از تو دورم!

از من دوری!

نداریم از آن تلفنهای بی بهانه که الکی حال هم را بپرسیم!حتی تلفن های با بهانه مان چندثانیه ای بیشتر طول نمیکشد!

نداریم از آن دوتاییهایی که خیلیها میگویند و من هنور هر جا میشنومشان یا میخوانمشان حسودیم میشود آنقدر که گاهی تمام نشده میبندمشان!!! تمامشان میکنم خودم!

نداریم از آن دوستی های از کودکی ام تا حال که بانوی یک خانه شده ام...

گله ندارم اما ...از خودم دلگیرم...

دخترک نشسته کنارت و با سِتِ فندک زیپو یی که عماد با وسواس انتخاب کرده و برایت خریده بازی میکند عماد اما حرص میخورد و نگاهت میکند "بابا بگیر ازش خرابش میکنه هاااا!!"

لبخند میزنی و دخترک را نگاه میکنی سر به سر "دخترک" میگذاری و میخندی...اجازه میدهی به بازی اش ادامه دهد...

هیچ وقت فکر نمیکردم اینهمه انعطاف پذیر باشی

بوی توتون پیپت همراه با دود غلیظ سفید که بیرون می آید مرا میکِشَد و میبَرَدم به دوران خوب کودکی ...

دورانی که هنوز دور نبودیم از هم 

دوران خوب بی خیالی...

از نوجوانی شروع شد...دورشدنمان قدم به قدم از هم

جلوی آینه قدی مانتوی قرمز و سفید چهارخانه رابرانداز میکنم و ذوق میکنم از خیال پوشیدنش...مامان با قیافه ی جدی می آید توی اتاق و میگوید:بابا گفته عوضش کنیم!!!

مانتوی مشکی را به جایش تحویل میگیریم و به خانه می آییم ...بحثی نیست!مگر باید باشد؟!مامان یادم داده حرف حرف باباست!

عکسهای هنر پیشه ای که دوستم  به من نشانش میداد را یادت هست؟یادت هست رسیدی چطور نگاهم کردی و رفتی؟یادت هست لرزیدم از ترس؟...

صندل پوشیدن بدون جوراب را یادت هست؟

میگفتی توی این محل جای این چیزها نیست؟شال سفید را چطور؟ یادت هست؟

 

مثال زیاد دارم برایت بزنم اما حرفم این است به منِ نوجوانِ آن روزها حق بده از تو دلزده شوم!بله!دلزده!

نه!نمیشود این را بخری.................بابا گفته نه!

نه!نمیشود اینجا بروی..........................بابا اجازه نمیدهد!

نمیشود فلان حرف رابزنی...........................بابا عصبانی میشود!

 یادم است درونم با تو دشمن بودم ...

بودم!باورت میشود؟

مامان نظراتت را به من ابلاغ میکرد و من در درونم طغیان میکردم با تمام وجود دلم میخواست با تو مبارزه کنم میخواستم خودم باشم ...خودم ...میشناسی اش؟

سختگیر بودی

سخت گیر...

اولین طغیان علنی ام دانشگاه بود

رشته هنر نه!........................بابا گفته نمیشه!

فلان دانشگاه؟نه!...........................بابات نمیذاره!

فلان شهر؟...............................اصلا حرفش رو هم نزن بابات راضی نمیشه!

قبول که شدم مامان هنوز با بابا حرف نزده گفت میدونم راضی نمیشه 

"دیگه کنکور شرکت نمیکنم!!!یا همین یا هیچی!!!"

خودت منو سوار سرویس دانشگاه کردی!!همانی که مامان میگفت نمیگذاری بروم!

باورت میشود؟باورم نمیشد!

پس آنقدر ها هم سر سخت نبودی...نه؟

اسم "او" که آمد....................بابات عمرا رضایت بده!!!

اصلا "بابا" ، خبر داشتی "او" یی وجود داشت؟

نه؟

میدانم!

مامانِ مهربون و دوست داشتنیِ من برای اینکه مرا برای هر چیزی متقاعد کند از تو غولی ساخت تا به قول خودش مسیر زندگی مرا به بهترین راه هدایت کند ...

حالا که فکر میکنم میبینم اگر انقدر سخت و غیرقابل نفوذ بودی ،پس چرا با مامان اینجور نبودی؟چرا با او نرم بودی؟پس حقیقت این نبود...رئوف تر از این حرفها بودی!نه؟

بابا!

باورت میشود فکر میکردم دوستم نداری؟

اما داشتی!

این را روز محضر (عقد من و "د")فهمیدم که از غصه چند بار خون دماغ شدی و دکتر گفته بود شانس آوردی که سکته نکردی...غصه ی دور شدن ازمن؟؟باورم نمیشد...

این را فردای روز عروسی فهمیدم که تا صبحش اشک ریخته بودی چون از خانه ات رفته بودم!!

تکراری میشود خیلی،اگر بگویم که پشت آن چهره ی جدی و محکم چه قلب رئوفیست...بگذار بشود!مهم است مگر؟

مهم این است که من تازه میفهمم آن آدم سرسختی که فکر میکردم نبودی...شاید هم بودی و حالا...چقدر عوض شده ای...

خانه تان که می آیم گاهی حرف میزنیم باهم...میپرسم امروز بالاترین را خوانده ای؟فلان لینک داغ شده اش را دیدی؟میپرسی فلان ویدئو را دیدی؟فلانی در سخنرانی اش چی گفته؟بعد لپ تاپت را می آوری و ویدئو را که دانلود کردی نشانم میدهی...بعد بحث میکنیم

گاهی شروع میکنیم به گفتن در مورد یک اتفاق و ....مامان می آید و حرص میخورد که:به شما چه ؟واگذار کنید به خدا!گناهشان را میشورید که چه بشود؟من و تو میخندیم و  باز هم ادامه میدهیم ...

هنوز دورم از تو اما حرف میزنم...معذبم...خجالت میکشم...اما سعی میکنم حرف بزنم 

اصلا از قضیه ی قهر و برگشتن به خانه ی تو ،عوض شده ایم هر دویمان

شوخی هم میکنم تازگیها...فکرش را بکن!من؟منی که حرف هم به زور میزدم حالا با تو شوخی میکنم میخندی ،گاهی هم اصلا انگار نشنیدی اش!

کاش زودتر از اینها همه چیز نرمتر و بهتر شده بود...گرچه هنوز هم دوریم اما...از دیروزمان بهتریم

به دخترک مدام میگویم با پدرش بازی کند با هم حرف بزنند با هم باشند...دوست ندارم دور شوند از هم

به "د" توصیه میکنم برایش کتاب بخواند بخندند با هم بدوند و خوش بگذرانند دور نشود از دخترکش ...داد نزند...آرام با او صحبت کند 

دوست ندارم دخترکم جای احترام ،بترسد!!
 

 روز پدر نیست...تولدت هم نیست ....چرا اینها را نوشتم؟نمیدانم ...دلم گرفته بود خواستم کمی درد و دل کرده باشم...همین!