روز های آخر ماه هفتم بارداریم است طی این چند ماه فقط دعوا داشتیم با "دخترک" م حرف میزنم میدانم که دختر است...:دختر کوچولوی من عزیزکم مامان یه دنیا دوست داره صدامو میشنوی؟تکانهای کوچکش سرمستم میکند...کنار تخت زیبایش ایستادم و او را تصور میکنم که مثل یک فرشته روی تخت خوابیده..."مامان" مشغول حساب کردن کرایه "راننده ی وانت" ای ست که تخت و کمد را آورده...شادم،انگار یادم رفته چه اتفاقاتی افتاده!نه! یادم نرفته دلم میخواهد فراموش کنم و دوباره شروع کنم!بازهم...


بعد ازظهر است "مرد" از سر کار آمده..."مامان" با ذوق به او میگوید اتاق "نینی" رو دیدی؟
من هم ذوق زده میشوم دستش را میگیرم و میبرمش توی اتاق...نگاهی به اطراف می اندازد و اخمهایش را در هم میکشد رو به من با صدایی نه چندان آرام میگویم:این چه کمدیه!خیلی بزرگه اتاق شده شکل سمساری... و از اتاق خارج میشود
جلوی "مامان" خجالت میکشم، مامان سکوت کرده!بغض راه گلویم را بسته تکانهای "دخترک" با تپش شدید قلبم هماهنگ شده و نفس کشیدن را سخت کرده...هفته ی پیش هم همین حالت بهم دست داد به هیچکس نگفتم زمانیکه با اذیتهایش مرا به جایی رساند که با مشت به شکمم میکوبیدم و با فریاد و اشک میخواستم دست از سر من و بچه ام بردارد و او بی تفاوت ایستاده بود و به من نگاه میکرد و حرفهایش را ادامه میداد...


توی مطب دکتر نشستم...نامم را صدا میکنند...با "مامان" وارد اتاق می شوم دکتر بعد از معاینه با تعجب پرونده را بررسی میکند و میگوید سریع به بیمارستان برویم.به بیمارستان که میرسیم میگویند وضعیت جنین بحرانی شده وباید هرچه زودتر جراحی بشم...

اشک میریزم،فقط من دلیلش را میدانم..."مرد" هم خوب میداند...نگاهش میکنم

می فهمد چه در نگاهم است...انتظار دارم دلداریم بدهد،بگویدچیزی نیست!بگوید همه چیز درست میشود وحشتم را کم کند وبگوید در کنار من است..."او" در عوض اخمهایش را در هم میکشد و به طرفم می آید و دوباره شروع میکند:چرا مادرت داره با تلفن به پدرت خبر میده؟چرا برادرت داره میاد اینجا؟هان؟
اشکهایم پایین می افتند نگاهش میکنم و میگویم :اینجا؟الان؟وقت این حرفهاست؟
بی تفاوت نگاهم میکند و میگوید:تو باید به من دلداری بدی!تو باعث شدی!من دارم بچه مو از دست میدم وهمه ش تقصیر توست...

خدایا من چقدر تنهام!من فقط تو رو دارم بچه ام ، عشقم داره از دستم میره اونم به خاطر تمام عذابهایی که در طول دوران بارداری تحمل کردم و اونوقت داره محکومم میکنه خدایا من الان به کسی احتیاج دارم که بهم بگه نگران نباش همه چی درست میشه خدایا من فقط تو رو دارم تنهام تنها...


ساعت شش صبح است و من برای رفتن به اتاق عمل آماده ام اشکهایم میریزند پرستاری که کنارم ایستاده دست روی صورتم میکشه و میگه :مامان به این نازی چرا گریه میکنه؟
با بغض میگویم:بچه م مشکل پیدا کرده
_چرا؟ (مشکل را توضیح میدهم ) سکوت میکند بعد دوباره نگاهم میکند و میگوید:
_زیاد عصبی می شدی؟
_اشکهایم میریزند ...


برای اولین بار می خواهند "دخترک" را در آغوش من بگذارند باتمام عشقی که دارم در آغوشش میگیرم میبوسمش بویش میکنم سرشار از عشق میشوم یادم می رود همه چیز یادم می رود دوباره شروع میکنم دوباره شروع میکنم...

 

"دخترک" امید دوباره ام شد...