روزهای خوب که بیایند میشود ساعتی غم عزیزت از یاد برود

اما آخر هر خنده ی از ته دل آهی بکشی و بگویی نگران تینا هستم...

نخواهی!اما سه نفرِ دوست داشتنیِ زندگی ات با این حرف تو چهره در هم بکشند فرو بروند درفکر...
میترا بگوید :اگر زندگی اش خوب بود،حرفی نبود میگفتیم خب خدا خواسته و ...تمام!

فرخنده خیره شود به گوشه ای و سکوت کند

ترانه شاید در دلش بگوید: من سالهاست آرزو میکنم این اتفاق برایم بیفتد و همین اتفاق شده غم سنگین زندگی ِ تینا...خدایا واقعا جریان چیست؟ 

هر چهارتای مان میدانیم تینا نابود خواهد شد اگر نتواند مشکلش را حل کند...
خودم به هر دری زدم تا او را کمک کنم و همه درها بسته بود
عزیزم است
دور از من است
همسری نامهربان دارد
سالهاست که روزهایش با گریه عجین شده

پای تلفن که اشک میریزد خشک میشوم قدرت نفس کشیدن هم ندارم اما حرف نمیزنم ...سکوت میکنم و نمیگویم "تینا بیا و خودت را رها کن" چون میدانم بیش از هر کسی خود تیناست که رهایی را میخواهد
مردی که هر روز به باد ناسزایش میگیرد حتی به بهانه ی گریه ی بچه

مردی که تهمت میزند به مادر تینا به خودش
مردی که زنش را ف ا ح ش ه میخواند!زنی را که در خانه زندانی کرده!!

حتی از این شهر اورا برده تا خانواده اش ندانند که چه بر سرش می آید

مردی که پای همه را از خانه اش بریده و حتی شرکت در عروسی نزدیکترین اقوام تینا هم ممنوع است

مردی که بی خبر همه خانواده اش را دعوت میکند و اگر در پذیرایی از میهمان چیزی کم و کسر باشد جلوی آنها تمام غرور و شخصیت همسرش را خرد میکند
مردی که به هر راهی متوسل میشود که او را بیازارد
مردی که لباس را با چاقو به تن همسرش پاره میکند تا به او بفهماند از هیچ آزاری دریغ نخواهدکرد
مردی که هر روز همسرش را تهدید میکند که اگر بچه طوری بشود او میداند و آن زن!

اینها نشان های کوچکیست از سهم همسر برای تینا...تمام سهم تینا از همسر مردیست که به تمام معنا شیطان است! شیطانی که به همسرش ت ج ا و ز میکند بعد از شدید ترین درگیری ها.... و در آخر میگوید خواستم به تو بفهمانم که اگر بخواهم به خواسته ام خواهم رسید!

مادری دارد که میترسد

از آبرو،از طلاق،از آن مرد شوم،از همه چیز 
پدری که میگوید طلاقت را بگیر و به خانه ام برگرد اما بدون بچه ی شیرخواره ات!!!!

خانواده ی آبروداری که درآخرین درگیری از ترس آبرویشان ،برای اینکه از داد و بیداد دامادشان خلاص شوند ساک تینا را بستند و فرستادند به آن جهنم!

مادری که هر روز میگفت یک بچه بیاوری شوهرت درست میشود آرام میشود!!!

سهم تینا از خانواده این است!
تینا دچار افسردگیست!خیلی وقت است!

همین افسردگی اعتماد به نفسش را از بین برده ...چشمش به دهان همه هست بجز عقل خودش...به همین واسطه عقلش را داد دست دهان دیگران و بچه دار شد

هیچ چیز درست که نشد هیچ

همه چیز روز به روز بدتر شد

کار به جاهای باریک رسید...همه چیز بدتر شد

همه ی امیدش بود کودکش به سنی برسد که تا حدودی استقلال پیدا کند و بعد جدا شود 

حالا مهمانی ناخوانده وارد زندگی اش شده و روزگارش را سیاه کرده 

هر روز تلفن را که جواب میدهم بغضش میترکد 

کسی را ندارد یاریش کند میخواهد خودش را رها کند هم خودش را و هم موجودی را که بیگناه باید وارد این دوزخ شود 

نمیخواهد این موجود هم همانند کودک اولش عصبی شود آنقدر که با هر مخالفتی سرش را به در و دیوار بکوبد...نمیخواهد کودک دیگری شاهد فحاشی پدرش و خرد شدن تکه تکه های غرور مادرش باشد

اینکه چرا این اتفاق افتاده و ...چاره کار نیست

به اندازه ی کافی وقتی خبرش را شنیدم زیر لب سرزنشش کردم 

اما حالا سرزنش به کارش نمی آید

چند روز پیش میگفت اگر بمیرد همه چیز حل خواهد شد!

ومن از فکر این حرف هم تنم لرزید...

امروز با میترا و ترانه و فرخنده حرفش را زدیم و هر کدام پیشنهادی داشتند...

آخر حرفهایمان ترانه پرسید:اگر ما کمکش کنیم گناهش پای ما هم هست...

و من از سر شب چرتکه می اندازم که گناه آوردن این موجودِ بی گناه به این جهنمی که در انتظارش است بیشتر است یا گناه بیرون بردنش از این دنیا...

دیروز میشد روز شیرین تری باشد با شوخیهای میترا با دستپخت عالی فرخنده با شوخیهای ترانه اما ...همه ما ته دلمان دلشوره ای بود برای تینا...

همه مان زنیم و میدانیم چه به روزت می آید وقتی تمامت را زیر سوال ببرند

میفهمیم درد دارد توهین ...

میفهمیم اضافه شدن یک آدم به این زندگی حکم  تیر خلاص دارد برای روح و روان تینا

 

من این روزها سر درگمم ...گاهی تمرکزم را ازدست میدهم ...فکرم مشغول است ...صدای گریه ی تینا درون سرم تکرار میشود زیاد...

با خودش که حرف میزنم بیخیال نشان میدهم خودم را اما شبها بی قرارم تا نزدیکهای صبح ...یعنی میشود چشم باز کنم و ببینم همه چیز فقط و فقط یک کابوس بوده؟؟!