زنگ صدای شادش که در گوشی تلفن می پیچد دلم کمی قرص میشود !جرات پیدا میکنم حال و احوال کنم 

با همان لحن شادو تند تند حرف میزند

_تو چطوری؟دخترکت خوبه؟چه خبر؟مامانت کجاست از صبح هر چی زنگ میزنم جواب نمیده؟خودتم نبودی زنگ زدم

لبخند می آید روی لبم از تصور اینکه همه ی این سوالها را باید یکجا جواب دهم 

+من هم خوبم دخترک هم خوبه و مشغول شیطنت،مامان مدرسه بود بعد هم رفته بود دیدن عمو مجید

نمیگذارد ادامه دهم میپرد میان حرفم :

_حالش چطوره الهی بمیرم آخه یه هفته ای چه طور شد این بنده خدا، رفتی دیدیش؟

باز همان بغض گرد و دردناک درون گلویم جا خوش میکند اما ملاحظه میکنم و جواب میدهم:

+از سفر که برگشتم رفتم دیدنش ...میگفتند بهتر است ...

تا می آید ادامه دهد میپرم میان حرفش که:

+دیگه جواب سوالاتو نمیدم اول به من بگو جواب آرمایشهای خودت چی شد آذر جان؟

_هیچی دیگه مگه نفهمیدی ؟رفتم برای آزمایش هر چی با دستگاه گشتن نبود که نبود!!

+چی؟نبود؟غده به اون مشخصی ،نبود؟؟

_چه میدونم هر چقدر خودم هم با دست میگردم نیست که نیست توی عکسها و سونو هم چیزی ندیدند،خانمه میگفت خانم دنبال چی میگردی؟خیلی دوست داری من دوتا غده بدم بهت (بلند بلند میخندد)

...دلم پر میکشد ...تمام وجودم شادیست ...یک هیچ به نفع تو...کاش سه هیچ شویم ...پیش تو ببازم و شرمنده شوم خیلی دلنشین است ...تو پیروز شوی و بگویی :دیدی من اگر بخواهم همه چیز درست میشود...)

(آذر جان چند وقت پیش متوجه برجستگی توده ای زیر دنده اش میشود چند وقت به بهانه اینکه غده چربیست دکتر نمیرود اما وقتی حس میکند بزرگتر شده به پزشک مراجعه میکند و پزشک با معاینه ی بدون دستگاه غده ها را حس میکند و میگوید خیلی سریع باید آزمایش انجام شود عکس و سونو ...و حالا هیچ اثری از آن توده ها نیست!!)

 

آنقدر شاد بودم که نفهمیدم کلام آخر را چه گفتم و چگونه خداحافظی کردم...

فقط به این فکر میکردم که چه شده؟چه میشود که این گونه همه چیز ردیف میشود؟زیر لب با خودم حرف میزنم تورا صدا میکنم...

عمو مجید...عمو مجید هم نیاز به معجزه ات دارد

خانواده اش دارند آب میشوند 

تینا هر روز که تماس میگیرد اشک میریزد من اما ...سکوت میکنم ...اشک نمیریزم ...آخر تینا افسرده تر میشود ...دور است از اینجا ...غصه میخورد ....من باید محکم باشم باید بخندم باید بگویم از هر دری...نباید بگذارم تینا غصه دار شود

خانه ی بابا هم همین وظیفه را دارم،بابا غصه میخورد نباید من بشوم بار دیگر روی دوشش

آنجا هم که میروم  لبخند میزنم انگار که نه انگار ! از هر دری حرف میزنم و نمیگذارم همان چند ساعت که من هستم غصه هایشان چند برابر شود 

لاله ،دختر عمو مجید را میگویم...آنقدر وزن کم کرده که مانتو به تنش زار میزند چشمانش بی فروغ شده ...به لاله و محمد رحم کن ...به همسرش رحم کن ....به همه مان رحم کن...

 

 

از همه ی شما و قلبهای مهربانتان ممنونم خداوند همه ی عزیزانتان را برایتان حفظ کند شادی مهمان همیشگی دلتان باشد دعاهای خیرتان اولین نشانه اش خوب شدن حال آذرجانم بود

به امید روزی که بیایم و پست بگذارم و از بهبود حال عمو مجیدم خبر دهم 

مدیون همه تان خواهم بود...بهترینها نصیبتان... 

آمین!