عکس سیاه و سپیدی که در آن تصویر سه نفر وجود دارد مردی که دستانش را به دور همسر و دخترش گرفته زنی که لبخند زده و سرش را به سمت دخترک خم کرده و دخترکی که به دوربین زل زده و لابد با خودش فکر میکند این آقا با این دوربین به چه مناسبتی دارد عکس میگیرد از من و پدر و مادرم....

تا همین چند ساعت پیش این اولین عکس بعد از بازگشت دوباره زن به این خانه بود که روی یخچال خود نمایی میکرد 

حالا روی زمین کف آشپزخانه افتاده و کنارش تکه پاره های کاغذی که رویش نوشته شده بود "زندگی من همانیست که خود میخواهم!کائنات دست به دست هم داده و برای شادی همچو منی میکوشند" ،به شدت خودنمایی میکند 

حالا این جمله برایش بیشتر طنز است طنزی تلخ و دردناک ...

نشسته کف آشپزخانه و با خودش فکر میکند این یک دعوای معمولی زن و شوهریست یا پایان هر چه بودن و ماندن؟؟...

آنقدر گیج است که فاصله ی این دو را هم درک نمیکند و مانده بین هردو که کدام را باور کند 

قدم به داخل اتاق میگذارد وسایلی که با شدت هر چه تمام تر پرت کرده و فریادهایش را به یاد می آورد...

طغیان!واژه ی خوبیست برای حال دیشبش...

هنوز  هم مانده زندگی یک فریب احمقانه است که او باورش کرده یا اینها خودش جزئی از زندگیست ...

شاید آن زن که حنجره اش از شدت فریادهای دیشبش میسوزد یا مردی که دست آخر به آرامی حرف زده و تمامش کرده همه و همه جزئی از زندگی اند

باور کنید قدرت تشخیصش را از دست داده

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این تمام چیزیست که الان درمغزم میگذرد

حال خوبی ندارم...طغیان دیشب انرژی زیادی از من گرفته...

برای همین حتی نمیتوانم  تشخیص دهم که این میان مقصر که بود و حق با که ...

نمیتوانم حتی درک کنم که این تنها یک بحث و جدل زن و شوهری بود یا یک پایان برای هر چه باور است...

به دعا و  آرزوهای خیرتان شدیدا محتاجم 

پیشاپیش از دیر پاسخ دادن به کامنتها عذر میخواهم