هنوز هم نمیدانم آن زن که دیروز در بخش آی سی یو روی زمین نشست و ناباورانه قطع کردن دستگاهها را از بدن عمو مجید دید من بودم یا نه!

شک دارم آن کسی باشم که وقتی پرستار گفت باید از اتاق برویم بیرون، بر پای ورم کرده ی عمو مجید بوسه زد و عمو را در اتاق تنها گذاشت... 

هنوز باورم نمیشود اما شواهد نشان میدهد که من امروز عموی نازنینم را به آغوش خاک سپردم و حالا مات و مبهوتم...هنوز در دلم زمزمه میکنم:خدا عمو مجید خوب شه خدااااا

ولی کسی درونم فریاد میکشد برای درد عموجان دیگر دعا نکن ...برای آمرزش روحش دعا کن...

میگویند من همانی بودم که زمان خاکسپاری اش خدا را با فریاد صدا میکردم تا کاری کند همه ی اینها یک خواب باشد

نمیدانم

شاید همه اش یک کابوس است...

تصویر زن مات زده ای که گاهی یادش می افتاد چه مصیبتی بر سرشان آوار شده و از اعماق وجودش فریاد میکشید در ذهنم مانده ...دلم برایش میسوزد ...گویی عزیزی را به خاک سپرده ...نمیدانم ...نمیدانم ...روز سیاهی بود امروز...آسمان را دیدید؟سیاه بود...من دیدم...باور کنید

 

 

حال چندان مناسبی ندارم ...خودم را که پیدا کردم کامنتهای پر مهرتان را پاسخ خواهم داد ...