برنامه ی سفرت کنسل شود و تو بی خیال و بدون ناراحتی برنامه ریزی کنی این سه روز تعطیل کارهای عقب مانده ات را انجام دهی 
بدون فوت وقت خریدهای مربوط به پیش دبستانی دخترک را به سرانجام برسانی

از نمایشگاه مبل وسرویس خواب کودک  دیدن کنی 

برای باشگاهی که قرار است اول مهر ثبت نام کنی لباس بخری

حتی برنامه بریزی یک روزش را "د" آشپزی کند و تو استراحت کنی(این میشود همان جریمه ی به هم خوردن سفر!بسیار هم نامحسوس!دخترکم بدآموزی داشت!!!) 

و صد البته لیست رستورانهای منتخب دخترک را به سرانجام برسانی

و هزار و یک برنامه ی جور واجور دیگر بریزی که بیکار نمانید ...

همه ی اینها یعنی ماندن در این خانه برایت دیگر کابوس نیست

حتی اگر دیشب با هم بحث کرده باشید و دلخور باشی 

حتی اگر امروز جواب تلفنش را نداده باشی

و او برای جبران،اینهمه راهش را دور کند و برای خانواده ات غذای جشن محل کارشان  را ببرد و به رویش نیاورد که رفتارشان همین چند روز پیش دلخورش کرده بود

ته دلت میدانی شب که برسد 

صدای کلید که بیاید از آن استرس لعنتی خبری نیست

شام مورد علاقه اش را پختی میز را به سلیقه ی او چیدی و این یعنی آتش بس!یعنی آشتی...