نکته ی خوبش این بود که وسط روز و زمان اوج کار و شلوغی شب عید به هر ترتیب بیاید و بلیطها را به تو برساند!!!

از کارش بزند و از آن سر شهر بیاید که تو بتوانی به فیلمت برسی!!! 

 اینکه تو در سینما باشی و غرق فیلم شده باشی و اصلا یادت هم نباشد که رژیم است ناهار نمیخورد و برای شام گرسنه به خانه بازگشته و تو نیستی و شامی هم درکار نیست

اینکه وقتی برمیگردی فقط دلت بخواهد فریادهایت را بالا بیاوری روی در و دیوار شهری که زیر پوستش اینهمه فریب خوابیده ...اصلا خودت نباشی که برگشتی یک تکه گوشت سنگین باشی که دلش میخواهد مثل جنازه بیفتد یک گوشه و فکر کند فکر کند فکر کند 

با همه ی این احوالات و خل بازیهایت برگردی خانه 

هی بپرسد:خوب بود فیلمش ؟بد بود؟چرا این شکلی شدی پس؟

به زور دهانت را باز کنی و بگویی: حالم خوش نیست

+فیلمش بد بود نه؟

_نه!خوب بود

+پس چرا اینجوری شدی؟

_چون اثر خودشو گذاشت!

ایستاده دو لقمه سوسیس سرخ کرده را توی همان ماهیتابه سر گاز بخورد و بخوابد 

وقتی می آیی بنشینی پشت لپ تاپت 

وقتی او و دخترکت هر دو خوابند 

در یخچال را باز کنی که یک لیوان شیر شاید کمی بهترت کند 

ببینی دو تا تیرامیسوی کوک باکس که عاشقش هستی و نه او و نه خترک دوست ندارندش توی یخچال است 

این یعنی این دوتا فقط و فقط "به خاطر تو " خریده شده 

آنهم وقتی که تو در سینما با بقیه در حال دیدن فیلم بودی و اصلا یادت هم نبود که او در خانه تنها و گرسنه منتظر است 

نه این که شرمنده شوی و عذاب وجدان زهرت کند هر چه که لذت داشت را نه !(پررو تر از این حرفهایی آخر!!)

یک لبخند می آید مینشید روی لبت تکیه میدهی به دیوار و با خودت میگویی:او دارد یاد میگیرد گاهی به خاطر تو از خودش بگذرد مثل تو که بارها و بارها از خیلی چیزها گذشته ای 

دارید شبیه زندگی میشوید هر دویتان انگار

 

 

اینها را دیشب نمیتوانستم در پست هیس بگنجانم 

از جنس هم نبودند آخر 

امشب تقدیمتان شد!