عسل!

گاهی خوشی همین شکلیست!

حتی اگه ساعت حرکت مسافرتت از 2 بعد ازظهر به 8 شب تغییر کند و تو از همان ساعت حاضر و آماده نشسته باشی و دلت شور بزند که توی ترافیک چقدر زمان میبرد تا برسید

وقتی میرسید اول جاده همانجایی که همیشه نزدیک روزهای تعطیل، ساعتها توی ترافیک میماندید، میبینید که شمایید و دو سه تا ماشین و یک جاده ی خلوت همانجاست که لبخند به لیت می آید و اول از همه ته قلبت تشکر جانانه از دوستان خوب و مهربانت میکنی که اینهمه انرژی مثبت برایت فرستادند و بعدبا خودت میگویی کم کم وقت آن است که همه چیز را ساده تر بگیری مثل روزهای اول زندگیت ...

عسل!

گاهی کیفش به همین است!

که یکساعت اول تو آهنگ مورد علاقه ات را که میشنوی لب های "د" آویزان شود و تا حواست نیست CD را عوض کند و شاد و خوشحال هنگامه و اشکین و مهرشادش را گوش کند و تو وسط آهنگها هر چند دقیقه یکبار بپرسی "جون من، این چیه که داره میخونه آخه؟؟"

و بعد توی کشمکشِ انتخابِ آهنگ بالاخره سر آهنگ مشترک شادمهر و ابی به توافق برسید و باهم تا خودِ ویلا زمزمه کنید: 

"من!رویایی دارم رویای آزادی....رویای یک رقص بی وقفه از شاااادییییییی..."

عسل!

گاهی زندگی را همین شکلی میشود دوست داشت!

حتی اگر به عادت دیرینه، "د" ذره بینش را آورده باشد و یکی دوباری در مورد رفتار عماد و یا مامان گله ای کند و تلخی کند، و تو فقط برای یادآوری ذره بینش را ازدستش بگیری و به یادش بیاوری که قرار بود  ذره بین دستمان نگیریم و کمی ساده تر بگذریم...تلخی اش به کامَت کم میشود وقتی میرود که موبایلت را بیاورد و علی رغم عادت همیشگی قفلش را باز نمیکند و زیر و رویش نمیکند...و تو شیرینی لبخند را حس میکنی ...

میشود پنج روز را کنار هم بگذرانید  دعوا نکنید!قهر نکنید!و دلخون نشوی از گوشه کنایه های مدامَش چون دیگر گوشه کنایه ای نیست ...انگار او هم میخواهد دنیایش آرام بگیرد و واقعا میخواهد "زندگی" کند و بس!

میشود به راحتی گذشت از کنار خیلی چیزها!

خوش باشی و بخندی و دخترکت از اینکه آزادانه هر کاری میکند شاد باشد و نخواهد که مسافرت تمام شود!همبازی اش بشود پدربزرگت! و مادر بزرگت دائما گوش به فرمانش باشد که چی دوست دارد و چه میخواهدو همان را برایش فراهم کند!

عسل!

یادت باشد!

او صبورتر شده!کنار می آید گاهی!

برخلاف همیشه با هم به خرید که میروید همراهی ات میکند و پشت سرت راه نمیآیدو با غرغر همه چیز را زهرمارت نمی کند!باهم برای "خانه تان" خرید میکنید و ذوق دارید ...

خانه، برایتان تازه "خانه" شده است انگار!

عسل!

همین اتفاقات کوچک و به ظاهر بی اهمیت اند که در گذشته زندگی را به کامتان تلخ کرده بودند

همین که تو برحسب اتفاق سرت را برمیگردانی به سمت ماشین کناری و راننده اش پسر جوانی ست که خیلی راحت زل زده به تو و دارد خیره خیره نگاهت میکند بنابر عادت همیشگی زیر چشمی "د" را نگاه میکنی و میبینی که برخلاف عادتش قیافه ی عبوس و بد اخلاقش را نمیبینی و خیلی عادی دارد رانندگی میکند شاد میشوی و برمیگردی طرفش تا نگاهت میکند بوسه ای برایش میفرستی و لبخند میزند...داد نمیزند و یا با قیافه ی عصبانی مواخذه ات نمیکند که چرا راننده ماشین کناری زل زده بود و خیره شده بود! یا تو چرا اتفاقی سرت رابرگرداندی و ...همین خودش خیلی پیشرفت است 

این اتفاق را یادت باشد! تا تذکرش ،( بابت پوشیدن شلوار سفیدی که با "سلیقه ی هم" خریدید)حرصت ندهد و با خودت فکر کنی چه ایرادی دارد که میگوید فقط وقتی با همیم بپوش وقتی بابت خریدنش اعصابت را خرد نکرده!!

شاید اصلا با گذر زمان این هم از سرش برود!!

عسل!

بدون واهمه از خوشی که حالا داری لذت ببر!

فردا را هیچ کس ندیده!

وقتی در راه بازگشت ذوق میکند از باران و خلوتی جاده(که بازهم شوکه مان کرد اینهمه خلوت بودن!)دستش را می اندازد دور گردنت و تو را با یک دست در آغوش میگیرد و زیر لب آهنگ را زمزمه میکند خوب است که داری یاد میگیری ترس لعنتی ات را از همان شیشه ماشین پرت کنی بیرون!و یاد بگیری که از خوشی در لحظه لذت ببری...

و همزمان با جیغ دخترکت از جا بپری که با اخم میگوید:  "که این طوووور!!!منو یادتون رفته؟؟؟؟!!!"

و هر سه بخندید و تو ته دلت آرزو کنی که خدا همین لبخند و رضایت سه نفره تان را حفظ کند...

عسل!

اینها را را گفتم تا یادت نرود میشود همین قدر ساده خندید و خوش بود

اینها را گفتم تا بعدا یادت بماند خوشی های در لحظه، میسازند روزت را !

اینها را گفتم که یادت بماند خوشی هایی داشتی که میشود به خاطرش از بعضی تلخی ها بگذری!

یادت بماند!