نشسته ام پشت لپتاپم و ظرف سالاد انار را بغلم گرفته ام هراز چندگاهی وبگردی میکنم و با قاشق سعی میکنم که انارهای بیشتری از ظرف سالاد شکار کنم!

همینطور که سرمستم از طعم سالاد باقی مانده از دیشب،با یاد آوری میهمانی  لبخندی از رضایت می آید و مینشیند گوشه ی لبهایم!

وقتی وارد شدند و من با لبخندی نه به پهنای صورت!! بلکه دقیقا عین  وقتهایی که میخواهم مهمان نه چندان آشنایی را ببینم جلوی در رفتم و خوش آمد گفتم با لبخند بزرگ و محبتی رو به رو شدم که این سالها بی سابقه بود!

پدر جان را دوست دارم از ته دل...راست بخواهم بگویم از فلورجان (مادر "د" )خیلی دوست تر دارمش !! زلال و روشن است...از آن آدمهایی که تکلیفت با آنها مشخص است 

وقتی دلخور است ناراحتی از چشمهایش میبارد و وقتی دوستت دارد محبتش را میتوانی مثل یک کتاب ساده از چهره اش بخوانی 

شاد که میشود پنهان نمیکند

عصبانی هم که هست با جویدن سبیلهایش آلارم میدهد و تو می دانی که الان بهتر است سکوت کنی

خب شاید برای این است که مرد است!پیچیدگی زوایای شخصیتی اش کم است!

خلاصه کنم که من در نهایت احترام میزبانی کردم 

وقتی هدیه ی بزرگی که برای دخترک خریده بودند را دیدم نگفتم :چرا این کار را کردید و چرا زحمت کشیدید(که این ترجمه اش در قاموس فلور میشود:برای ما نباید هدیه بگیرید ما لایقش نیستیم!!)به تشکر بسنده کردم و به دخترک گفتم برای تشکر صورت پدر و مادربزرگش را ببوسد

برای اولین بار علنا تا آخر شب بارها از سلیقه ام در چیدن اتاق دخترک تعریف کرد و این هم جزو نکات تعجب آور بود

سعی نکرد با حرفهایش مرا برنجاند

هنگام سرو شام هم طبق عادت گذشته بلند بلند نگفت که من این غذا را دوست ندارم و سیر هستم و چنین و چنان...یا وقتی پدر جان از غذایی تعریف میکرد سریع به او نگفت که "تو که رژیم بودی چطور خوردی اینو" یا "تو که این مدلیشو دوست نداشتی چرا خوشت اومد پس؟"!!!!

شام را کامل صرف کردند و خیلی هم تعریف کردند از جا افتادن خورش و قد کشیدن برنج و طعم خوب سوپ و ....

من هم با همان لبخند ی که اجازه نمیدادم" اورسایز" شود تشکر کردم و از همین تعارفات معمول تحویل دادم

پس از صرف شام ،هنگام نوشیدن چای فلورجان کلی با من حرف زدند و از خیلی چیزهایی که شاید کمتر تا به حال در موردش با من صحبت میکردند گفتند!

آخر شب ظرف کوچکی از ترشی خانگی زرین جان برایش کنار گذاشته بودم که همین بعد از آنهمه "کنترل دوزِ محبت" باعث نشد اور دوز کند و کلیییی تشکر نصیب اینجانب شد

اینبار میهمانها که رفتند "د" هم مرا متعجب کرد و بلافاصله گفت: خسته نباشی!

خب همین یک مورد را که بگذاری کنارِ "به تنهایی خرید رفتنِ من" و کمکهایی که در نگه داشتن دخترک به من کرد خودش کلی امتیاز مثبت است که میشود غرغرهای هفته ی پیشش را نادیده گرفت و گذشت!