خودم را شبیه یک خرس قطبی تنبل میبینم که دوست دارد مثل هر روز سرش را بیندازد پایین و برود دنبال زندگی اش و وقت خواب درست همانجایی که همیشه میخوابد با همان طرز خوابیدنی که همیشه عادت دارد  بخوابد!فردا صبح که شد چشم باز کند همان چیزهایی که زمان خواب دور و برش دیده، ببیند و روزش را شروع کند!

راستش را بخواهید حقیقت همین است! 

من آدم "عادت" هستم!

اگر یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ساعت کرم رنگ روی دراور را با آن دو فرشته ی بلند قامت و "تاج گل به سر" جایشان عوض شده باشد تعادلم به هم میخورد!! یا مثلا اگر آن رومیزی ترمه ی آینه دوزی شده ی روی پاتختی را شسته باشم فردا صبح که بیدار شوم احساس میکنم یک جایی در مغزم انگار خالیست!

همه چیز با جزئیاتش انگار در مغزم حک میشود و وقتی این جزئیات تغییر میکند حکم گربه ای را دارم که سبیلهایش را قیچی کرده اند!

خانه ی پدری که بودم مادرم هرماه هوس تغییر دکوراسیون میزد به سرش و من دو هفته ی اول هر ماه مثل همان گربه ی بخت برگشته گیج و ویج بودم و اصلا حس خوبی نداشتم!

دخترکم که به دنیا آمد به خاطر سرمای زمستان آن سال جای راحتی ها را عوض کردیم تا وقتی هوا خیلی سرد میشود با دخترک نزدیک شومینه بخوابیم ،باورتان نمیشود اگر بگویم تا حدود بیست روز، هر روز صبح که بیدار میشدم اول صبح بادیدن تغییر دکوراسیون جدید شوکه میشدم!!اصلا انگار درخانه ی غریبه ای بیدار شده ام و نمیدانم کجا هستم!

میدانم این اصلا خوب نیست اما این خصوصیت یک جورهایی در ما خونیست!مثل تنبلیمان!مثل سکوتمان هنگام غصه!مثل به آب و آتش نزدنمان برای ثابت کردن خویش!

اینها را به همراه هزار و یک خصوصیت دیگر پیچیده اند بین آن رشته های "دی ان ای" و در خانواده ی پدری بینمان تقسیم کرده اند!گریزی هم نیست!

اینهمه بافتم و بافتم برایتان! تا بگویم امشب در یک اقدام انتحاری به یک سایت طراحی قالب سر زدم و قالب جدیدی را برای وبلاگم انتخاب کردم البته این کار را بعد از اینکه حدود هزار باری در گذشته، قالب را چک کرده بودم ،انجام دادم!

کد را وارد کردم و منتظر شدم صفحه وبلاگ لود شود!همین که صفحه بالا آمد کلا به هم ریختم!!دلم میخواست فرار کنم حتی!!هر چه کردم که دو پست را بخوانم بلکه بشود کاری کرد و عادت کنم ...دیدم نه!

اینجا با خانه خودم فرق دارد!

اینجا همان غار امن من است ...فعلا همین شکلی با همین جزئیات بماند خیلی خیلی بهتر است تا اینکه تا مدتها بیایم و حس کنم وارد وبلاگ فرد دیگری شده ام...

میترسم کلا زبانِ نوشتنم بند بیاید و دق کنم!

نهایت کار مفیدی که کردم افزودن آدرس صفحه ی فیسبوکم به ستون کناری بود!

به من نخندید اگر بگویم یکی دوبار اول که صفحه را باز کردم همان یک خط کناری مثل نیزه رفت توی چشمهایم!!و دائم در دلم با تحکم تکرار کردم :خدا شفایت بدهد بس کن این اخلاق خل خلی ات را!!!