شاید همینجا باشی همین نزدیکی ...هستی...شک ندارم که هستی و حضورت را حس میکنم...همین که من دعوت شدم به جمعی که مدتهاست دور از آنها هستم خودش نشانه است ...

مرا به چه دلیل دعوت کردی؟آنهم اینقدر غیر منتظره...

شاید فاصله ام انقدر زیاد شده بود که بیم سقوطم را داشتی!نه؟یعنی آنقدر عزیز بودم؟برایت مهم بود سقوط نکنم ؟؟

در جمع کسانی که با پوست و گوشت و استخوانشان تو را حس میکنند و به راحتی سیل اشک روی صورتشان راه می افتد قدم میزنم ...جلوی در ورودی جلویم را گرفتند و خواستند آرایشی که نداشتم!را پاک کنم!!!وقتی دستمال مرطوب را محکم به چشمهایم کشیدم  با لحن عصبی گفتم الان فرقی کردم؟...دستمالی که حتی نقطه ی  سیاهی رویش نبود را دید و من به وضوح شرمندگی را توی صورت دختر جوان دیدم ...

همیشه از دخالت در امور خصوصی مردم بیزار بودم، همین باعث شد وقتی وارد محوطه شدم اصلا حال و هوای خوبی نداشته باشم و دائما با خودم بگویم من کی از این سرزمین میروم ؟کی خلاص میشوم از بودن کنار آدمهایی که سرشان همیشه در زندگی همه هست؟کی میشود آدمهای سرزمینم یاد بگیرند که قرار نیست همه مثل آنها فکر کنند؟...

کاش کار عماد هر چه زودتر جور شود ...کاش برود ...کاش من هم بروم...

شروع کردم به قدم زدن ...یادم افتاد ده سال پیش را...وارد اینجا که شدم بی اختیار اشک میریختم ...تمام مدت که راه میرفتم اشک میریختم و صدایت میزدم ...

امسال اما سخت شده ام!

نمیدانم چرا اما اشک نمانده...بی تفاوت راه میروم...بی هدف ...هوا سرد است تمام صورتم منجمد شده است انگار ...

گوشه ی خلوتی پیدا میکنم و مینشینم 

با تو حرف میزنم و دائما میپرسم مرا دعوت کردی که خوبهایت را نشانم دهی ؟

او را هم صدا میکنم اویی که به خاطرش اینهمه قلب بی قرار اینجایند و هر کدام به دلیلی به او التماس میکنند

چهره های خیس از اشک که از جلوی چشمانم عبور میکنند نا خودآگاه در دلم زمزمه میکنم :دعاهاشان را مستجاب کن ...حالا که دلشان لرزیده حالا که به تو روی آوردند خواهش میکنم بی جواب نفرستشان ...من می دانم بی جواب برگشتن از چنین مرحله ای چه دردی دارد ...من میدانم ...تو هم خوب میدانی ...میرسند به خشک شدن اشک میرسند به یخ زدگی ...یک جایی از گوشه ی دلشان تیره میشود ...البته میگویند همه این چنین نیستند...بعضی ها نزدیک تر میشوند اما ...من جزو آنهایی بودم که ضعیفند ...رفته رفته دور شدم انگار...

زمزمه میکردم و به یاد می آوردم ضجه هایی که اینجا زده بودم ...اشکهایی که ریخته بودم

به یاد می آوردم دلی را که اینجا قرص شده بود و بعد از بازگشت فروریخته بود

این روزها حالم چندان خوب نیست...این روزها که چه عرض کنم...در عرض بیست و چهارساعت گذشته خبر آبِ سیاه آوردن چشمهای زیبای شادی...خبر وجود غده زیر دنده ی آذر...و همین دو ساعت پیش خبر بستری شدن عمو مجید در بیمارستان و اینکه به یکباره غده ی بزرگی در شکمش پیدا شده که گویا به کبد ،روده و کلیه آسیب رسانده ...حالم را شدیدا دگرگون کرده اینهمه خبر بد یکجا و یکباره ...هر سه از نزدیکترین فامیلم هستند هر سه جوانند...هر سه مهربانند ...هر سه را دوست میدارم ...

شادی مهربان و صبورم خوب نمیبیند این روزها و در صورت جراحی دید رفته اش باز نمیگردد...دلم خون است

آذرجانم میخندد پشت تلفن اما بغض مادر نشان میدهد که همه چیز خوب نیست ...دلم آتش میگیرد ...

مجیدم ...عمو مجید شوخ طبع و شادم ...حالش خیلی بد شده بی هیچ علامتی درد شدیدی در شکمش احساس میکند بعد از ازمایش و سونو و ....مشخص میشود غده ای بزرگ درون شکمش جا خوش کرده حتی نمیتوانند برای بیوپسی صبر کنند...میخواهند صبح روز عاشورا جراحی اش کنند...

یک لحظه احساس میکنم جریان خون از قلبم قطع میشود ...خداااااا....از درون با فریاد صدایت میزنم و بیرون زن ساکت و سردیست که گویی با تو ،با خودش،با همه قهر کرده ...بچه شده است انگار...لج کرده با همه ...حتی با تو ....

دیدی گاهی بچه ها را دعوا میکنی زل میزنند در چشمت و با بغض خیره میشوند اما قطره اشکی نمیریزند...من همان حال را دارم ...لج کرده ام ...شوک شده ام ...تا دیروز سفرم عالی و خوب بود ...ناگهان این طوفان آمد و لرزاند بند بند وجودم را... 

از جایم بلند شدم و همراه جمعیت جلو رفتم به یکی از نزدیکترین دیوار ها تکیه کردم مادر جوانی که پسرک نوزادش را روی دست گرفته بود با چشم گریان به سختی از میان جمعیت خودش را کشید بیرون ...از کنارم که رد میشد طبق عادت همیشگی ام سر کشیدم نوزادش را ببینم (همیشه عاشق نوزادها بودم ...حس میکنم بوی بهشت میدهند...)

صدای گرفته و دورگه شده ی مادرش که مشخص بود از گریه اینچنین شده ،مرا به خود آورد:خانم جان دعاش کن تو رو به عزیزترینات دعاش کن چشاشو داره از دست میده! باید عمل کنه! تو رو قرآن،تو رو ابولفضل ،دعاش کن، خدا خوشبختت کنه خدا هر چی میخوای بهت بده ایشالا عروس بشی ...

حیرت زده نگاهش میکنم...انگار نمیشنوم...به زحمت زبان یخ زده ام را تکان میدهم :خوب میشه ایشالا...

کنارم ایستاد مثل ابر بهار اشک میریخت با خودش زمزمه میکرد به زبانی غیر از فارسی میگفت و من نمیفهمیدم فقط نام علی اضغر را میفهمیدم و اینکه داشت قسم میداد به نام علی اضغر...

پسرک بیتابی میکرد ،سر میچرخاند و با دهان باز انگار دنبال سینه میگشت...ناخودآگاه گفتم :گشنه ست!بهش شیر بده!

نگاهم کرد ...چشمانش کاسه ی خون بود ...وقتی داشت میرفت دستم را گرفت و میان دستهایش فشرد  ملتمسانه گفت دعاش کن خوب بشه دعاش کن...

خانم مسنی صدایش زد:نرگس ...نرگس (و به همان زبان چیزی گفت)

رفت!

نگاه آخرش ...

وااای ...

چه کرد با من که ناگهان بغض یخ زده ام شکست ؟!!دیگر خودم نبودم انگار ...زمزمه وار حرف میزدم پسرک نرگس را... پسرکان را... دخترکم را... دخنرکان را... شادی را آذرم را مجید جان مهربان و خنده رویم را...همه و همه ی آنهایی که آنجا بودند و نبودند را دعا میکردم... به هق هق افتاده بودم...ذره ذره انگار ازآن کوهی که در دلم بود کم میشد دلم سبک و سبکتر شد...

وقتی برمیگشتم آدم دیگری بودم ...

"ماااامااااان!....مـااااامــــــــاااااان"...(دخترکم میدود به سویم و خودش را در آغوشم پرتاب میکند)دیگه با بابا نمیرم...منو با خودت ببر از این به بعد...دلم برات تنگ شده بود...

میبوسمش و راهی میشویم به سمت هتل

من اما پرواز میکنم انگار

سبک شده ام ...انگار تمام وزنم در این اشکها خلاصه شده بود و حالا بی وزن و سبک قدم برمیدارم

مثل همان ده سال پیش با دل قرص راه میروم و انگار مطمئنم که بی جوابم نخواهی گذاشت 

با همه غصه هایی که روی دلم این روزها تلنبار شده احساس شیرین شادی و آرامش را تجربه میکنم گویی تو کنارم قدم بر میداری که نمیترسم...

از تو میخواهم بهترین ها را برای بهترینهایم مقدر کنی که تنها در حوزه ی اختیار توست ...فقط تو را داریم ...

تنهایمان مگذار..

 

 

 

 

پ.ن1:این پست را در سفر نوشتم اما متاسفانه امکان پست کردنش نبود و بعد از چند روز با تاخیر منتشر شد

پ.ن2:با اینترنت لاک پشتی هتل به اکثرتان سر زدم و خواندمتان تا جایی که توانستم کامنت هم گذاشتم.

پ.ن3:به دلیل شرایط بد جسمی عمو مجیدم را جراحی نکردند و منتظرند کمی شرایطش بهتر شود از همه شما مهربانان خواهش میکنم برای سلامتی اش دعا کنید...عمویم جوان است و خیلی راه دارد تا پایان ...