بارون از دیشب باریده و قطع نشده امروز یه حس خاصی دارم یه حس غریب...
از پنجره به بیرون نگاه میکنم...قطره های بارون از روی چند تا برگ باقیمونده روی درخت می افتند پایین...
دفترچه قدیمی رو برمیدارم واز توش یه متن انتخاب میکنم...
تصمیم گرفتم هر چند وقت یکبار متنی از اون دفترچه رو اینجا بنویسم:





سر یه خیابون تقریبا شلوغ پر از آدمای جورواجور پیاده میشم باید تا اواسط خیابون برم با سرعت قدم برمیدارم جایی رو نگاه نمیکنم فقط با سرعت رد میشم...مثل هر بار توی اتوبوس نذر و نیاز هامو کردم قرآنمو خوندم التماس خدا کردم که ایندفعه هم به خیر بگذره و همه چی به هم نریزه.... قلبم تند تند میزنه لبام خشکه خشکه میرسم سر کوچه کوچه ای که عاشقانه دوستش دارم تا خونه فاصله زیادی نیست اما همین چند قدم منو می کشه...یه کم جلوتر در فلزی باز میشه سرمست عطر خوشبویی میشوم که مرا به آسمان میبرد پله هارا یکی یکی بالا میروم میرسم...

بهشت کوچک من اینجاست...

همین اتاق کوچک

با همین میز تحریر خودرنگ با دستگیره قرمز رنگ...

همین تخت خودرنگ با این روتختی سفید طرح دار

همین نقاشی آبرنگ بالای تخت...

همین نوشته های زیبای روی کاغذ که به دیوار چسبیدند...

بهشت کوچک من...بوی دستپختی که هیچ وقت فراموش نمیکنم...

صدای افرادی که دوست میدارمشان...زمزمه ها...کلمات...

به اوج میرسم بالا...
بالا....
صدایم میکنی سقوط میکنم ...میگویی تمام...

تمام....

سکوت میکنم...سکوت

مینویسم "بهترین بهترین من" ی ...میخوانی،میخندی...
میخندی،میسوزم...اما...لبخند...لبخند مغرور لعنتی ام نمیگذارد اشکم دیده شود...
لبخــــــــــــند...ســــــــــــــــــکوت...

راه برگشت را نمیبینم...

راه برگشت تار است

خیس است

حرف میزنی... توضیح میدهی

پای عقل را وسط می آوری...

چه تفاوتی دارد چه میگویی؟؟ همه اش "رفتن" است...

رفتن...

هر رفتنی توضیحی دارد که فقط برای اویی که میرود قابل توجیه است...

دادمیکشی...سکوت می کنم...میروی...تمام...

تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــام...

 

 هنوزهم گاهی به یاد اون خونه ی مهربون میفتم و گاهی با چشم بسته واردش میشم به هیچی دست نمی زنم بو میکشم بو می کشم مست میشم مست...بالا می روم

بالا...

شادم! شادم که این بهشت نصیب "او" نخواهد شد...فریاد میزنم این بهشت کوچک من است بهشت "من"....