آدمهای هنرمند را دوست دارم ...هنرمندهای واقعی ...حالا نه حتما اسم و رسم دار باشندهاااا ...نه!

همین که با هنرشان مرا جادو کنند کافیست...کافیست که محو و مسحورشان شوم!

عاشق تیپهای هنری هم هستم

مانتو های سنتی گله گشاد و شالهای پهن و بلند رنگارنگ...

موها و ریشهای بلند و لباسهایی که شاید به دست خودشان طراحی شده باشد

کیفهای بزرگ و بعضا دست بافت

 عاشق نقاشی هستم و نقاشی های زیبا بدجور مرا به سمت خودشان میکشانند ...حتی آنها که نمیفهممشان

رنگ و بوم و قلم را که میبینم میروم به یک دنیای دیگر

روزگاری خودم هم نقاشی میکردم...پرتره میکشیدم و از نتیجه ی کار بینهایت لذت میبردم حتی اگر خوب از آب در نمی آمد

می دانی؟!

گاهی قدم که میزنم و از کنار کافه ای اتفاقی رد میشوم و کسی را با تیپ هنری و وسایلش میبینم دلم غنج میرود که بروم و بنشینم روبرویش او از کشفهایش در عالم هتری که دارد بگوید و من محو شوم در آن همه استعداد

استعداد موسیقی ندارم اما عجیب از شنیدنش لذت میبرم از دیدن نوازندگانی که با عشق به هر نت جان میبخشند به شوق می آیم...

خواندن یک متن پرمغز،عجیب روحم را مینوازد 

و از تماشای تابلوهای خوشنویسی شده با خط نستعلیق روحم آرام میشود

یادم می آید همیشه دوست داشتم همسرم کسی باشد که بتوانم ساعتها و ساعتها در مورد فلان فیلم معروفی که دیدیم حرف بزنیم یا در مورد تابلوهایی که در نمایشگاه دیدیم گپ بزنیم یا با دیدن فلان تاتر کلی سر ذوق بیاییم 

اما این هم مثل تمام هزار و یک فاکتوری که مثلا روزی مهم بود دست نیافتنی شد!

مثل همین که آن روزها من عاشق مردان سبزه رو و چشم و ابرو مشکی و خوش مشرب و سخنور و هنرمند و باهوش بودم اما با کسی ازدواج کردم که به زور باید از دهانش حرف را بکشی بیرون و در هیچ صورتی با تو ساعتها گپ نخواهد زد جالب است برایم وقتی میبینم این مرد دقیقا نقطه ی مقابل خواسته هایم بود و آن روزها انگار با خودِ خودم هم لج کرده بودم ...

میدانستم شیفته ی مردان پر تکاپو،شاد و قوی هستم 

میدانستم سکوت و سکون مرا تا سرحد جنون میرساند

حتی یادم است دوست داشتم همسرم مردی باشد که از هر کاری تاحدی سررشته داشته باشد

روزی که مشاور از من خواست حسنهای همسرم را بنویسم هر چه فکر کردم هیچ چیز به ذهنم نرسید 

خیلی فکر کردم تا فقط یک مورد را توانستم بنویسم :او یک پدر فوق العاده است!

همین!

آنقدر دردم آمد که بلند بلند به حال خودم گریستم

حالا که به عقب نگاه میکنم میبینم من با همان فاکتورها ده سال تمام جلو رفتم هر کجا مغایرت دیدم خواستم نهایت سعی ام را بکنم که نزدیک شود به آن چه من میخواهم اما هر بار شکست خوردم

بگذریم از رفتارهای بدبینانه ای که داشت و آزار هایی که این اواخر مرا به مرز انفجار رساند

نمیگویم محدودم نکرد!بی احترامی نکرد!بد نبود!که همه ی اینها بود!

به طور کل، او را که از قضیه  جدا میکنم ،خودم را میبینم با لیستی در دستم که هر کجا مطابقت نمیکرد یک ضربدر بزرگ در ذهنم میخورد و رفته رفته مرا تحلیل میبرد

نمیگویم کشف کرده ام که تمام مشکلات زندگی من ناشی از این طرز تفکر بود اما من در نابود کردن روح خودم نقش بسزایی داشتم 

حالا چند وقتیست، آرام که هستم باخودم میگویم این تصمیمی بود که غلط یا درست تو گرفته ای!بهتر نیست یکبار دیگر پای کاری که کردی بایستی؟!

وقتش است آن لیست کذایی را کنار بگذارم و حالا که آن اخلاقهای غیر قابل تحمل او از رفتارهایش حذف شده اند من هم کمی پا به پایش راه بروم 

مثلا وقتی خسته از سر کار به خانه برمیگردد میتوانم به این فکر کنم که او میتوانست تا این ساعت شب بیرون از خانه نباشد،سر کار نرود،بیخیال و بی مسئولیت باشدو پس انداز کردن برایش بی معنا باشد اما نیست!!

پنج شنبه جمعه اش را که تماما با من و دخترک میگذراند به این فکر میکنم که میتوانست با دوستانش خوش باشد یا مارا مجبور به همراهی کند و جایی برویم که دوست نداریم...

وقتی دائما استرس آرامش من و دخترکم را دارد میتوانم خوشحال باشم که کسی هست که مارا حمایت میکند

اینطور که به او نگاه میکنم میبینم اول از همه دست از خودآزاری برداشته ام و اولین کسی که آرام شده من هستم

شاید عشق به آن صورت که من میشناسم هیچ وقت و هیچ زمان در این خانه شعله ور نشود اما میشود با افکار بی مورد روحمان را نخراشیم

انکار نمیکنم که هنوز هم تصور گپ زدن و صحبتهای طولانی در مورد مسائل مورد علاقه ام باعث میشود دلم بلرزد یا تصور لذت دیدن یک فیلم با هم... یا تصور مردی که همیشه با دانسته هایش تو را به هیجان آورد و همیشه در کنارش احساس امنیت کنی و حسرت خیلی چیزهای دیگر ...اما سر که برمیگردانم دخترکی با پالتوی اسپرت بنفش رنگ میبینم که شال گردن طوسی_بنفشش را به دور صورتش پیچانده و  با هیجان خاصی با پدرش حرف میزند و هر دو شاد شادند ...سعی میکنم زیبایی این تصویر روحم را بنوازد تا تصور چیزهایی که ندارم ذره ذره خراشش دهد 

به خوبی میدانم اینها تا زمانی ادامه دارد که رفتار های بد و غیر قابل تحمل گذشته بازنگردند...

راستش آرامش حس خوبیست حتی اگر چاشنی اش عشق نباشد ...گاهی می ارزد چند صباحی آرام زندگی کنی ...