خودم هم پست دیروز را دوست نداشتم 

آمدم و فقط گفتم از نداشته هایم ...از آنها که این همه سال در کوله بارم سنگینی کرده اند ...

دیروز را تا نزدیکهای ظهر با همان حال نزار شروع کردم و بعد از آن مثل خیلی وقتها در یک آن، انگار دکمه ی ریست شدنم را کسی زده باشد خیلی خونسرد از جایم بلند شدم و شروع کردم به نت گردی هر روزم ...

برای دوستانم کامنت گذاشتم 

بعد از نوشیدن یک لیوان گل گاوزبان ناب مشهد که فلورجان برایم سوغات آورده کمی آرامتر شدم و خیلی حرفها را که اینجور مواقع با خودم میزنم تکرار کردم 

با تینا سه چهار باری تلفنی صحبت کردم کمی برایش از دلخوریهایم هم گفتم البته نه آنقدر که افسرده اش کنم ...که دلش بگیرد ...که دلتنگ شود ....بعد هم مثل همیشه زدم به شوخی و خنده و تمامش کردم 

مونس تماس گرفت 

دخترک بزرگش سخت سرما خورده!درست وسط امتحانات دانشگاه مادرش!کمی حرف زدیم

برای او مفصل تر گفتم از ناراحتیهایم 

خوشبختانه سنسورهایش خوب حس میکنند و قوی هستند 

گفت همان اول که حرف زدی از صدایت فهمیدم امروز چه خبر است

با هم از هر دری گفتیم و مثل همیشه لذت بردم از داشتنش

سبک شدم

دخترک که رسید کلی حرف داشت برای گفتن...

از جایزه ای که در کلاس کامپیوتر گرفته بود شاد بود!

تند تند به زبان فرانسه از ذوقش برایم شعر خواند...

اعداد و رنگها را هم یاد گرفته ...آنها را هم به همان زبان برایم خواند...

غرق لذت شدم...

وقتی با چشمهای زیبایش برایم میخواند و منتظر تشویقم بود

وقتی دستهای کوچکش را دوطرف صورتم چسباند و یک بووووس بزرگ نصیبم شد...

خوب شدم

سعی کردم که خوب شوم!

فکر میکنم همینگونه است که آدمی گاهی زیر بار غصه له نمیشود!همین که ناگهان بزند خودش را به یک راه دیگر و روزش را ادامه دهد ...همین که دور کند از خودش آن همه عزاداریهای درونی را...همین ها هستند که میشود روز دیگری را آغاز کرد 

خودم را به صرف "کله جوش" میهمان کردم به تنهایی(از اعضای منزل فقط بنده شیفته ی کشک هستم) رژیم را یک امروز کنار گذاشتم و سعی کردم خوش بگذرانم ...

امروز را خوب شروع کردم و با خودم دائم تکرار میکنم :تو سزاوار آرامشی!




پ.ن:همدلیتان دلگرمم میکند
ممنونم که هستید!