وقتی اینباکس ایمیلها باز میشود و نامش را میبینم موجی از خشم و مهر می آید سراغم!!

تجربه اش را داشته اید که همزمان دوحس کاملا متفاوت بیاید و بریزد توی دلتان و شما قیافه خاک بر سری بگیرید از اینهمه تضاد و ندانید که چه کنید؟

من از آنجا که خصوصیات درب و داغان زیادی دارم این یکی را هم در کلکسیونم گنجانده ام!

ساناز را هم دوست دارم و هم خشم و ...خشم و چه؟کینه؟کدورت؟....نمیدانم یک احساس خیلی بد است که اسمش را نمیتوانم به وضوح بگویم ...مخلوطیست از همینها که گفتم!

راستش را بخواهید دوران قبل از دانشجو شدنم یکی از دوستان نزدیکم بود ...همان که از صداقتش برایتان گفته ام، پیشتر ها!
همان زمان ها با کسی دوست یود که خیلی زیاد دوستش داشت حدود هفت هشت سالی بود که با هم دوست بودند یعنی از اول راهنمایی!!

بعد از تمام شدن رابطه ی من با "او" و صداقتی که ساناز خرج کرده بود رابطه ی من  و این دوست صادق هم قطع شد البته به خواست خودش!

این قطع رابطه تا زمان جشن عروسی من ادامه داشت ...

مهری که به او داشتم بر خشمم غلبه کرد و رابطه را با دعوتش به جشن عروسی ام آغاز کردم

خیلی کمرنگ شده بود دوستیمان اما ...از آنجایی که دوست ندارم از کسانی که دوستشان دارم بیخبر بمانم هرازچندگاهی با تلفن در ارتباط بودیم ...

درد متهم شدنم به چیزی که نبودم  باعث میشد خشم و حس بد درونی ام گاهی زبانه بکشد 

رابطه مان آنقدر دوباره کمرنگ تر شد که دیگر رسما از هم بی خبر ماندیم 

چند سال پیش خبر دار شدم که با همان عشق دوران نوجوانی اش بعد از حدود 13 _14 سال دوستی ازدواج کرده و در یکی از شهرستانهای جنوب کشور زندگی میکند

اما دلشکسته تر از آنی بودم که حتی تماس بگیرم

بعد از مدتی خودش شماره ام را پیدا کرده بود و یک روز پاییزی صدایش را پشت تلفن شنیدم ...راستش را بخواهید در نهایت سردی پاسخش را دادم ...یک چیز را به شما میگویم ،شما هم مثل راز درون دلتان مخفی کنید:

به زنگ شادی صدایش حسادت کردم!به  این که هر روز صبح چشمهایش را به روی عشق دیرینه اش میگشاید به این که هر روز و هر ساعتش در خانه ی مردیست که عاشقانه دوستش دارد...به این که دلتنگ هیچ خاطره ای نمیشود...

به همه ی اینها حسودی ام شد

آنروزها اوج مشکلات من و "د" بود و من فقط پی کسی بودم که تقصیر ها را آوار کنم روی سرش ...چند کلمه حرف زدم و تمام...

شماره خانه اش را برایم اس ام اس کرد...پاکش کردم!

چند باری اس ام اس داد و احوالپرسی کرد...بی جوابش گذاشتم!

تا همین پارسال شنیدن صدایش هم روحم را آزار میداد ...تصور کاری که کرده بود مرا از درون میخورد...

پارسال اما دوباره تماس گرفت!

با صدایی پر از غم ...غریب بودن در شهری که زندگی میکرد، افسرده اش کرده بود

دوری از خانواده آزارش میداد 

همسرش کلی عوض شده بود و او از سختگیری و لجبازیهایش به ستوه آمده بود

نزدیک بودن به خانواده همسرش و رفت و آمدهای هر روزه شان با روحیه ی او جور در نمی آمد 

روزگار خوبی را نمیگذراند...

نتوانستم اینبار ساده بگذرم...هر چه کردم ته دلم کمی احساس خنکی کنم،دیدم نه!این کار من نیست!نمیتوانم ببینم دوست دوران خوب گذشته ام با غم و رنج حرف بزند و من آتش درونم را خنک کنم

ارتباطمان از نو شروع شد ...تا میشد از نظر فکری کمکش کردم 

پیشنهاد دادم به کلاسهای مختلف برود 

هر وقت تنها میشد کلی برایش اس ام اس میفرستادم تا افسردگی اش شدیدتر نشود...

یکبار هم یکدیگر را دیدیم 

اما...هنوز هم وقتی ایمیلهایش را میبینم یا روی موبایلم نامش نقش میبندد سردرگم میشوم میان احساسات متضادم

باخودم فکر میکنم اینروزها فرصت خوبیست که سعی کنم فراموش کنم آن چه در حقم انجام داد 

اینطوری احساساتم کمی نظم میگیرند و شاید آرامش درونی من هم بیشتر شود

حالا که خوب فکر میکنم میبینم ده سال از آن روزها گذشته و هیچ چیز عمر رفته مرا باز نخواهد گرداند 

دلم نمیخواهد یک روز پشیمان شوم از نگه داشتن خشمی که فقط و فقط خودم را آزرده میکند...

باید تمرین کنم 

باید بشود ...

باید بتوانم!