تو فکر خودم غرق شدم و زل زدم به آینه روبرو... صدای سشوار و قهقهه خنده ی دخترهای توی آرایشگاه و همهمه ی مشتریهایی که با شور و هیجان خاصی در مورد رنگ مو و مدلی که انتخاب کردند بحث میکنند و خیلی جدی نظر همدیگه رو پیگیری میکنند باعث میشه از فکر و خیال خودم بیام بیرون و مثل همیشه که عاشق نگاه کردن به آدمهام مشغول تماشا بشم...
دختر حدودا بیست و یکی دوساله با اضطراب خاصی در مورد اینکه آیا برای عروسی این رنگ مو مناسبش هست یا نه نظر سنجی میکرد و باقی خانمها هم بسیج شده بودند تا اورا یاری کنند...(می روم به هشت سال پیش)
_خب خب پاشو عروس خوشگل آماده ی آماده شدی چه دلی میبری امروز ....

_از روی صندلی بلند شدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم...این منم؟؟...غرور تمام وجودم رو گرفت و کلی از تماشای خودم کیف کردم...

_خوش به حال اون دااااااماااااد

_(خدایا این چی بود که یهو اومد توی گلوم ؟چشمام داره میسوزه !چرا نمیتونم خوب نفس بکشم؟ای وای چشام داره خیس میشه!داماد؟داماد ؟خدایا من چیکار کردم؟)....
_چه عروس با حیایی!عروس داشتم اینجا اسم داماد میومد نمی دونی چه جیغ و هواری راه مینداخت

_(خوش به حالش اگه من هم...)

_بیاید بیاید عروس عروسکتونو تحویل بگیرین...ماشالله یه تیکه مااااه شده

(با خودم حرف میزنم:عسل!دیگه تموم شد!دیگه کم نیار! برو!برو و خوشبخت شو!برو و دوباره دوست داشته باش!اون اگر تو رو میخواست توی این یکسال سراغتو میگرفت برو و از نو شروع کن!)....

به به سلام عسل خانووووم تو فکری؟ (با صدایش بر میگردم به آرایشگاه "لیلا" یکی از دختر هایی ست که اینجا کار میکند لبخند میزنم و سلام میکنم)
_کارت چیه عسل؟
_مثل همیشه
_پس اول بیا پیش من تا "صدف" دستش خالی بشه
...
صندلی کناری ام خانم میانسالی ست که "صدف" مشغول برداشتن ابرویش است از صدف میپرسد : حالا چیکار میکنی؟تونستی راحت کنار بیای؟ناراحت نیستی؟
_نه قربونت برم تازه فهمیدم زندگی چیه!راحت شدم!
_الان چند وقته؟
_هفته دیگه "عده" ام تموم میشه
_ازش خبر داری؟
_نه مرده شورشو ببرن از محضر دیگه ندیدمش چیکار دارم بهش...دارم میرم یه هفته دوبی
_جدا؟؟؟چه خوووووب...روحیه تو نباز...
_تازه روحیه گرفتم بابا (قهقهه می زند)
...
(پس بالاخره صدف جدا شد؟چقدر شاد به نظر میرسه؟چه روحیه خوبی بعد از اون اذیتها داره...مردک با دوست صمیمی صدف رابطه داشت...یعنی بعد از جدایی انقدر روحیه گرفته؟؟من بعد از جدایی چه خواهم کرد؟آیا میتونم زخمهامو فراموش کنم و بشم همون آدم شاد سابق؟)
نوبت من که میشود روی صندلی مینشینم تمام حواس "صدف" به خانم میانسال است و تا از در خارج میشود زیر لب می گوید: "ایکبیری"!!!
_چرااااا؟
_نمی دونه من میشناسمش
_مگه کی بود؟
_همکار جاریم اون منو میشناسه ولی فکر میکنه من نمیشناسمش مگه نمی دیدی چه چاخان پاخانی سرهم کردم؟
_بالاخره جدا شدی؟چند وقت نبودی منم نپرسیدم
_آره عسل...(اشک توی چشماش جمع میشه)
_هنوزم دوسش داری؟
_(با سر حرفم را تائید میکند اشکش را با انگشتهای ظریفش پاک میکند و لبخند تلخ...)
_(سکوت میکنم...تصوری که از زندگی کنونی "صدف" داشتم به هم میخورد!به همین سادگی!...)
...


دختر جوان موفق شد رنگ موی مورد نظرش را برای عروسیش انتخاب کند.
"شیده" که مسئول آرایش عروس است دستش را روی شانه عروس آینده میگذارد و میگوید مطمئن باش عاااالی میشی! برق خوشحالی را در چشمان دختر میبینم ...با هیجان موبایلش را بر میداردو تلفن میکند:سلام عزیـــــــــــــــــــــــزم(معلوم است که آقای داماد پشت خط است... از ته دل برایشان آرزوی خوشبختی میکنم..."شاااد می شوم"...)
"صدف" گوشه سالن نشسته و به سرامیکهای کف سالن خیره شده..."دلم میگیرد"...با خودم میگویم راه سختی پیش رو دارم اما باید محکم باشم محکم و پر از امید...لیلا با یک فنجان چای روبرویم ایستاده : راضی هستی؟
به خود می آیم به سمت آینه بر میگردم و خودم را نگاه میکنم "راضی" ام؟؟؟.............