من(ساعت 6:30 صبح درحال آماده کردن صبحانه) : "دخترک" رو بیدار کن لطفا !


مرد(خیره خیره به من نگاه میکند انگار مشغول کشف جدید است!) : رفتی جلسه مهدکودک چی شد؟کسی رو ندیدی؟تو پارکینگ چطور؟جلوی در؟


من(با خودم میگویم یک روز معمولی دیگر) : نه! کسی نبود دیروز که حرف زدیم گفتم کسی رو ندیدم برو "دخترک" رو بیدار کن دیرش میشه


مرد(هنوز هم خیره خیره نگاهم میکند و از جایش تکان  نمی خورد) : دکتری که حرف میزد مرد بود؟فقط مادرا اومده بودن؟


من(به سمت اتاق خواب میروم تا "دخترک" رو بیدارکنم):آره مرد بود! چند تا از باباهای بچه ها هم بودن!


مرد(ازجایش بلند می شود "دخترک" را میبوسد لباس میپوشد) : مگه جلسه مربوط به تغذیه نبود؟

من:چرا اما پدر ها هم اومده بودن دیگه


مرد:هیز هم بودن؟


جواب نمی دهم به "دخترک" نگاه میکنم نمیخواهم اول صبحی داد و قال راه بیاندازم به اندازه کافی نسبت به رفتن به مهد واکنش منفی نشان میدهد...نفس عمیقی میکشم و چای میریزم میگویم : دکتر گفت چای دارچین با صبحونه بخورن
مرد(کنارم می ایستد) : هیز هم بودن؟ آدم عوضی زیاده...آشغالن دیگه برای چی عوض اینکه زنشون رو بفرستند خودشون میان؟
من (با خودم میگویم خوبه که صدای تلویزیون نمی ذاره "دخترک" چیزی بشنوه )

مرد سیبی از یخچال برمیدارد و بی خداحافظی میرود...

این شروع یک روز معمولی ماست "دخترک" به مهد میرود و من هر یکساعت یکبار پای تلفن جواب "مرد" را میدهم که چه خبر؟چه کسی زنگ زده؟همسایه ها چه میکنند؟آیا کسی در خانه مان را زده؟ینی چه کسی بوده که اشتباه زنگ زده؟مطمئنی آدرسمان را به کسی ندادی؟

ومن به تک تک این سوالها جواب میدهم وبا خودم میگویم صبر کن "صبر" این روزها که تو را میخورند و میکوبند تمام خواهد شد... خواهی رفت... حتی اگر بگویند "فرار" از مشکلات است... "تو" بایست و ادامه بده...

زندگی مال توست و حق تو... "زندگی" خواهی کرد......