خب به سلامتی و میمنت اینهمه راه را رفتیم و نمایشگاه تعطیل بود!
در راه بازگشت _داخل اتومبیل:
من: تختی که هفته پیش دیدیم و خودش(دخترک)هم پسندید به نظرم مناسبه ...
د:_(خیره به روبرو و ساکت ) 
ادامه نمیدهم...

چند لحظه بعد:
من:عه!کم جا چوب !میخوای ببینیم کاراشو؟؟(یکی آنجا نبود که محض رضای خدا بپرسد خب تو که تخت را پسندیدی چرا باید کم جا چوب را هم چک کنی؟؟؟)

د:(در سکوت ماشین را پارک میکند و زحمتی به زبان مبارک میدهد):بریم ببینیم!

همه تخت و کمد ها را وارسی میکنیم

به نظرم کمتر از آن تخت مورد نظر جا میگیرد ولی نه خیلی!(بیشتر از دخترکم شیفته ی تخت مذکور شدم!)
قیمتها را میپرسیم و برمیگردیم

(موبایل "د" مدام زنگ میخورد این روزها جزو سخت ترین روزهای کاری اش است! و شلوغترین هفته را داشته!)

میگوید: همین کم جا خوب است!کمتر جا میگیرد!اتاقش بازتر میشود!
من اما مخالفم و فکر میکنم این تختها خیلی ساده هستند و دخترکم عاشق آن تخت به قول خودش پرنسسی ست!خصوصا این که قیمتشان تفاوتی ندارد!
بنابراین نظرم را میگویم
او معتقد است اتاق دخترک فضای کافی برای آن تخت ندارد و خریدن آن تخت تمام فضا را پر میکند و خانه به قول او شبیه "سمساری" میشود 
میان صحبتهامان چندین و چند بار تلفن زنگ میخورد و او جواب میدهد
بین این تلفنها در مورد اتاق حرف میزنیم و دست آخر با حالتی عصبی میگوید:
_همان زمانی که میخواستیم خانه را بخریم باید فکر اینجایش را میکردی که همه چیز فقط سالن بزرگ نیست !اتاق خواب هم مهم است!تو فقط و فقط چشمهایت را بسته بودی ،دهانت باز بود و میگفتی سالن باید بزرگ باشد!!!!!

در شرایط عادی این یک جمله ی معمولیست که هر کدام از شما جای من بودید به نحوی به آن جواب میدادید
اما اگر خودتان را جای زنی بگذارید که تمام روزهای بارداری اش را عذاب کشیده و دست آخر هر وقت که ابراز ناراحتی کرده جوابش این باشد که:چون تو گفتی خانه بخریم و برای من آن زمآن سخت بود من هم تلافی کردم!!!
و این تلافی به قیمت زایمان زودرس و به خطر افتادن جان کودکتان تمام شده باشد!

اگر جای زنی باشید که 5 سال اخیر هر اتفاقی که افتاده اعم از خراب شدن شیر دستشویی ،نبودن جای پارک،همسایه ی بد،نبودن فضای کافی داخل کمد و........تقصیرش بر گردن شما افتاده باشد آن هم به این دلیل که میان خانه ها این یکی را پسندیدید

اگر جای زنی باشید که آخرین دعوای شدیدتان که شما را روانه ی خانه ی پدری کرد سر این بحث مضحک باشد که خانه ای انتخاب نکردید که 2 محل پارک در پارکینگ داشته باشد !!!

اگر 5 سال اخیر گاهی یکی دو ماهِ تمام ،هروز...بدون اغراق هر رووووز بابت انتخاب خانه و یا اصلا خرید خانه مواخذه شده باشید،تحقیر شده باشید...حتی اگر قیمت خانه تان کلی بالا رفته باشد!!!
دیگر این جمله یک جمله ی معمولی محسوب نمیشود!

ممکن است منفجر شوید و بیرون بریزید همه ی آنچه را که این 5 سال میخواستید بگویید...ممکن است فکر کنید باید برایش یادآوری کنید که آخرین دعوا بر سر چه بود....
ممکن است مانند من صدایتان بالا برود عرق کنید و درعین حال بلرزید و با تمام توان داد بزنید و بگویید:اگر قرار است یک ثانیه از آن روزها تکرار شود من نیستم !به همین راحتی!

اما...نه!به این راحتی هم نیست...وقتی زخمهایت دارند خونریزی میکنند ...وقتی جمله های آزار دهنده ی آن روزها دارند تکرار میشوند ...هی تومیگویی و او دوباره حرف خودش را میزند... تو میگویی:اصلا انتخاب من بوده؟درست!ولی به نظرت مضحک نیست که بعد از پنج سال مدام بگوییم اگر بزرگتر بود اگر اینجور بود ،اگر آنجور بود؟حالا که نیست....تو هم سوهان بردار بیفت به جان روح من!عوض میشود؟ پارکینگ 2 تا میشود؟اتاق خوابها بزرگتر میشوند؟
راحت نیست ...ثانیه هایش هم به سختی میگذرند اصلا!

حتی اگر حالا او معذرت خواهی کرده باشد...

حتی اگر گفته باشد همه ی اینها برای شلوغی این روزهاست...

تو را ببوسد دستهایت را بگیرد و بگوید اشتباه کرده است...

گفته باشد دوستت دارد و این جمله را چند بار برایت تکرار کند...

حتی اگر لبخند زده باشی دستانش را فشرده باشی و بخشیده باشی اش ...

اما زن شکسته ی درونت دارد زار میزند هنوز...مواخذه ام نکنید...آن زن راهم...

شکسته است بارها و بارها...درکش کنید...

بعضی زخمهایش هنوز هم تازه اند... میخواهد ببخشد و میبخشد هم...اما درونم مشغول سوگواریست امشب...یادش آمده...چه کند؟
دست خودش نیست...کاش میشد میرفت یک جایی مغزش را خالی میکرد...اصلا فراموش میکرد که بوده و چه شده اما نمیشود...
باردار بوده!
"تازه مادر" بوده!

خسته بوده!
"زن" بوده!

با همه ی این جمله ها زخم خورده...درد داشته...

 

 

من اینجا پشت لپ تاپم نشسته ام... "د" خوابیده ...فردا کلی کار داریم که انجام خواهیم داد 

موضوع تمام شده ...به خوبی و خوشی!!!نگرانمان نباشید!
برای زنی که درونم غم دارد دعا کنید پشت این چهره ی آرام نمیتوانم نگهش دارم
جز با شما با کسی نمیتوانم بگویم که درونم چه غوغاییست...