مجتمع آموزشی، که دخترک را درآنجا ثبت نام کرده ایم ،برای رفاه دانش آموزانِ کلاس اولی،پیش دبستانی و مهدکودک روز اول مهر را ساعت 10 صبح آغاز میکند!
یاد مدرسه رفتن خودم می افتم از روز اول ،کله ی سحر! روانه ی مدرسه شدیم و من چقدر از این صبح زود بیدار شدن بدم می آمد!

برای صبحانه به دو لقمه کره و مربا رضایت میدهد آنهم با کارتون دیدن و بازی و ...
روپوش را که میپوشد دلم هری میریزد پایین انگار تازه بزرگ شدنش را باور کردم!

لباس فرم مدرسه اش ،یک روپوش با طرح بلوز صورتی کم رنگ است، با یقه چهارخانه ی ریز صورتی پررنگ که لبه ی یقه اش را تور کتان باریکی دوخته اند و دامن پلیسه ی کوتاه با کمربند چهار خانه، همرنگ یقه و سر آستینها!

برای گلدوزی نامش روی روپوش و مقنعه دو روزِ تمام، توی ترافیک سر سام آور به خیابان حسن آباد رفتیم تا همانی شود که میخواهیم!

یاد روپوش بیقواره، تک سایز و سرمه ای رنگ مدرسه ی خودم که می افتم خنده ام میگیرد!

مقنعه را که سرش میکنم خوشحال میشود و میرود جلوی آینه و میپرسد:دیگه بزرگ شدم ؟!
من در حالی که جورابهایش را پایش میکنم جواب میدهم: بعله!بزرگ شدی، خانوم شدی، خوش به حالت که میری مدرسه!
نگاهم میکند و با کنجکاوی میپرسد:تو هم دوست داشتی امروز میرفتی مدرسه؟!
در دلم میگویم :نه!برعکس من هر سال اول مهر خدا رو شکر میکنم که نمیرم مدرسه!

اما مثل خیلی وقتها حرف دلم را نمیزنم چون باید او را ترغیب کنم به رفتن و شاد بودن!

لبخندی میزنم و جواب میدهم:بعـــــــــــــــــــله!خیلی دوست داشتم مثل تو مدرسه ای باشم !حیف که نمیشه !!!
پیروزمندانه میخندد و کیف بنفش کوچکش را روی دوشش می اندازد

تا خود مدرسه فقط آهنگ مورد علاقه اش در ماشین با صدای بلند پخش میشود!آهنگی شدیدا شاااااد و کاملا مناسب مجالس عروسی (همان بند تنبانی خودمان!!که توسط خواننده های مکش مرگ من نوظهور اجرا شده! )

با خودم فکر میکنم من اگر خانمی را توی خیابان میدیدم که با ماشینش با همچین صدایی ساعت 9/5 صبح  رانندگی میکند چه فکر میکردم؟!از این تصور سرخوشی خودم و مردمی که مرا می بینند خنده ام میگیرد!چه کسی میتواند حدس بزند این خانم به هر نحوی سعی دارد دخترک پنج ساله اش امروز را با شادی آغاز کند؟!

به ورودی مدرسه که می رسیم پایه های مسی رنگ مشعلها و گلهای زیبای روی آن نظرم را جلب میکند و با خودم میگویم چه عجب کمی دست از خساست برداشتند !!
از میان مشعلها که میگذریم روی میزی که پر از گل و پارچه های رنگیست، قرآن سپیدی  در سینی سیلور گذاشته اند

منقل ذغال کوچکی به همراه یک ظرف نقره که با نگین های فیروزه زیباتر شده و درونش پر از اسپند رنگی و گلپر است، کنار سینی قرآن ،قرار داده اند.

برای دخترکم اسپند دود میکنند و از زیر قرآن ردش میکنند و بارویی گشاده و مهربان پذیرای ما هستند
تا در ورودی قسمت دبستان فرش قرمز رنگ باریکی  پهن کرده اند!

با خودم میگویم این طفلکی ها چه عذابی میکشند با درس خواندن در چنین محیطی!!!!
درون دبستان  موسیقی شادی پخش میشود که مرا هم به وجد می آورد!

تمام پرسنل ردیف ایستاده اند 
بچه ها را که میبینند آنچنان ذوقی میکنند که من خودم یادم میرود آیا از اقوام هستند یا خیر؟!

یاد ناظم بد اخلاقی که روز اول مرا از مادرم جدا کرد می افتم !دلم میگیرد!

دخترکم تا کفشهایش را در می آورد یادش می افتد که باید به من بچسبد!

روحیه اش را میدانم اگر به این رفتار توجه زیاد بکنم تا ظهر اینجا مهمان خواهم بود!!

بنابراین سریع می بوسمش و خداحافظی میکنم!

میخواهم بروم که خانمی با مهربانی میگوید :امروز کنارش بمانید اضطراب دارد و همین که کلامش کاملا از دهان منعقد نشده ،دخترک آویزان مانتویم میشود و من در حالیکه خون خونم را میخورد و از این دخالت بی موقع حرص میخورم وارد کلاس میشوم 
و خب باقی سناریو را از حفظم!
مانند سنجاق سینه به من میچسبد و ما تا ساعت 12/5 ظهر در جوار هم بچه ها را تماشا میکنیم!

حتی قبول نمیکند که کنار دوست "صمینی" اش(صمیمی به زبان خودش) بنشیند

کمی آرام که میشود همراهشان نقاشی میکند البته هر 30 ثانیه یکبار مرا حضور غیاب کرده و بعد ادامه میدهد!

چقدر همه چیز باب میلشان است اما همراه با یک نظم خاص!

همه سر ساعت میان وعده میخورند بدون اعتراض!سر ساعت بازی میکنند! سر ساعت شعر میخوانند،آخر سر هر کس وسایل خودش را مرتب جمع میکند و در کمد مخصوص خودش میگذارد! در عین حال که محیط بسیار گرم و صمیمیست همه چیز نظم خودش را دارد!

ساعت ناهار که فرا میرسد همه به صف میشوند و به غذاخوری میروند، خانمهایی که قرار است غذا را سرو کنند ،با لباسهای شاد نارنجی و لیمویی رنگ ایستاده اندو با رویی گشاده با بچه هابرخورد میکنند!

مدیر کل مجتمع برای سرکشی به ناهار خوری می آید و با دیدن دخترک ،خیلی گرم و مهربان از او میخواهد که همراه شود و دختر من که گاهی وقتی حوصله نداشته باشد مانند مادرش مرغش یک پاست!فقط میگوید: نه!

خانم مدیر خیلی مهربان و با آرامش با او بازی میکند و میگوید جایزه ی خوردن غذا ،ژله برای دسر است!

مدیر دبستان هم می رسد و سعی میکند به آرامی او را قانع کند... 

مشاور مقطع پیش دستانی، به من میگوید امروز در خانه با قاطعیت با او صحبت کنم و توضیح بدهم که فقط روز اول را میتوانستم کنارش باشم و تاکید می کند که از فردا میتوانند آرامَش کنند و اگر من بخواهم میتوانم بدون اینکه او بفهمد این روند را ببینم!

با او به خانه برمیگردیم 

قهر کرده ام و دلخور هستم!اوهم خوب میداند!

اجازه ی دیدن کارتون ندارد!با نقاشی سر خودش را گرم میکند...

کمی بعد می آید کنارم و بی هوا مرا میبوسد فقط لبخند میزنم و نگاهش میکنم که میگوید:قول میدم فردا خودم برم سر کلاس!منو میبخشی؟

_اگر فردا خودت بری و کارهای امروز رو تکرار نکنی بله!جایزه هم داری!

شاد وبیخیال مشغول بازی اش میشود !

مقایسه که میکنم میبینم نسل من زیر فشار بدترین سختگیری ها بود و من بعد از روزاول مدرسه سه روز تمام تب کردم 
تنها دلیلش هم جدایی از مادرم بود که حتی اجازه ندادند با من وارد حیاط درندشت مدرسه شود

من کودک هفت ساله ای بودم که بعد از هفت سال تمام با بیرحمی از مادرم جدا شده بودم و مثل بید گوشه ی آن حیاط بزرگ  میلرزیدم...و یکی از بزرگترین دلایل من برای دوست نداشتن مدرسه همین بود...

میزهای بی رنگ رو معلمها  و دانش آمورزان با لباسهای تیره ...مراسم خسته کننده صبحگاه به هیچ عنوان با این روپوشهای الوان و مراسم جشن و موسیقی صبحگاه و رفتار با بچه ها قابل مقایسه نیست

رفتار کادر مدرسه با دانش آموزان بسیار عالیست در عین حال که آنها را موظف به احترام گذاشتن میکنند همانطور هم با مهربانی و عطوفت رفتار میکنند و محیط کلاسشان به قدری راحت و دوستانه است که اکثر بچه ها بسیار شاد و با نشاط هستند

دارم به این فکر میکنم که تا میشود با مهر و محبت رفتار کرد چرا رفتار خشن و خشک را انتخاب کنیم؟؟تقریبا میشود مصداق همان شعر :

درس معلم ار بود زمزمـــه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:کامنت دوست عزیزم در پست قبلی را به عنوان پی نوشت اینجا میگذارم تا اگر کسی را برای یاری می شناسید،لطف نموده و معرفی کنید:

 

کسی میخواهد برای زندگی خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد 
کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09360743916تماس بگیرند یا با مراجعه به این ویلاگ کسب خبر نمایند