به دخترک short story آموزش داده اند!

این را از گزارش روزانه مربی اش میخوانم!صدایش میکنم و در موردش سوال میکنم...صورتش میشود یک لبخند شیطنت آمیز و بعد مثل گلوله ای منفجر میشود و میخندد

متعجب میپرسم:چرا میخندی مامان؟

+آخه اسمش شورته!شورتِس توری!مث شورت که میپوشیم!

خنده ام را باتبسم کج و کوله ای کنترل میکنم و میگویم:این با اون شورت فرق داره

میدود به سمت اتاق و بی آنکه به من نگاه کند میگوید میدونم این یعنی کوتاه...

چه زود یاد گرفته از هر چیزی یک چیز برای خنده پیدا کند

****

زمان کلاژکردن عکسهای مربوط به حروف ،کنارش مینشینم تا عکس کلماتی که حرف "خ" داشته باشد را پیدا کنیم و ببُریم و درون دفتر بچسبانیم 

عکس یک خانواده را میبینم و میگویم: ببین این خوبه !"خانواده" ،"خ" داره!ببُرش!

روی عکس دقیق میشود و لبخند گرمی میزند

_به چی میخندی؟

+اینا خوشحالن دارن میخندن مثل اون عکس من و تو و بابا که زدی رو یخچال وقتی که دوباره با بابا دوست شدی

دیگه نمیریم جای دیگه زندگی کنیم؟همینجا خوشحال می مونیم؟

نگرانیهایش روحم را خراش میدهد 

گناهی نداشته این میان ...دلم میگیرد

_نه ما هر سه با هم مهربونیم و دوست می مونیم 

خوشحال میشود و شروع میکند به بریدن عکس خانواده ی خندان!

*****

در چند هفته ی اخیر مقاومت عجیبی نسبت به دستشویی رفتن پیدا کرده و همین باعث میشود مربی اش گاهی مجبور شود لباسهایش را عوض کند 

چند بار اول با او به کمک مشاور کلینیک مشاوره ی مدرسه اش صحبت کردیم و دلیلش "بازیگوشی" و "غرق شدن در بازی" مشخص شد که همین غرق شدن موجب غرق شدگی دیگری میشود که بنده ملزم به شستن روزانه روپوش و شلوار مدرسه اش میشوم که دیگر از فرط شسته شدگی!! نخ نما شده!

چند روز پیش هم با یک کیسه سوغاتی از غرق شدگی به منزل تشریف فرما شدند 

عصبانی شدم و شروع کردم به تکرار حرفهایی که مشاورش توصیه کرده بود بگویم! 

میان عصبانیتِ من خیلی خونسرد گفت:

آدم برای یه جیش که انقدر حرص نمیخوره!!خودتو حرص نده!!میریزیم تو ماشین لباسشویی پاک میشه!!!!!

وقتی برای بار هزااارم سوال کردم:میخوام بدونم چرا زودتر نرفتی دستشویی؟؟

سرش را می اندازد پایین و زمزمه وار میگوید:من بچه ام !بچه ها یه وقتا اشتباه میکنن دیگه...قول میدم زودتر یادم بیاد که جیش دارم!

"من بچه ام" میچرخد توی سرم...

چرا خیلی وقتها فراموش میکنم که او بچه است؟؟؟!!!

*****

و از دیگر افاضات ایشان روز بعد از جریانات بیمارستان بود که "د" پرسید:

_عزیزم واقعا جایی که دکتر دست میزد درد میکرد دلت؟

همونطور که مشغول نقاشی کردن است بدون نگاه کردن به ما میگوید:

+دکترها عقل ندارند؟؟خب اونجور که اون دکتره دستشو فشار میداد روی دلم هرکی باشه دلش درد میگیره!!!

.

.

.

.

و البته دیشب بنده را هم مستفیض فرمودند

داشتم به دلیلی تنبیه اش میکردم و مثلا قهر بودم 

آمد و خیلی آرام کنارم نشست و گفت:الان داری به من یاد میدی بزرگ شدم چه جوری باید بچه مو تربیت کنم ؟؟؟!!!!! 

 

 

بعله!خلاصه ما روزگاری داریم با این بچه ای که گاهی اندازه ی خیلی از بزرگتر ها میداند و رفتار درست با او کمی سخت و پیچیده است تا جایی که خودش میگوید: مامان اگه من دوقلو بودم همه ی موهات میریخت میشدی هومن اَلَخبری!!که منظورشان همان هومن خلعتبریست البته!(اینهم نتیجه داشتن پدر خوش ذوقیست که با دخترکش محو عکدمی میشوند هر هفته!و صد البته مادر بی ذوقی که هر هفته ترجیح میدهد بالیوان چایش جلوی لپ تاپ ولو شود و سریالهای مورد علاقه اش را ببیند و کتاب بخواند طی یکساعت آسودگی !!)

 

 

 

 

 

 

 

جهت شفاف سازی:

دیده نشدن لینکهای شما عزیزان به دلیل حذف شدن از لیست من نیست و احتمالا دلیلش اختلالات اینترنتیست