چشمهایم را که باز میکنم تصویری می آید جلوی چشمم ناخودآگاه ...

دخترکیست که تمام صورتش پر شده از جوشهای عصبی و دردی میکشد که نفس را هم برایش تنگ میکند...دخترکیست که حتی از خودش دفاع هم نمیکند!

حالم از سکوتش به هم میخورد!از ترس و واهمه ای که هنوز با اوست ...

بدون اینکه به زمین نگاه کنم پا میکشم روی سنگ سرد کف اتاق تا صندلهایم را پیدا کنم و بپوشم و لخ لخ کنان خودم را ببرم که باز یک روز دیگر را شروع کنم 

هر چقدر هم که هموار شود راه زندگیت بازهم دلت گاهی میگیرد...

حفره هایی که طی گذشت سالها درون دلت جا خوش کرده اند خودنمایی میکنند

دلت میخواهد یکی بیاید و تورا میان دستهایش بگیرد

تورا ،سرت را به سینه اش بفشارد و بگوید: میدانم که خسته ای ...می دانم از اول تا بحال کجاها زمین خوردی و هیچ کس نفهمید درونت چه کشیدی ...

بدون آنکه برایش تعریف کنی بداند که باید چه بگوید 

داغ "باور نکردن قطره های اشکت" را به دلت نگذارد 

لبخند بزند و بگوید اشک بریز تا دلت میخواهد اشک بریز و خالی شو ...می دانم که اشکهایت فریب نیست دروغ نیست بفهمد اهل فریب و رنگ و نیرنگ نبودی و نیستی

بگوید:حرف بزن ...بگو از تمام دردهایی که کشیدی و حالا گاهی از اعماق وجودت سرک میکشند و می آیند و  ویرانت میکنند...

نگوید: رها کن این حرفها را...بفهمد که اگر رها کردنی بود این همه سال همه شان رها شده بودند ...بفهمد وقتی میگویی نمیشود یعنی چه ...

فکر میکنم دارم عقده هایم را بیرون میریزم!عقده ی نبودن خیلی چیزها...

می دانی؟!

یک روزهایی هر چقدر هم که باید حالت خوب باشد و هیچ چیز بدی هم اتفاق نیفتاده باشد و زمانِ هیچ تغییر هورمونی هم که نباشد ناخواسته دل پر میکشد برای همدمی که تمامت را بخواند و انگشت اشاره اش را به طرفت نشانه نرود...که ظالمانه نخندد به دلتنگیهایت که نگوید دیوانه ای ...

گاهی دلم برای خودش!! میسوزد ...دلم برای خودش عزا میگیرد گاهی 

دلم صدایم میکند که چرا اینچنین با عمر و جوانی اش بازی کردم 

نمیدانم این حال خراب یک ساعت یا چند دقیقه دیگر دست از سرم بر میدارد اما جای یک آغوش بی دریغ اینجا خالیست ...

کسی که بفهمد چه میگویم

نپرسیده بداند نذر کردن برای رفتن و کندن من یعنی چه!نذر؟برای اینکه من بروم؟برای اینکه کنده شود دلی که بسته شده بود...خنده دار است ...خنده ی تلخ می طلبد...خنده ای که آخرش تهوع است ...که بالا بیاوری هر چه بدبختی که از شنیدن این حرف حس میکنی که خودت را حتی بالا بیاوری 

خود ناتوانی که اینقدر مزاحم بودی لابد!

بودی؟پس چرا چیز دیگری میدیدی؟کور که نبودی!بودی؟تو عشق میدیدی ...خدایا کدامش را باور کنم ؟

 

کسی که بداند درد اتهام دروغگویی و فریب چیست!

کسی که بفهمد شرط بودن، قسمت کردن آنچه تمامت است با کسان دیگر به دلخوشیِ "خاص بودن" و "تک بودن" تو چیست ...

نیاید بپرسد که اینها چیست که میگویی؟ 

همه را بداند 

سر تکان دهد و بگوید :خیلی درد دارد میدانم

تو هق هق بزنی و حرف بزنی برایش ...

نگوید که احمقی دلیل اینهمه دیوانگی ات را با تمسخر نپرسد ...که تو مجبور شوی در دلت بگویی :آدم خرفت !!اگر دلیلش را میدانستم که حتما خودم حلش کرده بودم!!

دنبال سود و امتیاز نگردد این میان 

بفهمد تو هم دقیقا همینگونه همراه جریان آب شدی ...دل به دریا زدی و عقلت را احتمالا در ساحل جا گذاشتی ...

کاش "مونس" اینجا بود 

از او میخواستم عقلش را نیاورد با خودش! و با تمام حسهایم درکم کند. 

اما نه!به اندازه ی کافی سرشلوغی و کار سرش ریخته...

 

خودم را توی مبل محبوبم فرو کرده ام و تایپ میکنم هر آنچه حالا در مغز میگذرد...

روزهایی هست که نمیتوانی در زمان حال بمانی 

حرفهای نزده ات ،سکوتهای بی جایت در گذشته ...تورا میخورند آن روزها...

امروز یکی از آن روزهاست

 

 

 

حال به هم ریخته ام از پرت و پلاهایم حتما معلوم و مشخص است  ...اینجا جای خوبیست ...دلم میخواهد امن بماند ...بیایم و حرف بزنم از هر آنچه در دنیای حقیقی نمیتوانم بگویم ...آدمهای حقیقی گاهی شدیدا منطقی و عقلانی میشوند و این برای منی که همیشه پای عقلم در برابر احساساتم لنگ میزند ...سخت است 

در دنیای واقعی باید عاقل باشم و عاقلانه ادامه دهم ...اینجا اما میگویم این زن آرام و گاهی شاد و شوخ طبع روزهای سختی دارد که از پا درش می آورند...