بگذریم از مکافاتی که عفونت ریه و ورود ویروس لعنتی به بدن اینجانب داشته و از مزایایش غافل نشویم که امروز بخاطر مصرف دارو تا لنگ ظهر به صورت دراز کش در تخت خواب بودم و به جای شلنگ تخته انداختن در باشگاه به صورت کاملا تنبلانه استراحت کردم

صد البته از مزایای داشتن یک مادر پر مشغله و فقدان یک خواهر دلسوز هم این است که درحالی که نفس نداری تکان بخوری مجبوری خودت برای خودت گالن گالن چای سبز و عسل و لیمو درست کنی و هی به دخترکت وعده بدهی که زود زود خوب میشوی و از زیر این پتوی کذایی بیرون خواهی آمد...مزیتش به این است که خیلی زود بزرگ میشوی و یاد میگیری بدون کمک ادامه دهی لابد!!!!

کلا درمورد بیماری،اینجانب شدیدا غیر متمدن و بیسوادانه(از دید مادرجانم)برخورد میکنم!

معنی اش هم این است که تا افقی نشوم در مرحله ی انکار به سر میبرم!

پنجشنبه سرفه های لعنتی به سراغم آمد،همان سرفه هایی که چند سال پیش ده روز تمام مرا در بیمارستان بستری کرد،فکر میکنید بنده چه کار کردم؟

هیچ!خیلی شیک در حالیکه سرفه میکردم به ریه هایم به صورت نامحسوس دستور میدادم خودشان را لوس نکنند و من دیگر آن بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و روانه بیمارستان شوم و هی به صورت زورگویانه به بدنم زور میگفتم که ملاحظه ام را بکند و بفهمدکه من یک مادرم و باید سرحال باشم 

اصلا چه معنی دارد یک مادر مریض شود؟

دردسرتان ندهم این کشمکش ادامه داشت تا صبح روز جمعه که با هر سرفه کبود میشدم و جوشانده ی آویشنم به دادم رسید!(مادرجانمان بنده را "ننه عسل" خطاب میکند وقتی میشنود با جوشانده و این چیزها خوددرمانی میکنم،من و مادرم خیلی به هم شباهت داریم نه؟)

جمعه شب مهمان بودم و با پررویی هر چه تمام تر در میهمانی شرکت کردم و در مقابل چشمان حیرت زده "د" خیلی هم قرص و محکم نشستم و انگار نه انگار که من همان کسی هستم که تا یکساعت پیش وسط هال خانه خودمان  زیر پتو ناله میکرد!و البته چون تمام ته مانده انرژی را صرف کرده بودم که در میهمانی ظاهر خودم را حفظ کنم به محض ورود به خانه تبدیل به جنازه متحرکی شدم که با هر سرفه ناله اش به هوا می رفت!

و باید اعتراف کنم در میهمانی وقتی مادربزرگم با حالت دلسوزانه با آذرجان تماس گرفت و گفت ای وای سرما خوردی؟من فردا سوپ درست میکنم و برای شوهرت و بچه ها هم شام میپزم و می آورم یک لحظه ته دلم گفتم:کاش مامان درس نخوانده بود و حالا دانشگاه و مدرسه و چه و چه برای همکاری با او سرو دست نمی شکستند و فردا از کله ی سحر تا 4 بعد از ظهر سر کار نبود آنوقت با یک سوپ خوشمزه و یک شام برای "د" دخترک کنارم بود...چند لحظه که گذشت از افکار پیرزنانه و خودخواهانه ی خودم فاصله گرفتم و سعی کردم بسیار متشخص خودم را قانع کنم و از مزایای داشتن یک مادر فعال و اجتماعی آنقدر با خودم بگویم که دست از غر زدن درونی بردارم!

و خب نتیجه اش هم این است که هم اکنون یک قابلمه سوپ روی گاز در حال جوشیدن است و شلغمها پخته اند و بنده برا یخودم کلی مادری کردم و دوباره آویشن جوشانده ام ...

"د" هم خیلی قاطعانه فرمودند عصر تشریف می آورند که برویم نزد جناب طبیب و احتمالا داروی تزریقی هم تجویز خواهد شد و شیرینی همه ی این عسلهایی که این چند روز همراه با جوشانده ها خوردم را به کامم زهرمار خواهد کرد...خدا به خیر کند!

خب همگی مدیونید اگر فکر کنید که بنده آنقدر که از تزریق آمپول و وصل کردن سرم میترسم از زایمان نترسیده ام

 

پ.ن:کافه پیانو جان این هم خودش یک اعتراف نامه است!نه؟ 

بعدا نوشت: بنده همچنان در مورد کامنت گذاری برای بلاگفاییهای عزیز مشکل دارم متاسفانه 

جهت اطلاع آن دسته از دوستان که علاقه ی وافری به آمپول نوش جان کردن بنده داشتند عرض کنم که هم اکنون بنده یک عسل آبکش شده توسط سه تزریق عضلانی و یک سرم و تزریق وریدی هستم

بعد از تزریقات به جناب "د" چشم غره رفته ام(به مقادیر فراوان البته!) و تهدید کرده ام که از سر تقصیراتش جهت کشاندن من به این قتلگاه نخواهم گذشت.