هنوز هم وقتی استارت میزنم تا اتومبیلم را روشن کنم یک چیزی شبیه کیسه ی شن از دلم هری میریزد پایین روی پاهایم اما به کارم ادامه میدهم اهمیتی به ترس درونی ام نمیدهم  و راه می افتم 

دیروز یکباره و بدون برنامه تصمیم گرفتم بروم باشگاهی که آذرجان معرفی کرده 

وارد باشگاه شدم و از آنهمه شور و انرژی به وجد آمدم 

ساعتی که من آنجا بودم سانس رقص هیپ هاپ و عربی بود و باید اعتراف کنم که نیمی از حرفهای آذرجان و دوستانش را نشنیدم و با لذت هر چه تمام تر به آنهمه انرژی رها شده و لبخند های روی لب نگاه میکردم

کارهای ثبت نامم را انجام دادم روز و ساعات کلاس ایروبیک را انتخاب کردم و شاد و پر انرژی از باشگاه بیرون آمدم

خودم را به یک موسیقی دلخواه مهمان کردم و لبخند به لب شروع کردم به زمزمه کردن موسیقی ...

زنگ تلفن همراهم مجبورم کرد کنار خیابان بایستم و یادم بیفتد که اصلا خبری نداده ام که قرار است بیرون بروم و باشگاه ثبت نام کنم

این کارم نه از روی عمد بود و نه با هدف قبلی 

فقط و فقط طبق خصوصیتی که دارم یک واکنشِ آنی بود به آنچه که دلم میخواست!

خود جدیدم را دوست دارم ...از آن خود ضعیف و آرام قبلی خوشم نمی آید... خود جدیدم همانیست که از اول باید میبود...حقیقت و واقعیت من است تا حدی...

"کاری که امروز کرده ام بر خلاف هیچ عرف و قانونی نیست من برای روحیه و سلامت خودم باشگاه ثبت نام کردم و این به هیچ توضیح اضافه ای احتیاج ندارد"

تمام اینها را با خودم تکرار می کنم تا آن ترس  نهادینه شده در طی ده سال را دور بریزم

تلفن را با لبخند جواب میدهم بدون لرزیدن دست بدون واهمه!

میگویم که باشگاه بودم و حالا در راه مدرسه دخترکم و از او میخواهم با راننده دخترک تماس بگیرد و اطلاع دهد که خودم او را به خانه می آورم اینطوری خیلی آرام بحث عوض میشود درست  مثل یک گپ معمولی!

البته که سوال میکند:چطور؟تو که قرار نیود باشگاه بروی امروز!

و من با همان خونسردی میگویم که در خانه نشسته بودم و یکباره تصمیم گرفتم بروم و باشگاه را ببینم  از مربی ایروبیکش خوشم آمد و فضای باشگاه هم بد نیود به خاطر همین ثبت نام کردم ...

راهی مدرسه ی دخترک میشوم 

باید آرام آرام جلو روم مثل همین رانندگی!تخت گاز بروم ممکن است همه چیز خراب شود و بهم بریزد!همینجور آرام آرام باید خود حقیقی ام را بیاورم و جای آن زن ساکت و ترسوی سابق بنشانم!

در راه بازگشت به خانه با دخترک موسیقی انگلیسی مدرسه اش را گوش میکنیم و میخوانیم و لذت میبریم 

سر راه به فروشگاه مورد علاقه ام می روم

گرچه دلم میخواست یک کتاب فروشی هم نزدیکمان بود،که نیست!خیلی وقت است دلم میخواهد دراز بکشم و از تک تک کلمه های یک کتاب خوب لذت ببرم 

برای خود جدیدم که همان عسل حقیقیست هدیه میخرم و صد البته که علاوه بر کتاب اینها را هم کلی دوست دارم!

ذوق زده و شاد به خانه برمیگردم...


 لاک سمت چپ عجیب مرا شیفته ی خودش کرد!