نه !کلا گفتم!من دوست دارم...

به وضوح لرزش دستام رو حس میکردم نمیدونم چرا یه دفعه تمام خشمی که این سالها تو وجودم بود آزاد شده بود و کم مونده بود هوااار بزنم با تموم جمله هایی که بلد بودم خودمو آروم کردم...فقط نتونستم خروجیِ اون چند تا قطره اشک رو ببندم و گفتم:من تا آخر عمرم هم دیگه نمیخوام دوران بارداری و بعد از زایمان رو تجربه کنم...میلرزیدم و توی چشماش مستقیم نگاه کردم و جمله مو تکرار کردم ...

نگاهم کرد یه غمی اومد نشست توی صورتش و گفت اون روزا رو جبران میکنم 

بلند شدم از روی نیمکت و گفتم:نه!من نمیتونم ...

رفتم سمت دخترک و کمی خودمو باهاش سرگرم کردم تا مجبور نشم از شدت عصبانیت کاری کنم...آروم که شدم برگشتم و نشستم روی نیمکت

باز نگاهش کردم و گفتم :چرا اصلا این به ذهن تو خطور کرد؟

به بازی دخترک خیره شد و گفت:همینجوری!گفتم تنهاست!!

زیرلب گفتم:دیگه حرفشو نزن!هیچ وقت!

فقط گفت :باشه 

مطمئن بودم بقیه شب رو تو سکوت باید بگذرونیم و دلخوری!

اما اینجوری نشد!همه چی عادی گذشت بعد از شام هم توی خونه نشستیم و فیلمی که دوستش براش آورده بود دیدیم "حوالی اتوبان"

دوشنبه بنده پیروز شدم و شادمانهنیشخند از پیروزیم رستوران مورد نظر بنده انتخاب شد برای ناهار...رفتیم "البرز" و من هم به خودم وعده ی یک پرس برگ داده بودمخوشمزه که بعد از مدتها با خیال راحت با "برنج" بخورم چشمتون روز بد نبینه از سالادبار یه ظرف پر از تبوله کشیدم و آوردم قاشق دوم و سوم بود که یک عدد تخته سنگ تعجباز زیر دندونم کشیدم بیرون و دیگه سالاد نخوردم تا غذا رو آوردن و خیلی سریع شروع کردم به خوردن که باز هم چشمتون روز بد نبینه کباب خام!!!باور کنید به زور قورتش میدادم!سبز

("د" خیلی روی اینکه وقتی ماروجایی میبره حساسِ که ما خوشمون اومده باشه و هی به به و چه چه کنیمو اونم هی ذوق کنه)

دیدم داره با اشتها غذاشو میخوره دلم نیومد چیزی بگم...حالا کی میخواد مثل شیر و پلنگ این گوشت خامو بخوره آخهههههه؟؟؟!!!سبزاز غذای دخترک و "د" خوردم هیچ ایرادی نداشت!!!چه خوش شانسم من!ابرو

خلاصه هی الکی برنج و یه تیکه اندازه مورچه کباب خوردم و حالا هی "د" هم اصرار که مگه هوس نکرده بودی بخور سرد میشه غذات!!!آخ

گفتم به زور سالاد یه تیکه دیگه بخورم بلکه کبابه یک چهارمش خورده شده باشه!!!

 یعنی باورتون نمیشه تو قاشق بعدی دوتا سنگ دیگه!!!!!تعجبکم مونده بود برم پایین تابلو رستوران رو چک کنم ببینم واقعا درست اومدیم ؟؟؟؟!بعد دیدم نیازی نیست برای میز بغلی "منو" آوردن! رستوران درست بود!

دیگه این سنگا رو "د" دیدو نشد قایمشون کنم

گفت :عه!ولش کن سالاد نخور کبابتو خالی خالی بخور....گریهوااااای دیدم فقط کافیه یه قاشق دیگه بخورمسبز ...بالاخره نشد که نگم بهش گفتم بلافاصله گارسن رو هم صدا کردم و سنگهای یافت شده رو گذاشتم کف دستش بعد خیلی شیک فقط گفت عذر میخوام اولش میگفتید عوض میکردم غذاتونو!!!!

"د" گفت بگم یه غذا دیگه بیاره؟قبول نکردم و گفتم ولش کن سیر شدم ...افسوس

بعــــــــــــــله!اینجوری بود که فهمیدم مامانا کلا نباید سعی کنن پیروز بشن تو انتخاب رستوران و یه جورایی آه این بچه ها میگیردشون چشمک

عصر هم خونه مامان بودیم و ...اتفاق خاصی نیفتاد هول هولکی نوشتمش که زود آپ کنم نگید نگفتی این دوروز چی شدلبخند

مثل یه خانواده معمولی باهم خوش گذروندیم و بجز اون یه مورد که هنوزهم ته دلم حس بدی نسبت بهش دارم همه چیز خوب گذشت و دیشب کلی پدر خانواده رو با دخترک شرمنده کردیم و هی گفتیم به به عجب خوش گذشت و ...همه چی خوب بودو ....

داریم شکل خانواده ها زندگی میکنیم و این خوبه!!!