یک دستم روی کیبورد مانده و یک دست دیگرم نا ندارد یاری اش کند 

یکساعتی میشود که برگشته ام از سینما ...

دخترکم را خوابانده ام و تمام بدنم کوفته است

در هاون کوبیده اند بند بند وجودم را

باید مادر شوی 

باید مادر باشی و لبخند های سرخوشانه ی دخترکت تورا مست کرده باشد

یا حتی قبلتر از آن 

باید زیر پوستت حسش کنی وقتی درونت حرکت میکند 

باید صدای گلویش را که شیره ی جانت را میبلعد شنیده باشی و غرق لذت شده باشی

نه!

باید زن باشی 

زن باشی و بدانی چه چیز میشکند در تمامی وجودت وقتی پابند و اسیر کلمه ای بی معنا میشوی 

اشتباه میکنم؟!

...میدانم!!

حالم خوش نیست!

نه باید لزوما "مادر" و نه "زن" باشی تا بفهمی دردش چه حد است به قیمت "آبرو" تمامیت ات به نابودی کشیده شود...

کافیست انسان باشی 

انصاف داشته باشی 

تعصب و تحجر کورت نکرده باشد

دلی داشته باشی که سیاه نشده باشد 

آن وقت بعد از تماشا حالت دگرگون میشود از اینهمه جور و جهل...

آن وقت پله های سینما را هم نخواهی دید 

صدا ها را هم نمیشنوی 

نه این که چیز جدیدیست!نه!

اتفاقا این روزها پر شده از این دست خبرها که مثل نقل و نبات پخش میشود میان محافل و دست آخر سه چهار بار سر به اطراف تکان میدهیم که" ای بابا روزگار چقدر بد شده است!"

این فیلم فقط یک جور تلنگر است 

به من 

به تو ...به تک تکمان 

که فریاد ها را خفه نکنیم که ببینیم و بشنویم و خودمان را به ندیدن و نشنیدن نزنیم ...

حالم خوش نیست

میدانم!