قبل از اینکه دخترکم را داشته باشم ،بارها و بارها در مقالات یا برنامه های تلوزیونی و ...دیده بودم چقدر روی جدا خوابیدن کودک تاکید دارند و بعد از متولد شد دخترکم همیشه با خودم میگفتم من حتما این کار را روی اصولش انجام خواهم داد 

کم کم شش ماهه که شد دیدم نمیتوانم تخت و پارک کوچکش را از اتاق بیرون ببرم و دورش کنم از خودم ...

بهانه آوردم که :"نصفه شب شیر میخواهد ،نمیتوانم از اتاق بیرون بروم و شیرش بدهم چون بعدش بدخواب میشوم...

گذشت و دخترکم یکساله شد..."خب دارد دندان در می آورد،بیتابی میکند!نمیشود!و....

رفت تا دوسالگی ...دیگر صدای مادرم هم درآمده بود که اگر باز بگذرد از تو جدا نخواهد شد...همان موقع از شیر هم گرفته بودمش و اصلا بهانه نداشتم

قرار شد که جدا بخوابد...توی سرویس خواب خودش...تخت و پارک هم فقط شد "پارک" و...

شبهای اول تا نزدیکهای صبح از خواب میپریدم...دنبالش میگشتم یا میرفتم و تماشایش میکردم که چقدر راحت خوابیده...

خوابم به هم ریخته بود ...دخترکم به راحتی استقلال را پذیرفته بود و همین موضوع باعث شده بود همه در مهمانیهایاهر جایی که مرا می بینند اظهار خوشحالی کنند و بگویند "خوش به حالت بچه های ما تا مدتها گریه میکردند و نمیرفتندو ...اما باید اعتراف کنم که ته دلم میگفتم کاش دخترک من هم بدقلقی میکرد و دوباره مدتی می آوردمش کنار خودم...

سال گذشته که سیاه ترین سال زندگی من بود و تمام روزهایش در فکر جدایی و زندگی بعد از جدایی گذشت تصمیم گرفتم دخترکم را بیاورم کنار خودم ...ولی میدیدم درست نیست، حالا که مستقل شده او را دچار دوگانگی کنم بنابراین به بهانه هر عطسه و سرفه ای میگفتم مریض شدی و شب پیش ما بخواب و...

اما مهد کودک که تمام شد و هوا هم گرم شد بهانه ای نبود و دخترک جدا از من میخوابید

این روزها اما به بهانه خرید سرویس خواب جدید و بزرگتر ،شبها کنار ما میخوابد و باید اعتراف کنم بدون آلپرازولام و هیچ آرامبخشی عمیق میخوابم...دستان کوچک  سفیدش را در دستم میگیرم و پر میشوم از عشق از مهر و لذت...

آنقدر ذوق زده ام که "د" هم موضوع را فهمیده و گاهی به شوخی میگوید:جای شما دوتا عوض شده تو بیشتر ذوق میکنی انگار...و جالب اینجاست که او هم از بودن موقتی دخترک استقبال میکند ...

شاید به روی خودش نمی آورد و این استقلال برای او هم سخت بوده!

صبحها زودتر از او از خواب بیدار میشوم و به صورت گرد و سفیدش خیره میشوم که چقدر معصومانه خوابیده

نفسهای  نرم و سبکش آرامم میکند 

گاهی در خواب لبخند میزند و یا بغض میکند و من تمام این حالات را نظاره میکنم و غرق لذت میشوم 

گاهی نوازشش میکنم و از خودم  میپرسم واقعا دلیل این همه عشق ،تنها و تنها حس مادریست؟

 

هر چه که هست کنار نفسهایت آرام میگیرم دخترکم!...

تختت را که بیاورند...میروی و توی اتاق خودت میخوابی به قول خودت اتاق "پرنسسی ات"
باهم کاغذ دیواری انتخاب کردیم سر رنگش کلی کلنجار رفتیم تا با گلهای ریز و ظریف تاج تختت هارمونی داشته باشد

برای پرده ی پنجره کلی نقشه ریختیم 

هی متر را دستت گرفتی تا مثلا اندازه بگیری کمد جدید،کنار پنجره جا میشود یا نه...و من از ته دل خندیدم وقتی گفتی: "مامان درست اندازه می شه 200 متره!!" 

 

اینها مرحله به مرحله های رسیدن به استقلال است ...داری بزرگ میشوی و کم کم یواشکی های خودت را خواهی داشت اما من ...گمان نکنم بزرگ شوم!!!اینهمه مقاله و کتاب و مزایای استقلال و...من را ازته دل قانع نکرد انگار... باید به هر سختی که شده تحمل کنم ...اصل طبیعت همین است ...خودم را برای تغییرات بزرگتر باید آماده کنم ...قوی باشم و نگذارم  دلتنگیهایم مانع مستقل شدن تو شود و مثل همیشه کنار بیایم ...