زنگ تلفن است انگار !

می پیچد توی سرم !

هر یک زنگ صدبار توی مغزم تکرار میشود و مغزم را به جمجمه میکوبد ..

جواب میدهم ...از شوک بدی که شنیدن آن خبر میدهد انگار پرت میشوم روی تخت خواب طلایی رنگ ...دست میکشم روی ملحفه ها ...روی دستهایم ...روی چشمهایم...خواب بود!!مثل چند شب اخیر...

خواب لعنتی ...

خواب شوووم....

***

 

سه شنبه صبح بود مشغول خشک کردن موهایم بودم و آماده میشدم که برای کاری از خانه خارج شوم 

تلفن که زنگ زد خواستم جواب ندهم و بروم اما نام تینا مرددم کرد و جواب دادم ...کمی که حرف زدیم ناگهان بغضش ترکید 

انگار شب قبل آنجا بودم و چیزهایی را که تعریف میکرد دیده بودم 

مردک را دیده بودم که چگونه با مشت و لگد تینا را به سمت دیوار پرت کرده بود...

دیده بودم با موهایش از این سر تا به آن سر خانه کشانده بود ...

فحشهای رکیک به خودش و خانواده اش...تهدید ها از هر رنگ...

بهانه؟

فکر میکنی بهانه اش چه بود؟

چرا دیر سلام دادی به من!!!

حرف میزد تینا ،من اما ذره ذره آب میشدم پشت تلفن ...پاهایم سست میشد 

توی آینه به خودم نگاه میکردم و نمیدانم چرا خودم را نمیدیدم 

هر چه میدیدم خشمی بود که از آن موجود داشتم ...اسم مناسبی هنوز برایش پیدا نکرده ام، هنوز این موجود خبیث و بد طینت نامی برازنده اش نیست که بتواند تمام زوایای روح و ذات خرابش را بیان کند...

با صدای تینا به خودم آمدم که میپرسید :باید بری نه؟برو دیرت میشه بعدا حرف میزنیم...ببخشید که سر صبحی اعصابتو خرد کردم

باید دلداری اش دهم!باید بگویم حالا که جدایی ات غیر ممکن است آرام باش ...باید هی الکی بگویم نکات مثبتش را ببین

ولی کسی درونم دهن کجی میکند و میگوید کدام نکته ی مثبت؟میشود دهانت را ببندی و لااقل چیزی نگویی که حال نزارش را بدتر نکنی؟عقلت همین قدر است؟واقعا که!

فقط میتوانم بگویم به زرین جان (مادرش)چیزی نگو!خودت که میدانی الان آوار درد سر روی سر پدر و مادرت خراب شده و چقدر مشکل پیدا کرده اند!به من بگو ...هر چه که شد به خودم زنگ بزن ...نگذار با خبر شوند ...حالا که نمیخواهی کاری برای جدایی بکنی پس حرفی به آنها نزن...لااقل وقتی بگو که قرار است بگذاری و بگذری عزیز دلم...

خداحافظی میکنم ...

چند شب است در خواب میبینم که مردک در نهایت وحشی گری تینا را به قتل رسانده جیغهای زرین جان در گوشی تلفن و لرزش بند بند وجودم مرا از خواب بیدار میکند...

مادر و پدر تینا میدانند که همسرش یک شیطان به تمام معناست اما ...آبرو؟ترس؟نگرانی برای قانونی که تو را ندیده مجرم میداند؟بچه ی کوچک تینا؟اگر جدا شود و حرفی پشت سرش باشد؟اگر اگر اگر ....نمیدانم کدامیک از اینها باعث میشود تا فقط روز به روز خمیده تر شوند اما پشتش نباشند

دلم برای تمام تیناهایی که هیچ کس حامیشان نمیشود تا از جهنمی که درونش هستند نسوزند میگیرد...اگر بماند میشود نمونه ی "یک زن خوب" که صبر کرده در برابر "هار"شدنهای مردی که نامش شوهر است!لابد وعده ی بهشت هم میدهند به مادری که اینچنین میسوزد اما جدا نمیشود و بچه اش را در همان جهنم بزرگ میکند...حالم به هم میخورد از این چرندیات که هنوز هم دست و پاگیر انسانهاست ...به جرم جهل ...به جرم دور ماندن از هر چه آگاهیست ...